کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه  شیدا"

● بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ●
●_ فرگرد گیتی _●
تمنای واپسین آدمی ، شناور شدن در بسامدهای گیتی است . ارد بزرگ
بسامدها : امواج
در فرگرد گیتی همانگونه که * ارد بزرگ میفرمایند:
انسان عاشقانه مجذوب این است که در دنیای خود
در تمامی جنبه های خوب زندگی غوطه ور گشته وبیآموزد
تجربه کند واز هیجان متفاوت زندگی
بهره مندگردد. ارد بزرگ
ما انسانها نمیتوانیم در تمامی طول زندگی با
یکنواختی های آن کنار آمده وهمچنان راضی باقی بمانید واینکه در روزمره گی زندگی گم گشته وبه آنچه برروزگارمان می آید اکتفا کنیم, در روح بشر اندوه دردناکی را بوجود خواهد آورد
که بی شک در نابود کردن تدریجی او نقشی به سزا را بازی میکنند
اکثر انسا نهائی که روحی اندوهگین ونگاهی منفی دارند از این قبیل افراد هستند
اما باید پرسید *چگونه میشود » این » نبود* !بارها وبه تکرار گفتیم که تسلیم شدن درمقابل زندگی نه تنها به سود آدمی نیست ,بلکه اورا از پیشرفتهای مادی ومعنوی نیز بدور میداردبااینوصف چگونه میشود انسانی ببیند که رو به تاریکی پیش میرود وهمچنان به ادامه آن بپردازد ؟!معمولا انسانهائی که قادر به تغییر روزمره گی زندگی خود نیستند نیاز به کمکی بالاتر از سخن من یا پند واندرز دیگران دارند .

روانشناسان واندیشمندان بزرگ دنیا همواره میگویند: هیچ شرم آور نیست که گاهی در زندگی خود را درماندهاحساس کنیم ولی این شرم آور است که با دانش براین مسئله , همچنان آگاهیداشته باشیم ,اما برای بهبود آن گامی از گام برنداشته به امید این باشیم که روزی درست میشود و حتی بدون اینکه خود تلاشی بر ان داشته باشیم از دیگران نیز,این احتیاج روحی واحساسی را پنهان نموده وبه سرکردن غمگنانه ی زندگی ادامه دهیم در این مرحله شخص می بایست به کمکی بالاتر از یک آشنا ویک دوست
تکیه کرد ه و بایست در این زمینه به یک روانشناس مراجعه نموده
واز او یاری بطلبد وبدنبال راه حل اساسی و منطقی باشد. اما متاسفانه ، تفکر عامه در باب روانشناس وروانشناسی در ایرانبدینگونه است که شخص شرم میکند از این راه کمکی دریافت کرده ودیگران ازاین مطلب آگاهی پیدا کرده و اورا دیوانه بخوانند.
اما علم روانشناسی تنها برای آنان که بطور کل عقل خویش باخته اند
بنا نشده است.ودرواقع اگر آنکه امروز بطور کامل ازخود بیخود گردیده در زمانی ,مناسب طلب کمک کرده بود ,بی شک اونیز امروز درمیان دیگرمردمان یک زندگی عادی را سپری میکرد صرفنظر از عده ای که برحسب همان اتفاقاتی که گیتی بر سر راه اوقرار میدهند مانند :پرت شدن از جائی – صدمه دیدن سر و… عقل خویش رااز دست میدهند.
پس بیائید واقع بین باشیم :
– من نمیتوانم مشکلم را حل کنم
-گفتن به اشنا هرچند نزدیک چون مادر وخواهر یا دوست جز شنیدن
پند واندرز راه بجائی نبرده ومشکلی ازمن حل نکرده است
– هرروز دچار اندوه بیشتر میگردم ونمیدانم چه کنم
– بدنم هرروز به نوعی دچار دردهای بی دلیل میشود یا بطور کامل
دلیلی برای اندوهم پیدا نمیکنم بی آنکه بخواهم عادت کرده ام که غمگین باشم حتی اگر آنروز
ودیگر روزها اتفاق خاصی نیفتاده باشد و…..
