کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه     شیدا"

● بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ ●
●فرگرد هنجارها ●
درزندگی انسان ها, همواره نیروهای مختلفی وجود دارند که آنان را بسوی راه هائی رهنمون میشوندکه بر خلق وخوی وشکل فکری وروحی وشخصیت آدمی اثر گذاشته و درشکل طبیعی زندگی او اثر میکگذارد این نیروها عبارتنداز نیروی احساس ونیروی فکر واندیشه ,مسلم است که آدمی قدرت این نیرو را درخودافزون وکم میکند وبدینوسیله شخصیت خود را درطی زندگی از زمان کودکی چون « مومی »که ببازی گرفته باشد, شکل میدهد. انسان درزمان کودکی بر این واقعیت آگاه نیست که چقدر دررابطه با احساس وفکر واندیشه او,دیگر انسانها وطبیعت وزندگی ومحیط میتوانند تاثیرگذارباشد وشاید بسیاری در زمان بزرگسالی نیز این مطلب را درنیابند که چقدر تحت تاثیر عوامل بیرونی تغییر کرده اند همانگونه که *ارد بزرگ*میفرمایند: طبیعت آدمی دردرون وذات خود خواهان خوبی ها دوستی ها وراستی هاست .
●*هنجار طبیعی آدمی دوستی ونرم خویی ست امابرای بدست آوردن آن بیشتر زمان زندگی این جهانی را در ستیز و آورد می گذراند * .ارد بزرگ ●
اما اینکه تاچه حد قادر باشد براین نیروهای جانبی مجزا از فکر واحساس واندیشه خود فائق آمده بر آن تسلط یابد با آنکه چیزی ست کهدر جائی در« یَد قدرت او » ودردستهای خودِآدمی ست, اما در بسیاری ازمواقع نیز زمانی که فشارها ونیروهای خارجی بر او افزون تر ازحد تحمل او میشود آنگاه راحت تر به تغییر تن در میدهد . وبااینکه در طول عمر خود بطور مداوم در تلاش شناخت نیروهای درونی وبیرونی ست اما همیشه انسان برنده نیست وهمواره نمیتوان صبوری خود را حفظ کرده وهمانگونه باقی ماند که بوده است مابی آنکه خودواقف بر آن باشیم با زمان تغییر میکنیم.دراصل خصلتی که دروجود تمامی جانداران روی زمین از سوی خداوند بخشیده شده است همین نکته است که خود را با اوضاع وزمان ومکان درهر شرایطی وقف میدهد. دررابطه با حیوانات وگیاهان نیز خداوندراههای دیگری اندیشیده است واگر این گروه از مخلوقات خداوند ادارای عقل نیستند اما در نهاد آنان درک مطالبی چون سرما, گرما, ….غیره را نیز نهاده است حس بسوی آب رفتن در زمان مناسب برای, آبزیان ویا حیواناتی که هم آبزی هستند وهم قادر به زندگی بروی خشکی هستند ,حس درک سرما وگرما در پرندگان و دانش ذاتی مهاجرت ,از ییلاق به یشلاق وبرعکس , حس ذاتی چگونگی دوام آوردن در سرما در طبیعت گیاهان, درریشه وشاخه درختان و بوته ها وگیاهان همه وهمه دانش ذاتی ویک نوع خصلت زاده شده ومتولد شده با آنان در زمان خلقت بوده است وتاریخ زندگی آدمی نیز نشان میدهد که صرفه نظر از نیروی عقل ,درانسان نیز قدرت وقف دادن خود با شرایط نیز بصورت ذاتی داده شده است.کمااینکه معمولا انسانهای اولیه غار نشین در سرما وگرما جای خود را تغییر میدانند, در زمان جابجائی همواره انسانها درکنار رودخانه ها ودریاها سُکنی گزیده اند ودر بسیاری مواقع ناگهانی در زندگی که انسانی با کشتی وقایق وهواپیما د دریا یا درجنگل دچار حادثه شده وبه تنهائی یا با گروه معدودی مجبور به زندگی با کمترین شرایط زیست بوده است ,همه وهمه نشان داده است که انسان خود رابا شرایط وقف میدهد وتوانائی زندگی, حتی درتنهائی کامل در یک جزیره یا در کوهها یا درجنگلهای دور دست بدون همنشین وهمدم را داشته است وبسیارند سرگذشتهای واقعی وحقیقی دراینگونه ماجراها که سرانجام انسان شهری سالهای سال یا تمامی عمر در تنهائی محض یا با معدود گروهی توانسته زندگی را، ادامه داده وبقدرت عقل واندیشه ومیل شدید به زیستن خود را، با محیط سازگار ساخته وزیسته وزندگی کند,ودرواقع « میل به زیستن وزنده بودن ,در انسانها نیز میلی ذاتی ست » و«تنها زمانی که انسانی به سرحد ناامیدی ویاس بیش از اندازه میرسد که خود باور کند وبخود بگوید که دیگر نمیتواند ادامه دهد ».درواقع دیده ایم که « قدرت فکر » نیروئی آنقدر قوی وسخت است که انسانی با ازدست دادن محبوبی فقط اراده میکند که بمیرد واین فکر نیروی مرگ را دراو بحدی قدرت میدهد ,که براستی میمیرد که آنرا در زبان عامیانه « دق کردن » مینامیم واین همان خواست فکری واحساسی همان نیروی یادشده ی , پرقدرت در فکر اندیشه وروح ودل انسانی است که میتواند کسی راتا قله ها برده اورا به اوج زندگی وخوشبختی بکشاند یا درقعر تنهائی حتی با مرگ روبرو کند.