* اینها تماما نشانه های افسردگی ست*
وزمانی که راه حلی نیست , چاره فقط مراجعه به دکتر مخصوص آن است !درد چه روحی باشد چه جسمی چه از روح بر جسم وچه برعکس یدین معنی ست که بدن اعتراض میکند تابه ما بازگو نماید که درشرایط خوبی نیست وآنرا گاه با تا
گاه با کسالت جسمی وروحی ابراز می نماید.و در زمانی که شما، خود نمیتوانی تصمیم بگیری, که چیزی را عوض کنی ویا حتی با گرفتن این تصمیم , باز راه بجائی نبرده چند روز بعد مجددهمان میشوی که بودی…آنگاه میبایست قبول کنی که چیزی دراین میان درست نیست وتو آنرا نمیشناسی.چیزی که لا زمه ی دانستن آن و شناخت وآگاهی از آن بر عهده ودر کف دستان کسی ست که دانش آنرا کسب کرده است
یک دکتر یک روانشناس یا یک فرد آشنا که آشنائی با مشکلاتی نمونه ی این رادارد.
در نتیجه درهمین مکان می بایست تصمیم قطعی برای گرفتن کمکرا عملی کرده وتو نیز چون دیگران قادر باشی اززندگی وهیجانات وشادیهای آن بهره مند گردد.هرچه هست تسلیم شدن جواب تو یامن نخواهد بود.
* تسلیم ! *
بسه دیگه برای من , این گذرون ِلحظه ها
گذشتن و ُرفتن و ُ باز , یه رفتن ِبی انتها
بیت غموُ , زار زدنی ! , توُ خلوت تنها ئیا
رفتن تُو آغوش غزل , توُ کوچه های بیصدا!
همیشه رفتنی بودن , تسلیم زندگی شدن!
به « غم » بگم باشه ! بمون!باز غرق سادگی شدن!
همیشه با خودم بگم، که قسمتم همین بوده
یاکه, توُ دست زندگی, اسیر ِ بردگی شدن
نگو که سرنوشت ماست, نشستن وغم کشیدن
اشکو ُ بدل راه دادن وُ ,خنده ی « غصه » رو , دیدن!
از لحظه ها گذشتن وُ دویدنی سوی … کجا؟
دویدنای ِبیخودی, واسه ؟! به آخر رسیدن؟!
نگو که سرنوشت ماست , نشستنی پای غمی
شادی باید یه جا باشه ، حتی یه ذره یه کمی
تا کی اسیر سادگی ،هی خودمو گول بزنم؟!
بگم به دل تقصیر توست, اگر که تو اسیر شدی!
کی گفته دست ِتقدیره ، دست قدر یا که قضا
فقط برو راهی که هست !, بدون هیچ چون و چرا!
تسلیم زندگی با شوُ ! بگو خودش درس میشه !!!
هرجارو هم ، نگاه کنی ، نگفته اینا رو ،خدا!!

نه بخدا , برام بسه , اینجوری , آواره بودن
توُ دست غصه ها اسیر , همیشه بی چاره بودن!
بیام بشم عروسکی , توُ دست سرنوشت وغم؟!
وَِیلون و ُسرگردونِ غم ، مثله یه بیکاره بودن!

یا که بپای هر دعا « دنیا  » منو ، ، دک بکنه
توسبزه زار باشم ولی ، منو « مترسک  » بکنه!
بیاد بگه که سرنوشت ، اینجور واونجور نمیشه!!!
تا یه روز آخرش بیاد ,خودش منو  » حک  » بکنه! ؟

من زیر بارش نمیرم , که تا ابد اسیر باشم
سفره ی شادیها باشه !نخورده اما سیر باشم!
همش بهانه بیارم ، بگم گناهه  » هَستیه »!
مثله یه کوری توی راه ، سرگردونِ « مسیر » باشم!

هرجوریم حساب کنی، من زیر بارش نمیرم!