● بگذار ●
بگذار
زمان راه بگشاید
بگذار
سرزمین روزهای بلند
تاریکی را
جواب گوید
بگذار مهتاب
, نور بر یزد
در حوض آسمانی شب
« همیشه راهی هست,
در ناامیدی ها نیز!»
همیشه مسافر
, تنها نمی رود
روزی باز خواهد گشت…
گذر آبهای روان نیز
بازگشت ابرهاست
وبارش باران ها
وصال دوباره ی آب با رود
قطره با دریا
همیشه
چنین نخواهد ماند
همیشه
دلتنگی نخواه بود
لبخند روزی
دوباره
بر لبهای بسته
باز خواهد گشت
ناامید مباش
قلب من!
ناامید مباش ای دل!
● فرزانه شیدا 30تیر 1382 ●
این را نیز دیده ایم که بسیاری از مردم که از سوی دکتر وعلم پزشکی درشرایط بیماری و در بیماری های جواب شده از انان وسلامت دوباره ایشان قطع امید میشود ولی آنقدر موج زندگی وعشق به زندگی ومیل به زندگی در آنان شدید میشود که توانسته اند بر درد خود فائق آمده حتی با نیرو وقدرت فکری خود گاه حتی بدون دارو یا ادامه ی دوران درمانی شفا یافته وبه زندگی باز گردند دیده ایم که حتی به زیارتگاه ها رفته وتقاضای شفاو بهبودی میکنند وشفا نیز می یابند که اگر به کن ودرون مطلب نگاه کنیم میبینیم وقتی به خداوند پناه میبریم وبه ائمه ی او همانطور که در فرگردهای قبل نیز قدرت دعا ومعنی آنرا توضیح دادم با همین درخواست از خداوند وائمه مومنه در درون خود میل به زیستن را چون تقاضا میکنند نیروی »امید »اینکه شاید شنیده شوند به آنان قدرت ادامه رنج بیماری را نیز داده وحتی به شفا میرساند ,چراکه او بخود وبه« درون خود» بااین « دعا » فرمان میدهد که : »من نمیخواهم بمیرم ومن میخواهم زنده بمانم وهمین نیرو درناخودآگاه وجود او ,به تلاشی ناخوداگاه دست میزند وعقل فرمان خوب شدن را دریافت میکند » واگر شخص در » باور واعتقاد کامل « به این امر باشد که : »خدا مرا شفا میدهد و ائمه متبرکه ی او بدادم میرسندو من حتما خوب میشوم « .خوب نیز خواهد شد وبهبود نیز خواهد یافت ,ولی اگر « این باور » در درون خوداو « همراه با شک » باشد, اگرچه ممکن است که مدت درمان را طولانی تر کند وبه تعویق وتاخیر بیندازد ورو به سوی شفا را تاحدودی پیش رفته باز, ساکن وصامت بر جا بماند ویا گاه که این « شک « دردرون « قوی تراز ایمان » است در نهایت وسرانجام اگر شش ماه تا مثلا دوسال باو وقت داده اند سرانجام از پا در می آید . اما گاه « خواست درونی » و«عشق به عزیزانی» که قادر به ترک آنان نیستیم بما قدرتی میبخشدکه تحمل کرده وحتی بر بدترین دردها نیز فائق بیائیم .«درواقع » پنجره ی ذهن » ما هرچقدر بازتر واندیشه ما هرچقدر گسترده تر به منظره بیرون افکار بنگرند وبازتاب آنچه را می بیند ودرک میکند وباور دارد بیشتر کند قدرت روحی وفکری وذهنی او نیز گستره تر میگردد». وهرروز پنجره های تازه تری دردرون » ذهن » او گشوده میگردد,که« وسعت واقعی دنیا رابراو نمایانده , »قدرت فکری » اورا افزایش بیشتری میدهد ». »انسانها هرگز نمیتوانند با یکی دو,دریچه فکری یا با روزنه ای از افکار کوچک » انسانهای بزرگی شوند چراکه « وسعت دیدگاه وسعت آرزوها را نیز افزایش داده وخواسته ی آدمی را نیز افزون میکند « ,اینکه میگویند :«هرکه بامش بیش , برفش بیشتر» شاید درمعنا تنها, برای بکار برده شود که :هرکه دارائی بیشتری دارد مشکلات بیشتری نیز دارد اما چرا بدینگونه درجائی دیگر معنا نکنیم که « هرچه بیشتر بگسترده گی افکار خود را وسعت دهیم ,زمینه وسطح بزرگتری برای دریافت اندیشه های نو خواهیم داشت ». همانگونه که هرچه زمین زراعتی ما بزرگتر باشد وکشت ما وسعت بیشتری داشته باشد حاصل وبرداشت ما نیز بییشتر خواهد بود. درنتیجه « آنچه از داناتی خود دریافت