یه روز توی همین روزا، حقمو من پس میگیرم
خدا خودش شاهدمه ،که نون دل رو میخورم
« شیدا »م ولی وا نمیدم ، حتی اگرهم بمیرم
فرزانه شید ا/ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸**
گیتی در جنگ و آوردی بزرگ در گردش است . اندیشه و تلاش خردمندان ازیک سوو پوزخنداهریمن و روان دیوپیشگان از سوی دیگر ، معرکه اینجهان گذارا است . ارد بزرگ
همچنین بزرگان جهان میگویند: پرسیدن عیب نیست ندانستن عیب است! اینکه نپرسیم که آیا راه حلی وجود دارد یا خیر ودر نادانی خود باقی بمانیم که شاید باید همینگونه باشد وخدا بزرگ است ودرست میشودخود نوعی جهالت است وخداوندگار نیز ازاینکه ببیند فردی بدون هیچ تلاش تنهاامید بهبود زندگی خویش از در غیب را دارد افسرده وناراضی میگرددوازاین سخن از پیامبر وامامان نیزآیه وسوره هائی داشته ایم که میفرمایند:
خداوند بندگانی را که به ستم وغم وبدبختی ونابسامانی خویش خو میکنند،نمی بخشد.
نام وشماره آیه وسوره در خاطرم نیست اما آنچه ارزشمند است ,یاد اینگونه گفتار است که میبایست در ذهن آدمی ریشهداشته باشد تا انسان آنرا ز خاطر نبرد وبیاد داشته باشدکه در قبال خود اول از همه مسئول میباشد کمااینکه شنیده ایم که میگویند: چراغی که به خانه رواست بر مسجد حرام است
شما نمیتوانید برای دیگران انسانی نیکوکار باشید ,زمانی که هنوز در کار زندگی خود باز مانده اید یا از رسیدن بخوددست کشیده اید .انسانی که خود را دوست نداشته باشدبه هیچ وجهی نمیتواند دیگران را دوست بدارد درنتیجه نخواهید دیدکه کسی نیکوکار باشد اما بخود وخانواده خود بد کند
واگرچنین باشد از آن دسته انسانهائی ست که جز چاپلوس ومغلطه کار مردم فریب وعام فریبی ، بیش نیست!
واما درچنین مرحله ای از زندکی ست که من ،تو ،مامی بایست چه بر اندوه خود چه دیگری یاوری باشیم و صدائی.چه با قلم چه با حرف چه درعمل !بهر شکل نشستن هرگز جهان وگیتی را به
چرخه درست خود نخواهد انداخت بااینوصف که همه ی مادرچرخش این زندگی نقشی را دارا هستیم وهرگز احدی بی دلیلپا به عرصه جهان وگیتی نگذاشته است.
__* صدایم در نمی آید …صدایت کو؟!*___
صدایم در نمی آید،نه حتی کُنج تنهایی
نه در جمعی که دائم از حقیقـت قصه ،
می سازد !نه در آن باور دیروزی مطلق
که ترمیم درون زخمی من بود !
صدایم در نمی آید نه حتی در نوشتاری
که رنگ عاطفه در جوهری شبناک
وگه در تیرگی رنگ ِ شب اندوه
به جایم باز می نالد !
(حقیقت رااگرانکار می باید » حقیقت « نیست! )
صدایم در نمی آید،
نه آنجایی که می باید
به خشم سینه فریاد
یز درد دائم این زندگانی زد !
صدایم در نمی آید
، صدایت کوُ ؟!
که در کُنجی خداوندا
صدای ناله واندوه
می پیچدو اشک درد ،
فراوان میچکداز دیده مظلوم !
ولی تنها ، سکوتی نابسامان
کوچه گرد ِ روز وشبهایی ست
که من در بیصدایی ها !
که تو در بی خیالی ها !
که او گم کرده سیرت
غرق یک آیینه ی شفاف !
و آنها و همه مشغول لافی چند
به خود سرگرم و مشغولیم !
من اما شرم میدارم که در دستم
قلم شیون زنان تر می کند ،
چهرِ ورق ها را !
و من در آه خود گم می شومَ ،در ابر
!من آخر سخت گریانم !
ومی بارد
نگاه آسمان مغموم و خون آلود !
و در خشمی ، به رعدی ….
می شکافد , سینه خود را !
بگو حالا کدامین چهره گویا بود؟ً!
نگاه تو درون آینه با رنگهای مانده در صورت
نگاه لاف زنهای همیشه دائمامشغول حرافی !
نگاه دستهایی که هردم با قلم
تسخیر می گردد و روحی باز می میرد !
و یا آن آسمان با هر شکاف رعد بر سینه
ز درد و زجر وظلمی کهبه جای اشک او،‌
همواره و هر روز چو رودی
محوبه روی این زمین جاریست !