میکنیم آن چیزیست که از دنیای خود تقاضا میکنیم وآن چیزیست که برای گرفتن از دنیای خود برای آن کوشش میکنیم ». در نتیجه شاید کسی یک شبه با بلیط بخت ازمائی, ثروت تاجری ,را کسب کند ,که سالها به رنج وزحمت آنرا بدست آورده است اما نمیتوان مطمئن بود که بحد تاجر قادر به نگهداری یافته های برباد آمده ی خود نیزخواهد بود ودرعین حال تاجر وآنکه اندوخته ای بزرگ دارد خواه این اندوخته مال وثروتی باشد یا فکر وانریشه ای بی شک برای داشتن ودارا شدن آن نیز زحماتی را متحمل شده و همچنان در نگهداری آن میکوشد وهرگز نیز در رابطه با حتی فکر بزرگ و اندیشه گسترده واندوخته های فکری ,کسی از » دَرغیب » عالم نگشته است مگر به قدرت خداوند وباید اینرا درنظر داشت که انسان عاقل نیز میداند بیشتر از آنکه به لازم باشد به انتظار معجزه باشد می بایست خود سازنده وآغاز کننده ی آن معجزه باشد.بدین معنی که اگرمیبینم که در زندگی کسی چنان تغییراتی حاصل شد که بعید بنظر می آمد که چنین فردی مثلا روزی برای خود کسی شود ونام وعنوانی بهم زده وثروتی اندوخته وزندگیش ازاین رو به آن رو شده که گاه نیز میگوئیم انگار در زند گی فلانی معجزه شد!ب اید این آگاهی را نیز داشته باشیم که این معجزه درپی خود زحماتی را به همراه داشته است وخواه مثبت خواه منفی آن فرد براهی رزفته گکاری کرده زحمتی چه به خیر دچه به شر را برخود هموار کرده است که,امروز رقم بانکی او صفرهای زیادی دارد یا پنجره های خانه ی اوانقدر بسیاراست وطبقات خانه اش آنقدر بلند که چشم را خیره میکند ودر زمینه فکر نیز این برج افکار این گشوده شدن هزار پنجره بر چشم دل نیز پی آمد هزاران زحمتی ست که فرد برخود همواره, داشته فیلسوف ودانشمند واندیشمند ممکن است از لحظه ی تولد با ذهنی خلاق بدنیا آمده باشند اما ذهن خلاق وداناودانشمند نیز به هیچ کجانمیرسد اگر خود را دردنیای کودکی ونوجوانی وجوانی تا,اوان پیری رشد وپیشرفتی ندهد,هیچکسی در عالم نمیگردد ودانا نیزنمیشود وانسان « اندیشمند ی » نخواهد بود ,مگر که بسیار پای کتابها و دانشها, دود چراغ خورده وبیداری کشیده و یازمانی رابر آن صرف کرده باشد.
●خواب پنجره ها●
قصه ای باید نوشت
از خواب پنجره ها
ازگشودگی درهای بسته
که برآن قفل زده ای
بی هر آن کلیدی!
حتی «آرزو» نیز
نخواهد بود
اگر تو او را
در پشت پنجره ها
باز بداری
یا گرتو اورا
از باد وباران وخاک
بیمناک کنی!
خواهد آزرد…
اگر خود
از دیدگان تو نیز
فراموش شود
گوئی
پنجره غمناک است
گریان است
در ناگشودگی های خویش…
گوئی باد وباران و خاک
وبرگهای سرگردان نیز
بی کس مانده اند!
هوای تنفس دل نیز…
در اتاق بسته میمیرد..
خواب پنجره ها…
زیستن ,
برای باد وهواست
برای نسیم باران
وحتی
برگهای زردآلوده ی پائیزی
خواب پنجره ها
برای تو نیز
بیداریست
دردیدن طلوعی
از قاب پنجره
ونگاهی
به گسترده ی
آسمان وزمین
وزیستن دوباره ایست
در غروب
در پرواز پرنده ها …
بسوی لانه ی تنها مانده .
…نسیم خنکی ست,
در لابلای پنجره ها….!
در خواب پنجره ها
می خندند
گشوده دهان
…گوئی به قهقه
در گشودگی خویش
گربگشائی
درهای بسته ی او را
…بتو نیز
خواهد خندید …
اگر مانده
در پشت پنجره…
چشمها رابسته باشی
در طلوع زندگی…
در صبح
در غروب …در شب!
…تو نیز بخند, ….
ازاندرون دل از باور ذهن
وباورکن خواب پنجره ها
میشکند …اگر
درب گشوده خانه ی تو نیز
نوازش بادی
بر تن پنجره باشد …

دَری گشوده که
بیداریست
که قفل از
پنجره ی بسته ی دل
تو نیز خواهد گشود
خواب پنجره رویای
رهائی ست
رویای رهائی وآرزو
بازکن پنجره را
بازکن دل را
گسترده ی روح….
رهائی میخواهد.