من اما بازهم خاموش ،
صدایم درنمی آید !
تو هم آینه را بردار
و بر چهری که روزی پیر خواهد شد
به رنگ و روغنی دیگر ،بزن دستی !
توهم ای لاف زن هر روزه
و هر روزبه گوش هرچه بیکار است
بخوان ؛یاسین؛ به گوش خود !
و در دل خنده کن بر جمع بیکاران !
به کُنجی دیدگانی باز می بارد
به کنجی باز مظلومی ست
صدایش گم شده در این هیاهو ها
که در آن باز سبزی ، باز میوه
باز حرف ِ نفت وگاز وُ گالُن بنزین
و رنگ آخرین ُرژ ،بر لب مصنوعی خواننده ی غربی
تمام حرف هرروزجماعت هاست !
و اما ظلم را در کاغدی رنگیبه روبانی و تزئینی
به هرچه بی خرد تر ازخود و از خویش
چه آسان می فروشد ، در دم بازار !
صدایم در نمی آید . . . صدایت کو ؟!
که گر حتی فغان هم سر دهمچیزی به این قلبم نمی ماسد !
و آهم می رود تا ابر !
که تا در رعد جانسوز » سما « أ, من هم بگریم باز !
صدایم در نمی آید!صدایت در نمی آید !
تفاوت این میان در چیست ؟
خموشی تا ابد رنگ خموشی هاست !
صداهم تا ابد در واژه های درد حیران است
بدون حنجره در باد !
صدایم در نمیآید . . . صدایت کو !؟
من اما سخت گریانم …. من اما سخت گریانم !
* فرزانه شیدا / یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۶ *
*بی مایگی و بدکاری پاینده نخواهد بود ، گیتی رو به پویندگی و رشد است .با نگاهی به گذشته می آموزیم : اشتباهاتی همچون برده داری ، همسر سوزی و … را آدمیان رها نموده اند ، خردورزی ! آدمی را پاک خواهد کرد .*ارد بزرگ
… وحال آنکه هستند انسانهای چاپلوس ومغلطه کار وعام فریبی که در فکر جذب افکار عمومی بسوی خود می باشندوتنها شهرت وخودنمائی را مد نظر دارند وچنین افرادی نیز بگونه ای دیگر نیازمند روانکاوی هستند تا کمبودهای درونی خود رابرطرف نموده ودریابند .که چه دنیا و چه مردم رانمیتواند تاابد بخود مشغول کردهوذهن آنان را معطوف به فریب وریای خود نماید.تا همیشه ی زندگی قادر نخواهد بود چنن نقشی رادر صحنه ی گیتی بازی نماید!وسرانجام آنچه درون مایه آنهاست درجائی نمایان خواهد رفت ,چون تجربه علمروانشناختی وانسان شناسی نیز ثابت نموده است ,که انسان قادرنیست همیشه وبطور کامل نقابی بر صورت نهادهو پنهان کاری کند وسرانجام جائی تحمل خویش را زکف داده بی آنکه خوداگاه باشد درون خویش را آشکار می سازد خواه در جائی از شدت خشموخواه در صحنه ی پیش بینی نشده ای که دنیا وگیتیدر مسیر راه او خواهد نهاد تاآنچه هست را بناگهان بر اثر از دست دادن کنترل خویش برملاسازدوهمینجاست که میگویند: »خورشید همیشه پشت ابر باقی نمی ماند « !