1382/دوم شهریورماه
____ فرزانه شیدا ______
ما زمانی مغلوب میشویم که از خود خویش واز هرآنکه امید وعزیز ماست دل خود را بریده وناامید میشویم.ما زمانی شکست میخوریم که نیروی تلاش را از یاس از کف میدهیم ما زمانی زمین خواهیم خورد که ایستادن را تحمل نکینم زمانی خواهیم بر زمین خواهیم افتاد وشکست که زانو راخم کرده وخود رارهامیکنیم.جزاین باشد شکست معنائی ندارد

● « انتظار از: وحشی بافقی» ●
مبادا یارب آن روزی که من از چشم یار افتم
که گر از چشم یار افتم ز چشم اعتبار افتم
شراب لطف پر در جام می ریزی ومی ترسم
که زود آخر شود این باده وُ من درخمار افتم
به مجلس میروم اندیشناک ای عشق آتش دَم
بِدم برمن فسونی, تا قبول طبع یار افتم
ز یُمن عشق, بر وضع جهان ,خوش خنده ها کردم
معاذالله اگر روزی , بدست روزگار افتم
تظلم آنقدر دارم , میان راهت افتاده
که چندانی نگه داری, که من بر یک کنار افتم
عجب کیفیتی دارم بلند از عشق وُ میترسم
که چون منصور حرفی گویم وُ در پای دار افتم
دگر روز سواری آمد وُ شد وقت آن « وحشی»
که او تازد بصحرا , من براه انتظار افتم
●« وحشی بافقی» ●
درواقع «هنجارهاست » که به « نیروی فکری ماقدرت عمل میدهد »اینکه چه را باورداریم وچه رابخود قبولانده ویا چه را ازخود دور میکنیم وآنچه هستیم در ذات واخلاق ورفتار وشخصیت ما « هنجارهای فکری روحی وقلبی ماست « ,ما ساخته شده ازانبوده احساسات وافکار واندیشه های متفاوت وگاه حتی متضادیم افکاری که چه احساسی باشد چه عقلانی چه فلسفی باشدوبر منطقی استوار چه تماما بر پایه روح واحساس قلبی وافکار شاعرانه ورومانیک همه وهمه بازگشتی بدرون وبه بیرون جسمی ما بعنوان یک شخصیت ویک فرد را دارد, که گاه دراندیشه های خود به مطالب متفاوتی نیز برخورد میکنیم که این فکر واندیشه آن دیگری را نفی میکند وبایکدیگر جور درنمی آید ولی آنچه باعث میشود هردو اندیشه را درخود حفظ کنیم همواره جایگاه ومکانی برای استفاده از آن فکر واندیشه واحساس است که در موقع خود به آن میرسیم. » اگر قلبی خود را درزندگی درقفس میبنید بی شک نگاه اوست که قفس را تجسم میکند » و«اگر فردی براستی خود را در زندانی حس میکند که ,درآن دست احساس وروح او بسته است بی شک نمی بایست به انچه هست تن دردهد »که همواره راهی برای رهائی روح ودل هست وهر مشکلی چاره راهی دارد واگر گاه اقدام نمیکنیم شاید از سر ضروریات زندگی ست البته گاه از نیاز به دانش است که انسان خود را اسیر دنیا می بیند وبرای آن تلاش میکند که خود را یافته وازاین اسارت فکری نجات یابد لذا حس زندانی بودن دراو قوی میشود ولی بهر حال آنچه مهم است این است که در هیچ کجای دنیا فردی را نخواهی یافت که عاقل باشد امابا وجود داشتن بینشی درست از زندگی ,باز طول عمر وزمان زندگی خود را به ناچاری طی کند ودست به تلاشی نزند.هرکه نیز راهی برای رهائی ازاین فکرواندیشه واحساس پیدا میکند, یکی درآموزش دانش خود را به زندگی میسپارد, دیگری محیط زندگی واطرافیان خود را تغییر میدهد و…. « مسلم است که هرآنکه میداند وقبول دارد که, زندگی جاودانه نیست, این را نیز میداند که زندگی جسم ما نیز, مانا نیست و »آنچه میبایست رها باشد نیز جسم آدمی نیست بلکه روح وذهن واندیشه ی ماست « .انسان براستی میتواند درزندانی سالهای سال در انفرادی زندگی کند وتنها میل به زندگی اورا از مرگ وتنهائی نجات دهد که بسیار دیده ایم نمونه های آن را .انسانی نیز ممکن است با گذاشته شدن در اتاقی برای چندروز وبستن دری بروی او با گذر ساعتهای تنهائی, پس از گذر چندروز, جان ببازد که باز « این اندیشه ی اوست که تنهائی ومحروم شدن از آزادی را چگونه برخود تعبیر کند » ودرواقع » «امید بهترین وبزرگترین عاملی ست که انسان را درهمه شرایط به تحمل وشکیبائی هرچه هست وهرچه پیش میآید, وامیدارد».  » وهمیشه زمانی انسانی درگیرودار مشکلات وسختی ها وتنهائی ها جان میبازد که , »موقعیت خود را به همان گونه که هست پذیرفته باشد وناامیدی را بخود راه داده وبودن درآن محدوده ی احساسی را برای خود پایان زندگی ورهائی بپندارد « ,که » چون چنین بیاندیشیم چنین نیز خواهد شد « وجان زکف نیز خواهیم داد , چراکه « عقل وذهن همان را قبول وباور میکند که خود ما باو فرمان میدهیم ». برای مثال ما همواره میگوئیم انسان عاقل ,هیچوقت اگر بداند که درجلوی پای او چاهی قرار دارد ,چشم بسته به جلو نمیرود وعقل ومنطق آدمی این را میپذیرد که جلو رفتن یعنی فرو رفتن وافتادن به چاه ومردن ,اما بااینکه اینرا میدانیم اما باز, اگر خدای ناکرده عزیز ما درجلوی پای ما در باتلاقی فرو رود ,همین خود ما ,به هرشکل که ممکن باشد به آن نزدیک میشویم وبه هر چاره راهی متوسل میشویم که اورا بیرون بکشیم یا شاید به توسل به شاخه درختی و طنابی که به آن بسته ایم , وحتی خود نیز بدورن باتلاق برای نجات او برویم این مثالی ست که در زندگی بسیار درشرایط متفاوت به همین شکل ,فکرکرده به سوی خطر رفته, و از عقل خوددراین میانه مدد میجوییم ,واز » قدرت خواستن خود » استفاده میکنیم وتلاش میکنیم از شرایطی غیر معقول وبسیار سخت یا غمناک ,یا حتی « غیر قابل باور » خود را به بیرون کشیده وجان سالم بدر ببریم .