*آنانیکه خویی جانور گونه دارند و تنها در پی زدودن گرفتاریهایخویشتن خویش هستند بزهکاران روزگارند.باید گفت نشانه آنها بر گیتی هم تراز ریگ کوچکی ,در کرانه دریای آدمیان نیز نخواهد بود . ارد بزرگ*
در این جا نگاهی بر ده فرمان خواهیم داشت:سروده ی : پیامبر اعظم شعری با استناد به ده فرمان
که بر (محمد ص) نازل گردید
« ده فرمان « 
_______________
در مناجاتی پاک, دستها سوی خداوند ,بلند
روح سرشا ر ز امواج دعا : یا محمد (ص)
تو مرا یاری کن
تا بگویم ز تو و نام خدا
من ز هر جمله که از سوی خداست
همچو شمعی بدرون آب شدم
غرقه در این همه آیات خدا
غرقه در این گوهر ناب شدم
من ز قرآن تو سرشار شدم
با هرآن سوره و هر آیه ی عشق
مست قرآن شده هشیار شدم
زینهمه جمله ی پرمایه ی عشق
کاش یارب که توان بود مرا
تا بدرگاه ِ تو راهی جویم
تا بگویم بتو از بنده گیم
راه تو همچو محمد (ص) پویم
لیک در راهِ تو این می بینم
که محمد(ص) فقط او بود وهم اوست
مظهر پاکی و ایمان به خدا
این همان اوست که اینگونه نکوست
من کجا هستم و او بوده کجا
این همان مرد خداوند من است
این همان گوهره ی پاک وجود
این همان یاور دلبند من است
روح پرواز دعا همچو صعود
این همان رهبر ایمان باشد
که به غفلت زده , پایانی داد
او که دل در ره ا و می کوشد
او که ایمان مرا جانی داد
او که قرآن ِ تو بر دنیا داد
او که در هرسخنش پندی بود
او که عشق تو به این دلها داد
او که چشمان مرا باز نمود
دل ِ » شیدای » مرا باز نگر!
زندگی با تو مرا آغاز است
روزگارم همه سرشار دعاست
روحم ازعشقِ ِ تو در پروازاست
دل شیدائی من در ره ِ عشق
با محمد (ص) نفسء گرم خداست
عشق تو عشق محمد (ص) بدورن
این سعادت به من شیدا بخش
تا بدرگا ه ِ تو باشم مجنون
گر حقیرم تو مرا باز ببخش
که مر ا در ره تو راه بسی است
یاورم در ره تو مرد خداست
آن محمد (ص) که مرا دادرسی ست
آن محمد (ص) که تو پندش دادی
تا به قرآن بنویسد بر ما*
پند هائی ز ره آزادی*
ده سفارش که تو براو کردی
و به هر مُسلم پاک و آزاد
و محمد (ص) به منو بر ما گفت
که خداوند مرا پندی داد
پیرو راه خدا گر هستی
بنده ی خالص آن یارب باش
که بهشت تو بدینگونه بجاست*
* ره اخلاص به خاطر بسپار,
آشکار است و یا پنهانی*
*دادگرباش به خشنودی و خشم* ,
گر که یک مُسلم با ایمانی*
*در میانه ره خود پیش ببر*
در نیازو به توانمندی خویش*
*بگُذر با دل خشنود و بِبخش*
گر کسی کرده دل زار تو ریش*
*دست یاری بده بر آنکه ترا*
کرده محروم به ظلم و ستمی*
* برو دیدار همان یاور و دوست*
که ترا ترک نموده به غمی*
*و فراموش مکن بنده ِی حق*
که نگاه تو بوّد عبرت و پند*
* یاد کن با سخن از یاد خدا*
یا لب ِخویش به « اندیشه  » ببند*!!
و چنین بود محمد (ص) به جهان
و هم او گفت به یاران خدا :
*ای مسلمان به هرآن وقت و زمان*
سخنی را تو به بیهوده مگو*
*باش آگاه تو از آن *حق زبان*
* که بهشتی ست* زبانی که نکوست*
*مکن آلوده زبان را تو به خشم
* مشو رنجی بدل دشمن و دوست
***
و چنین بود ره مرد خدا
او همان مظهر پیمان و وفاست
اوهمان مظهر پیوند خدا
او همان راه رسیدن بخداست
رستگاری تو بیآموز ز او
که محمد (ص) ره ِ الله رَود
با همان او* سخن از عشق بگو
تا دلت همره ِ الله شود.
« دل شیدائی » ما همره توست
یا محمد (ص) , تو مرا یاور باش
تو بگو راه منو عشق کجاست
تو مرا در ره او رهبر باش*
* فرزانه شیدا آبانماه ۱۳۸۵ *
* بی پایبندی به نظم در گیتی ، ویژگی آدمهای گوشه گیر است که عشق واحساس را سپر دیدگاهای نادرست خود میکنند * ارد بزرگ … و ما تا زمانی که درجنگ گیتی وره آورد های او خود را باخته ایم ,هیچ چیز تغییری نخواهد کرد نه برای من نه تو نه دیگری در بازی جهان وگیتی !
____ پنجر ه___
اینــهمه پنــجـره در کوچه و شهر
پشت هر پنــجره ای خاطره ای
قصه از عشــق و محبت بسیار
قصه ها از دل این اهل دیار
قصـه ها بسـیارنـد
گاه هریک چو کتابـی ست قطور
گاه ویرانی مردی ز غرور
گاه از حرمتِ یک قلب صبـور
گاه اندیشـه ی یـک زن
به خـیال
گاه از باور پرواز ،
بدون پر و بال
قصـه ها بســیار است
پشت هر پنــجره ای
لیک چون پنـــجره ها
یک لبــی باز نشــد
تا بگوید:غـم چیســت
یا بگوید که دگر
غمـــگین نیست
یا بگویــد که اصول دل شادان
در چیسـت
از چه باید خندید
ازچه با گریه اندوه گریسـت
معنی بودن انسان در چیست
قـصه ها بسیارند
و پر از خاطـره ها
پشـت هر پنــجره ای
دل انسان طپشی دارد بازد
که ز سرسبـزی بودن گویـد
گرچه در عمـق سکـوت
لیک همـواره به هر ثانیـه ای
می طپـد باز پر از
حـس نیـاز
در تـمنای وفـا
در تـب عشـق هــنوز
نبــض بودن به امــیــد
می زند در شــب و روز
و چه غــافل دل ماســت
که اگر بودن ســبزی باید
سبـزی روح طلــب مــیدارد
و دراین باغ پر از سبــزه دهــر
گل احساس و محبــت افسـوس
جایگاهــش خالــیست
و جز این حرفی نیســت
قــصه ها بســیارند
پشت هر پنــجـره ای
و اگر پنــجـره ای باز نـشــد
جای تـردیدی نیســت
که ز باغ دل او هــم امــروز
جای گلهای محبت خالیست
دل او شادان نیســـت
و اگـر باز کــند پنــجـره را
شایـد از لطــف نسیـم
روح او تازه شـــود
با نگاهی به مســیر پرواز
با یکـی رنگ تبســم بر لــب
بر همان آبــی دهــر
آسمــانــی که بر او هرچـه گذشت
عاقبــت رنــگ دلــش آبــی بود
و پر از خــاطـره های پــرواز
و پــر از خــاطــره های پرواز
فرزانه شیدا/ 1382
* گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حالپیدایش است . ارد بزرگ
___* باغ زندگی* ____
به تماشای بهاری خوشرنگ
سفری سوی مکانی دیگر
با همه ذوق و شتاب در پی تازه بهاری دیگر
و رسیدن به خزان دیدن برگ به خون آلوده
رنگ زرد مردن
باغ پائیز زده افسرده
با سکوتی غمگین به نمایندگی یک فریاد
همه جا خاموشی
بهر عصیان و قیام و بیداد
آسمان ابری و تار بهر بارش حاضر
بغض از خواری باغ یاد گل در خاطر
ملتهب از اندوه , غمزده بس حیران
سینه را فرمان داد :
تو ببــار ای باران
ومن اینجا تنها زیر باران غمگین
پس چه شد آن گل سرخ ، آن بهار رنگین
به تماشای بهار آمد ه ام لیک او اینجا نیست
این خزان است خزان این خزانی خالیست
گوید اما از مرگ از همه بیرنگی
دل او بیرحم است جنس قلبش سنگی
ناگه از پشت سرم تک صدائی برخاست
گقت: دیر آمده ای از خزان هم پیداست
گل به حرف آمده بود گل پژمرده زار
اشک بر چهره زرد پیکرش خسته و زار
گفت : آن تازه بهار رفته از باغ جهان
زندگی یک رو نیست با بهار است خزان
گل شود مست غرور تا که رنگی دارد
او نداند افسوس وقت تنگی دارد
غنچه ای چون کودک بی خبر از دنیاست
آنچه او می بیند باغ نه ، یک رویاست
زندگانی هم نیز نیست کمتر ز بهار
هستی انسان هم نیست کمتر ز قمار
لحظه ای در اوجی لحظه ای در خواری
لحظه ای در خنده لحظه ای در زاری
باغ را ساده مبین در درونش هستی ست
آنچه اینجا پیداست غفلتی از مستی ست
از غرور منو تو مستی و نخوت ما
ما که غافل بودیم از خزان فردا
دیر برخاستنت شکلی از غفلت بود
آمدی آندم که باغ در ذلت بود
آدمی اینگونه ست دیر بر پا خیزد
میرود آندم که برگها میریزد
در قبال خود هم از بهاران غافل
او ندارد چون گل غیر مردن حاصل
خود همی میدانی* آدمی* آه و دم است
آه چون بیرون داد بینی از دنیار ست
باغ را الگو ساز هستی خود دریاب
آخر انسان تاکی غرق مستی در خواب
باغ خود را بنگر، گلشن دنیا را
تا که امروزت هست کو دگر تا فردا
تو کنون بر پا خیز رسم بودن آموز
توشهِ ی فردایت کار تو در امروز
1362/فرزانه شیدا _____
بیائیم یاد بگیریم در هرلحظه ی زندگی  » زندگی  » کنیمو به خاطر بسپاریم :  » که زیبائی زندگی در زیبا دیدن است.ف.شیدا »وفراموش نکنیم که:: » مرگ روزی خود خواهد آمد پس تا زنده ایم , زندگی را زندگی کنیم.: ف.شیدا.