کمااینکه در داستانی حقیقی که درآن سقوط هواپیمائی رخ داده بود تنها یک نفر در دل کوهستانها زنده مانده بود وهوا بسیار سرد بوده وبرای زنده بودن آدمی جائی نبود که انتظار زنده بودن این شخص وجود داشته باد و هوابحدی سرد وبد بود که در سرمائی شدید زیر صفر کوهستان و بورانی سخت ,دور از تمدن زندگی انسانی وبدوراز قدرت تحمل بشر, در منطقه ای بین کوههای فراوان که امکان گذربرای هلکوپتر یا هواپیمائی نیز,در آن وجود نداشت تاکه کسی بتواند به جستجوی بازماندگان رفته از حال آنان باخبر گشته, یا به نجات اقدام کند, حتی بااینکه محدوده ی سقوط هواپیما نیز مشخص شده بود, اما گوئی مقدر براین بود که « امداد وکمکهای مربوط به این حوادث « نیز قادر نباشد کاری انجا م دهند, وبااینکه میدانستند در آن هوای سرد ودرآن منطقه کسی هم اگر زنده مانده باشد ممکن نیست دوام بیاورد ودرنتیجه بناچاز از فکر امداد نیز بدر آمد ه بودند ,ومردی که تنهای باقیمانده از سرنشینان هوایپا دراین منطقه ی غیر قابل گذر بودبناچارخود , تلاش برای زندگی وزنده بودن را آغاز میکند ,وعلت آن این بود که او ,به تنها دختر خودکه از مادراو طلاق گرفته وجدا از آنان در کشوری دیگر زندگی میکرد وتنها در تعطیلاتهای مهم دختر خود را می دید, قول داده بود که امسال کریسمس اورا باخود به مسافرتی گرمسیری ببرد وعشق این پدر به دختر ,وفکر اینکه دختراو, دریابد پدر نیامده یا مرده است, اورا وادار کرد تا بخواهد بهرشکل که هست خود را به دخترش برساند وتنها ویک تنه به جنگ با طبیعتِ سرد ونامهربانی رفت که هیچ آدمی قدرت زندگی وادامه حیات درآن را برای بیش از چندساعتی ونهایت یک شبانه روز نداشت, اما او چمدانهای مسافرینی راکه در قید حیاط نبودند باز کرده هرآنچه برای زنده ماندن نیاز داشته ,از میان آنها پیدا میکند مواد غذانی ,آب نوشابه های مختلف, پتو, لباس, پلاستیک و…..تمامی انچه که مسافران درراه خریده بودند یا به همراه خود به منزل یا به محل مسافرت خود میبردند وانگاه با سوزاندن مابقی انچه بود ونبود و وباقی مانده ی وسائلی که دیگربودن آنها, کمکی برای نجات اونمیکرد, خود را تا مدتی دراز وطولانی از سرما درامان نگاه میدارد و با گرم نگاهداشتن , خود به ساختن وسیله ای دست میزند که بتواند برای رفتن از آن مکان , ازاین وسیله ,استفاده کندو از وسائل بازمانده برای خود وسیله ای درست میکند که مانند اسکیمو ها قادر باشد با مواد غذائی و همچنین نیازمندیهای اولیه را ازجمله کوله پشتیِ (کیسه ی خواب ولباسهائی برای تعویض و….) را بار این وسیله کرده تا بدون اینکه سنگین شود آنرا باخود بکشد ومانند کوهنوردی ,باتمامی وسائل مورد نیاز ,دراین کوهسارهای پشت سرهم براه افتاد ومسلم است که » دانش او » دراینگونه زمینه ها بسیار ,به او کمک نمود تا بتواند آنچه را لازمه ادامه ی حیات بود برای خود برداشته بسازد یا مهیا کند واگرچه تعداد کوههای بدنباله هم بحدی زیاد بود که تصور نمیرفت او قادر باشد راهی اینهمه طولانی را تا رسیدن به منطقه ی زندگی آدمی وشهری ویا یک آبادی طی کند اما اوسرانجام خود را به منطقه ای میرساند که هواپیما وهلکوپتر قادر به نجات او باشند وبا استفاده از آتش و نوشتن کلمه ی ( SOS) که به معنای« کمک اضطراری در مواقع جنگ وخطر»بوده وبه نوعی زبان سربازان وارتشیان برای اطلاع رسانی در دوران جنک است که در محدوده ای که گسترده وقابل رویت باشد آنرا بروی زمین مینویسند تا از آسمان توسط هلی کوپتر وهواپیما رویت شود وهمچنین تفنگهای اضطراری هواپیما که در کشتی نیز موجود است که برای زمان حادثه در کشتی وهواپیما قرار میدهند تا با شلیک آن در آسمان ,هلی کوپتر وهوایپائی را که از آن محدوده میگذرذداز وجود خود ونیاز به کمک خود آگاه کند وبدین شکل دیگران را منطقه سقوط را به کسانی که درهوا هستند با نور سبز وقرمزی که درآسمان منعکس شده ومدتی نیز باقی میماند و سرانجام خود را نجات بخشید واگرچه دیرتر از موعد بدختر خود رسید اما رسید چون قول داده بود برسد . که فیلم آنرا بازسازی کردندودر دیسکتاوری به نمایش کذاشتند تا بدین وسیله اطلاعاتی جامع به مردم داده شود که میتوان درچنین شرایط بازهم زنده ماند ویاد بگیرند که چگونه با چنیسن شرایطی خود را وقف دهند والبته علاقمندی این مرد به مسائلی ازاینگونه واینکه همواره به برنامه های مربوط سفر های پژوهشگران وعلاقمندان به جنگل وکوهستان توجه نشانمیداده است باعث نجات او از مرگ وزندگی دوباره ی اوو شد.

●پیمان: * وحشی بافقی*●
ما چو پیمان با کسی بستیم , دیگر نشکنیم
گر همه زهرست, چون خوردیم, ساغر نشکنیم
پیش ما یاقوت , یاقوت است وُ گوهر , گوهر است
دأب ما اینست , یعنی, قدر گوهر نشکنیم
هر متاعی را, دراین بازار, نرخی بسته اند
قند,اگر بسیار شد , ما نرخ شکر را, نشکنیم
عیب پوشان هنر بینیم , ما طاووس را
« پای پوشانیم» اما« هرگزش پر نشکنیم ».
ما درخت افکن نهّ ایم , (آنها گروهی دیگرند !)
با وجود صد تبر , یک شاخ بی بر نشکنیم
بّه که «وحشی» را, دراین سودا , نیآزاریم دل
بیش از اینش ,در جراحت , نوک نشتر نشکنیم

●« وحشی بافقی» ●

گفتن این ماجرا اگرچه طولانی اما لازم بود تا بدینوسیله ثابت شود که قدرت ونیروی فکری وخواست بشری وتمایل به انجام ناشدنیها در انسان میتواند آنقدر قوی باشد که هر غیرممکنی را نیز ممکن کند این است که زمانی که به فردی برخورد میکنیم که زانوی غم به بغل گرفته از بیکاری ونداشتن پول ونداری مینالد انسان بفکر فرو میرود که اگر این فرد دران کوهستان بود بیشک آنقدر در سرما مینست تا یخ بسته وجان ببازد چراکه نیروی زنده بودن نیروی, درخواست شادی, نیروی تلاش درچنین فردی انقدر ضعیف است که با یکی دوتا نه گرفتن از دومحل کار دیگر بدنبال کار نمیگردد وباین اکتفا میکند که وقتی کارنیست هرروز کجا خود را علاف کنم وبدنبال کار خیابان متر کنم که متاسفانه اگرهمان خیابان را نیز فقط متر میکرد امکان اینکه کاری بناگهان در سرراه او قرار گیرد یا فردی که در پیدا کردن کار,به او یاری کند, خیلی بیشتر ازاین بود که درگوشه ی خانه ی غم وناامیدی نشسته انتظاز بکشدتادنیائی ازاو وازحال وموقعیت اوخبرندارد,روزی, بیایدودربزند وبگوید آقاوخانوم,بفرمائید وبیائید سراین کار!!ما اصلا منتظر همین شما یکنفربودیمنمیدانستیم کجا تشریف ددارید.!ولی شما هم انقدر نشستی دعاکردی که اخرازدر غیب بما,وحی شده که,درخانه بغلِ جوی آب ,پلاکِ تنبلی وناامیدی ,آدم بیکاری هست که, اگرواقعانان میخواست ,میتوانست روزنامه بفروشد ,اما بی پولی ونداری ویاس راخجالت خود نمیداند,بلکه بی آبروئی است,اگرنان خودرابافروختن روزنامه بدست بیاوردومحتاج خلق نباشدوشرمنده فامیل نگرددکه مردی ست وزنی سالم ,جوان یا پیر,امابر اساس فرهنگ غلط وتفکر اشتباه ,جامعه ی ما کارهای سطح پادین عیب وعاربرشمرده میشود وحتی بیکاری را بر آن ترجیح میدهند که این نیز کمبود ونقص واقعی یک جامعه است که اینگونه تفکری دربین خانواده واجتماع وجودداشته باشد چراکه,درهمه ی دنیا ,هیچ کاری که درآن پول شرافتمندانه ای بدست بیاید تا جائی که جرم یا بالارفتن از دیوارخانه ی دیگری ودزدی وخطا نباشدنه تنهاعیب نیست وحتی ارزشمند است حال در هرسطحی که,میخواهد باشد و مهم این است که نماینده ی این است که چینین فردی تلاش میکند براه نیک نان زندگی خود را فراهم اورد درنتیجه اونیز ارزشمند وارجمند شمرده میشود واحترام براو برهمگان واجب میگردد.اینرا در فرگردهای پیشین نیز به تفضیل توضیح داده اموشاید بهتر است فرهنگهای دیگر جوامع را بیشتر بیاموزیم واز جهات مثبت پان که باعث پیشرفت ملت ما میشود نیز بهره ای مثبت بگیریم وتنهابه جلوه های منفی فرهنگهای کشورهای دیگر بسنده نکنیم ویاد بگیریم که لااقل بسیاری از تفکرات ما خود باعث درجا زدن تک تک ما در زندگی شخصی ست. بهرحال با دست وپائی که قادر به ایستادن بروی آن پاست وگرفتن روزنامه به آن دست,اماشرم اینکه بعنوان نام روزنامه فروش دورگردی باشد,اورابه کنج خانه,کشیده,وگرسنگی تحمل میکندولی به کسی رو,نمی اندازد,ولی آبرو نمیفروشدکه,این آبرو,ازدست دادن,اگر به روزنامه فروشی وکاری شرافمتندانه حتی درجایگاهی کم,نیزاگرهست لااقل نانی ست ,بدون احتیاج به دیگری واگر کم, لااقل ازهیچ بهترواین شد که,ازبس دعاکردی خدااز »درغیب « مارا برای رهائی ونجات تو فرستاد. »هزارباردرفرگردها نوشتم برای هزارویکمین بارنیز مینویسم: «ازتو حرکت,از خداوند نیز برکت « و من خودنیز برای, تمامی مواردوکارهائی که گفتم که, میبایست انسان انجام دهد تاهرچه هست محتاج دیگران نباشد حکایت مردیست که, در ضریح مقدس شبانه روز بست نشسته بودودعا میکرد که خداوندا رحم کن مرحمت کن و فرزندی بمن اعطا فرما وسرانجام همسایه ی او باو دلسوزانده,به اوگفت برادرم, برو زن بگیر وهمسری اختیار کن آنوقت خدانیزحتما فرزندی رابتو خواهد داد.!! مسلم است که تا قدمی برنداریم هرگز گامی نیز به جلو برداشته نمیشود وتغییری نیز حاصل نمیگردد که عمل است که عکس العمل را بدنبال دارد حتی دردنیا وکائنات نیز تا تو برنخیزی دتا خود کاری برای خود نکنی هیچ چیز در زندگی تو تغییر نمیکند. ,
خودمن نیز اگردوباره روزی نیاز باشد کهچنین کاری کنم,دگرباره نیزبدون شک بدون لحطه ای تردیدولحظه ای درنگ آنراانجام خواهم دادوهرآنچه از دستم ساخته باشد خواهم کرد تابتوانم به,درستی وشرافت زندگی کنم کماینکه اینکارا نیز درخاطرات زندگی خودبسیارانجام داده ام,آنهم درزمانهائی که,برحسب روزگار بناگاه دیدم وبرایم مسلم شدوحس کردم که باداشتن, همه کس وهمه ی دیگران,وهمه ی آنانی که باید در زندگی کسی باشند,اماواقعا وبراستی در زندگی,جزخودم,کس دیگری راندارم,وآموختم کههرگز نیز نباید درزندگی خود ,از عزیزترین ,تاغریب ترین به احدی دردنیایم,امیدداشته باشم کهدر گرفتاری ومشکل انسان,هرگز غیر خودوخدای خود کس دومی راندارد.