انسانها در راه زندگی همواره سخن از عاطفه ها باز میگوینداما هستند عده ای که در کنج تنهائی خود
انسانها در راه زندگی همواره سخن از عاطفه ها باز میگوینداما هستند عده ای که در کنج تنهائی خوداز شدت اندوه به به چنین عواطفی رو کرده وبگونه ای که در مسیر درست باشدراه نپیموده و همواره طعم تلخ شکست خویش رااحساس میکنند.ما هرگز نمیتوانیم همه را دوست بداریم ,اگرچه میتوانیم با عطوفت برهمه بنگریم ,اما دراین میان هستند انسانهائی که لایق محبت ما نباشندانسانهائی که هرچه بر آنان محبت کنی در نهایت جز پشیمانی برایت برجا نمیگذارند وسرانجام باعث اندوه دائمی شخص میشوند ,هستند کسانی که از عطوفت ومهربانی تو تنها در جهت پیشرفت خوداستفاده میکنندو زمانی که نیاز خود را برطرف کردند به هیچ وجه بخاطر نمی آورند که چگونه وتوسط چه کسیبه موقعیت فعلی خود نائل گشته اند
وهستند کسانی که بانهادن پای خویش بر سر دیگران خود را درزندگی بالا کشیده وزمانی که به مقامی میرسند ,هرگز خود را از مردم عام وعادی نمی دانند.وهمچنان در یک خودپرستی وخود بهتر بینی وخود ستائی * حقارت آمیزی*تنها به سود ونفع خود توجه میکنند بی انکه بدانند درنگاه عام وخاص در ظاهر شاید محترم , اما در اصل ودردرون جز احساس حقارت چیز دیگری از احساس آدمی را بهره نبرده اند
چنین افرادی حتی به تملق دیگران شاد شده وباور میکنند ,که کسی هستند وحتی اگر به زور قدرت وثروت خویش کسی هم شده باشنددرقانون گیتی ودر قالب انسانی ذبون وحقیرند چرا که از مهمترین بخشانسان بودن بی نصیب مانده اند
بنی آدم اعضای یکدیگرند …که در افرینش زیک گوهرند
چو عضوی بدرد اورد روزگار… دگر عضوها را نماند قراراما اینگونه افراد چنین شعر را خواهند خواند:
بنی آدم اعضای یکدیگرند ,سر یک قران روی هم میپرند!
چراکه در نگاه اینان هیچ چیز ارزشی ندارد مگره جز همان پول وثروت !!.اینگونه انسانها بی شک انسانهائی بوده اند که از محبت هرگزسهمی نبرده اند
وچه در زندگی درجامعه کوچک خانواده چه در اجتماع بسیار شکست خورده بدوه ان وامروز که خود را درمقامی میبینند,بقول معروف به سایه خویش میگویند: توکه هستی که بدنبال من راه افتاده ای, به دنبال من نیا !!!
*- نرمش و سازگاری با گیتی از هر کمین دلهره آوری ، رهایی مانخواهد بخشید . ارد بزرگ
پایان فرگرد گیتی * به قلم : فرزانه شیدا*

Publicités