●آنانکه هنجار وجودیشان,در نابودی داشته های,دیگران,است وخود بی میوه اند را بایدبه کارهای بدنی واداشت تا بدین گونه خیری برای همگان وخویش داشته باشند.ارد بزرگ●
خداوند نیز انسان تنبلی راهرگونه ,که کارراعیب وعاربداندوبخاطرجایگاه نوع کار هرچقدر شرافتمندانه حاضر به بیکاری ست و دوست ندارد ,چراکه خداوند اگر میخواست تو بی آبرو شوی تن سالم بتو نمیداد که بسیارندحتی آنان که تن سالم نیزندارند وفعالندوارزش ایشان بیش از بسیاری انسانهای سالم وحتی بدون آنکه,نیاز داشته باشند,که فعال باشند, ودلیل,ایشان نیز,درنگاه همه موجه, است ,اما باز برخود شرم میدارند که,بیکار باشندوب ,هرشکل برای خود دری باز میکنند کهدرآن برای خود ودرون خود واندیشه واحساس خود مثمرثمرباشند ,حال اگراینکار ثمری برای دیگری نداشت لااقل ازخود خویش راضی باشد ,بااین فکر که: من تلاشم را میکنم ,شاید امروزدرجایگاهی کوچک اما باین قناعت نمیکنم وجایگاه بزرگ واقعی زندگیم را نیز درکنارآن جستجو میکنم,وچیزی را که میخواهم باشم ومیتوان باشم « اگر بخواهم »ومیخواهم و آنچه رامیخواهم نیز »انجام میدهم ».واما هیچ کاری نیست که ثمری برای دیگری ودیگران نداشته باشدکه حتی روزنامه فروش وآدامس فروش وفروشنده ی بلیط بخت ازمائی,هم خدمتی به خلق میکند که,اینگونه مایحتاج,راهرچند ضروری نباشداما بهرحال جزءخریدهای روزانه ی مردم محسوب میشود وایشان نیز, امکان تهیه آنرا برای دیگران با دست وپاوزحمت خودفراهم میکند وبه کودکوبه بزرکسال میرساند وهیچ شرمی نیز درکارپاک وجود نداردوهرنوع کار شرافتمندانه ای که باشد درنگاه انسان واقعی وفهمیده, زشت وبد نیست *).وقتی گردش روزگار بی امان درچرخش است,براستی نشستن منو تو بی هیچ تلاش مثبتینه تنها, چرخه ی زندگی مارا نخواهد چرخاند,بلکه باعث رنج ومشکل واندوه ما نیز خواهد شد وتنها به « ید قدرت خود ماست  » که با خواست ونیروی فکری واحساسی وذهنی وروحی وقلبی ما میتواند زندگانی میز برای ما شکل بگیرد ,وبه موفقیت برسیم, کمااینکه ارد بزرگ نیز میفرمایند:
●*بن وریشه هستی مانندگردونه ای دوار ست که همه چیزرا گرد,رسم کرده است برسان :
گردش روزها ، چرخش اختران و ستارگان،چرخش آب بر روی زمین ،زایش و مرگ نیکی و بدی، گردش خون در بدن ، حرکت اتم و… *-اردبزرگ●
وهمه اینها نمادی از تلاش رانشان میدهدتلاشی طبیعی که بقدرت وخواست خداوند خودبخود انجام میگیرد وبدست طبیعت وخداوند اگر میخواست تلمبه ای بدستت میداد که,بتوانی گردش خون خودراهم تنظیم کنی ,امااینکاررانکرده,عقل رابتودادکه ازاین کرده,وچرخش زمین وزمانوطبیعت,تااز »طبیعت وجود خود » بهترین بهره,را برده,وازجسم گرم خودبه زندگی خود,حرارت ببخشی وآتش گرمی زندگانی خود را برافروختهو با هیزم تلاش وزحمت,زندگی خودراگرمی ببخشی,و اگرچه که این هیزم,درآخرزغالی میشود,اما زغال نیزباز بکار میآیدومسلما کار تو نیز به خاکستر بیهوده نمینشیند اگرگرمای زندگی خودرابدست خودبرافروزی وبر سردی یاس دل وافکار خود چیره شوی.چراکه,این شیطان وجود تو,دردرون فکر توست که,نومیدی رابرتووافکارتو می بخشداگرجزاین بود ناامیدی هرگزمعنا نداشت:
●* هنگامه رهایی اهریمن ، هنگام دربند شدن توست .ارد بزرگ●
●*بسیاری بخاطر برآیند هنجارهای درونی اشان بین نمای سپیدو پاکی در اشتباهند.ارد بزرگ●
گاهی نیز اتفاق میافتد که بسیار راه آمده ایم اما دیواری , بن بستی .مانعی… در بین راه ما آمده, وناگزیربه برگشت میشویم,ویا شاید ناگزیر به,دوباره شروع کردن,ام بازاگر فکر کنیم این تجربه ی رفتن درراه برای دوباره رفتن درراهی دیگر بیهوده نبود وباز ادامه دهیم وازدری دیگروارد شویم بی شک هردیواری رااز سر راه برداشته ایم واگر فاصله ای وپرتگاهی ودره ای برسرما ظاهر شداگر قدرت امید راهمواره,حفظ کنیم با چندقدم بازگشت ودورخیزی درست از این دره وپرتگاه,نیز میگذریم
●*ـ برای پرش های بلند،گاهی نیاز است چند گامی پس رویم .ارد بزرگ ●
یا با طناب آرزو ها ,آرمانها وخواسته هاوآرزوهای خود از اینسو به آن سو بااحتیاط درراه گذر, هموار میکنیم ومیگذریم.سختی درراه زندگی درهمه ی زمانهای زنده بودن به همراه ماست هیچ چیز ساده نیست حتی خوردن لیوان آبی اگر لیوان رادرست بدست نگرفته باشیم اگر درست به ننوشیدم ,اگربدون توجه, یکدفعه آب راسر نکشیم وخود را خفه نکنیم و لیوان از دست ما افتاده بشکند وخودنیز نقش زمین نشویم !گاه همه ی اینهااتفاق میافتد آنهم درخوردن آبی ساده اگر بلطف خدا به مرگ نکشید تازه در می یابیم ,که ممکن بود من هم اکنون مرده باشم ودیگر فرصتی برای ادامه ی زندگی برای تلاش برای رسیدن به خوشبختی برایم نبود به همین سادگی میشود یک زندگی ازبین بروددرصورتی که هرگزبه تصورکسی نیز نمیرفت که خوردن آبی ساده باعث مرگ کسی شود یا بسیاری از مرگهای اتفاقی درنهایت سادگی درست مثل همین اب خوردن اتفاق افتاده ومی افتد واین ما هستیم که با دقت وتوجه وحتی عشق بخود وزندگی برای خود: بودن : رازندگی میبخشیم تا برای همیشه آنرا بخود تلخ میسازیم , »حتی گاهی ازدست دادن ها ی, کسی یا چیزی ,نیز خود بخاطر یافتن های دیگری ست » ومصلحتی درآن وجود دارد که چون بعدها به آن فکرکنیم شاید حتی دلیل آنرا نیز براخحتی درک کینم . وگاه در همین مناسبت باعث آن میشود که دریافت دیدگاههای تازه ای در زندگی راداشته باشیم ویا یافتن انسانهای بهتری درطول عمر خود و یا بدست اوردن موقعیتهای دیگری در بودن خود,که شاید هزاربار بهتراز باراول وبارها شکست ما باشد.بهرحال چیزی که اتفاق افتاده است دیگراتفاق افتاده است.هرگزکاری برآنچه که,شده واتفاق افتاده است,دیگر نمیتوان کرد امابسیارکارها بعداز آن میتوان انجام داد که ما همه ی آن کارها رو درافسردگی وغم درروزهای بسیاربه تباهی میکشیم ویادمان باشد بدتریت غم وشکست بیشترین دلیل آن هم,امتحان خداون ست وهم,امتحان خود ماازخود ما,دراینکه:آیادوباره قدرت بازایستادن رادرهمت خویش بازخواهیم یافت یا خیر, وچون چنین قدرتی را درخود پیدا کرده و بدست بیآوریم,ازآن پس دیگرانسانی موفق خواهیم بود ,چراکه اگر از بدترین غم ودرد برخیزی واز آن بهره گیری دیگر فولادی آب دیده خواهی بود که کمتر چیزی میتواند مانع راه تو باشد واین یعنی قدرت فکر واندیشه وقلب وروح تو.چیزی که اسنان براستی هم نیازمند همین است اتکا بخود ودوباره ایستادن وادامه دادن. »
*ـ‌ تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجار همیشگی است .ارد بزرگ
_____ سخنانی زیبا وعمیق _____
_ باد می وزد …میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی تصمیم با تو است . . .
_خوب گوش کردن را یاد بگیریم…گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند …
●ــــــ ارد بزرگ ـــــ●
*هنجار طبیعی آدمی دوستی و نرم خویی ست اما برای بدست آوردن آن بیشتر زمان زندگی این جهانی را در ستیز و آورد می گذراند . ارد بزرگ
*بن و ریشه هستی مانند گردونه ای دوار است که همه چیز را گرد رسم کرده است برسان : گردش *روزها ، چرخش اختران و ستارگان ، چرخش آب بر روی زمین ، زایش و مرگ ، نیکی و بدی ، گردش خون در بدن ، حرکت اتم و … ارد بزرگ
*تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجار همیشگی است . ارد بزرگ
*برای پرش های بلند ، گاهی نیاز است چند گامی پس رویم . ارد بزرگ
*بسیاری بخاطر برآیند هنجارهای درونی اشان بین نمای سپید و پاکی در اشتباهند . ارد بزرگ
*هنگامه رهایی اهریمن ، هنگام دربند شدن توست . ارد بزرگ
*آنانکه هنجار وجودیشان در نابودی داشته های دیگران است و خود بی میوه اند را باید به کارهای بدنی واداشت تا بدین گونه خیری برای همگان و خویش داشته باشند .●
●پایان فرگردهنجارها●به فلم فرزانه شیدا●

Publicités