ارد بزرگ در مورد عاقبت دروغگویی فرمانروا می گوید : Mercredi, déc 23 2009 

ارد بزرگ (Orod Bozorg) در مورد عاقبت دروغگویی فرمانروا می گوید :
و فرمانروایی که دروغ گفت ، فر و شکوه خویش را به خاک سپرد .

سایت فلسفه و نگاه ارد بزرگ
http://falsafeheorodbozorg.blogspot.com

ارد بزرگ در مورد راه ساختن یک فرمانروایی نیرومند می گوید : Mercredi, déc 23 2009 

ارد بزرگ (Orod Bozorg) در مورد راه ساختن یک فرمانروایی نیرومند می گوید :
مهمترین گزینه برای ساختن یک فرمانروایی بزرگ ، توانمندی و پیشرو بودن است و لازمه رسیدن به توانمندی همیاری مردم است و مردم هنگامی همراه می شوند که براستی آزاد و شاد باشند.

سایت فلسفه و نگاه ارد بزرگ
http://falsafeheorodbozorg.blogspot.com

ارد بزرگ در مورد اهمیت سکوت می گوید Mercredi, déc 23 2009 

ارد بزرگ (Orod Bozorg) در مورد اهمیت سکوت می گوید :
گاهی با سکوت نیروی خویش را ، بهتر نشان می دهی .

سایت فلسفه و نگاه ارد بزرگ
http://falsafeheorodbozorg.blogspot.com

ارد بزرگ در مورد تنهایی کودکان امروز می گوید Mercredi, déc 23 2009 

ارد بزرگ (Orod Bozorg) در مورد تنهایی کودکان امروز می گوید :
بی پناهی و سرگردانی کودک امروز بیش از هر زمان دیگری ست .

سایت فلسفه و نگاه ارد بزرگ
http://falsafeheorodbozorg.blogspot.com

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *خنده* Mercredi, déc 23 2009 

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه     شیدا"

●بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ ●
●فرگرد خنده●
زیبائی زندگی درزیبادیدناست./ف .شیدا ●
تا زمانیگه نگاه ما برزندگی نگاهی زیباست,ودیدگاه مابردنیای پیرامون مانگاهی ست با ستایش خداوند,درخلقت وآفرینش زیبائی هاهرگز نمیتوانیم,حتی,درغم نیزازاین طبیعت زندگی ازاینهمه ززیبائی وعظمت زیبای,آن,چشم برداریم, مگر,دیدخودراروبه سیاهی ها,معطوف داشته وناامیدانه,نگاه کنیم.وبعلت مشکلات وغمهای زندگی,که درزندگی,همه نوع,انسانی درسراسردنیا وجوددارد,خودرا سرگرم فشارهاوغمهای زندگی کردهواز خودودنیای پیرامون خودغافل شویم,دنیا باتمامی شگفتی های زیبای خود,آنقدر دیدنی ست که,غم نیز نمی بایست توان آنراداشته باشد که برما مستولی شده,ودنیای واقعی رادردیدگاه مابه,شکلی درآوردکه,اینهمه رنگ را,خاکستری وسرانجام تیره ببینیم.دنیائی که,ازعمق کهکشان هاگرفته تاوسعت نامحدودکهکشان پراززیبائی هائیست که بسیاری ازآنها راهنوز ندیده ایم,وبسیاری دیگربرما هنوزمجهول,وناشناس هستند.وقتی خورشید وماهی, حتی "سیاره زمین" بی هیچ پایه ای,در کهکشانی, معلق است وهمواره وهرروزه زندگی برروال عادی وروزمره خود همچنان پایدار برجاست براستی چگونه میتوانیم,از قدرت خداوندی که, اینهمه رابر جای خودنگاه داشته است ناامید شویم,که,اگر"ایمان به حضوروجودخدا"داشته باشیم,هیچ غمی,غم نیست,وهیچ مشکلی, پایانِ عالم نیست.وزمانی که,دنیای ما سرشارازاین گویائیست که,هرچه هست وهرچه نیزرخ بدهد,دوباره زندگی به روال عادی برمیگردد,چه باشیم,وچه نباشیم همچنان چرخه ی زمین,خواهدچرخید,آنگاه ماچگونه میتوانیم,فراموش کنیم, که عمرماکه, تنهایکبارقدرت استفاده,ازآنراداریم,برای ابد ماندنی نیست واین روزهاوشبهارابه,بطالت وغم خوردنهائی,بگذرانیم,که میشدبه خنده,وشادی سر کردوبه شادیها گذراندحتی دراوج غم!.بادوستی سخن میگفتم باو گفتم:هیچ میدانی,چراخندیدن خوب است ویاچرابهتر است که,آدمی,درزندگی بیشتر به طنز توجه کند فیلم های طنز دیده,به سریالهای کمدی نگاه کندواینکه چرا باید بامردمِ شادنشست وبرخواست کرده,وتامیتواند بخندد وزندگی را,حتی بادید طنزآلوده ی آن,دیده,ووبازگو کند؟وهمچنین,از گفتن حرفها ی خنده دار یا جوک لذت ببردوبگذارداطرافیانِ آدمی نیزدرحضوراوشادباشند؟درجواب شانه ای بالاانداخته گفت:من فکر میکنم,که, "آدمی,الکی خوش بودن,خودش یگجورسبکسری باشد,آدم عاقل,حرفی بیخود وبی دلیل نمیزندوهرحرفی باید علتی وفایده ای داشته باشد.گذشته,ازآن,آدم,به چه چیزی بخنددو چراخنده ای دروغین؟ چراآدم نباید بتواندبه,راستی بخندد,ودلخوش به خنده های دورغین باشد وبدورغ تظاهربه شادی کند؟ به لبخندی,گفتم:علمِ روانشناسی برای همه ی اینهادلایلی میآوردکه,شاید,بد نباشد,از آن بدانی,چراکه,انجام یکایک, اینکارهاکه,بنظر توبیهوده,ودروغین است, درواقع نوعی"فرمان دادن به,عقل" برای "شادبودن"است وباعث روحیه ای بهترومقاومت بیشتروداشتن تحمل بیشتر برای زندگی بکار گرفته میشد چراکه اساس روانشناسی در بیشترین موارد بر قاعده ی «تلقین» استوار است وچرا «تلقین» چون هرچه را بخود بگوئی وبگوئی عقل باورمیکند وعقل ازحال وهوای توکم کم"شادی"رادروجودتومستقر میکند به شکلی که تو شاید,هیچ, تغییر مثبتی,درزندگیت رخ نداده باشد.ولی,روحیه ای خوب داری وهیچ چیزاین روحیه, رابهم,نمیزند شاید لحظه ای,براثرجروبحثی یادیدن صحنه ای, یاگفت وشنودی,اندوهناک شود,امااین احساس لحظه ایست ومجددبرمیگردی به,عالم اندیشه ی خود, عالمی که در آن توخنده,رادوای همه ی,دردها میدانی,کمااینکه, ثابت شده است که:«خنده شفای همه ی دردهاست» و«خنده درمانی» نیزیکی دیگرازروشهای درمانی,درعلم روانشناسی ست بدین گونه که کلاسی میکذارندوسعی میکنند,انسانهای گوشه گیروافسرده,وانزواطلب رادرآنجادورهم باعده ای که شادوخندان,هستند,دریکجاجمع,کنندو«"هدف"روحیه دادن,وروحیه گرفتن است"»وساعاتی,رابدون فکربه,عالمِ غم,ویا فکر به دلیل ودلایل,اندوه,به خندیدن گذراندن است,آدمهای شادِاین جمع انسانهائی هستند که,برای شادی خود شاید دلیلی هم ندارند ویااگرهم دارند, اماباز نمیگذارند واجازه نمیدهند محیط غم برآنان سلطه یافته وروح آنان را تسخیر کندواجازه نمیدهند مسائل مختلفه ی زندگی برروی آنان اثر آنچنان عمیقی بگذارد که روحیه ی انان را تزلل داده,وباعث ضعیف شدن بیشتراعصاب,ودرنتیجه فرورفتن یک روح,به,افسردگیهای مزمن دائمی شودوام توازکجامیدانی که,انسانهای بزرگ یاعاقل چنین نمی کنند؟ من هرکه رامیشناسم که اسمی ورسمی ومقامی,دارد دراوج بزرگی .مقتم ارزشمند خوداکثرا,آدمی خندان,است.ایشان گفت: خوب,آدم داراوسرشناس, وبدون غم, چراخندان نباشد,اگراوخندان اونباشد,کِه باشد؟.درجواب گفتم:او میخندند,نه ازسرِمتمول بودن, یاسرشناس بودن یا بقولتو,"الکی خوش بودن" ویاحتی "بی غم بودن", که,هیچکس کامل نیست, هیچکس بی غم,نیست وهیچ انسانی بدون مشکل در کل جهان,پیدانمیکنی که,درهرمقام,ویامرتبه ای,که باشد بی نیاز ازهمه چیزوکاملا بی غم باشد.هرکس بنوع خودمشکلاتی,داردوتنها شکل مشکلات بایکدیگر فرق میکند.تازه, آنکه بامش بیش برفش بیشتر,درشادی وغم,آنکه بیشتردارد, مشکلات بیشتری هم,دارد.در ثروت ونداری,هم,هرکدام رابیشترداشته باشی, مشکلاتِ همان را,هم بیشترخواهی داشت.پس ثروتمندوفقط عاقل ونادان,همه وهمه به,شکل خود,هم باغم ومشکل مواجه اند,هم ازنعمت اشک وخنده,به یکسان,برخوردارند.این منو شماهستیم که یکی رابردیگری ترجیح میدهیم,مثلا ترجیح میدهیم وقتی درخانه تنها شدیم,آهنگی غمناک بگذاریم وهای های گریه کنیم, یانه,آهنگی شاد بگذاریم وهمراه باریتم آهنگ خودمان نیز بخوانیم وشادشویم یادرتلوزیون ,به فیلم کارتون :«پسر شجاع» نگاه,کنیم یابنشینیم وکارتون زنبور«هاج زنبور عسل»راکه همچنان, عمریست اززمان من تازمان بچه ونوه یخواهری من ,دنبال مادرش میگرددوآخرمعلوم نمیشودکه مادرش را پیدا میکند یا نه!,رانگاه کنیم,وجالب اینست که,به خورد بچه ی خودمان هم,این غصه,را میدهیم,که فرزندم:ببین زنبوره مامانشو طفلکِ بیچاره!گم کرده!حتی خاطرم هست فرزندمن یکبارازمن پرسید: مامان بالاخره, آخرش این «هاج» مامانشو پیدامیکنه یانه؟ توکه بزرگی, تهِ ته,این کارتون ر دیدی,بالاخره هاج مامانشو پیداکرد؟!…وازهمین معلوم است کهفرزند مادردرون تخیل خودبا «هاج» زندگی میکند,به,اوفکرمیکند ونگران حالِ,اوست وبهترین راه,این است که بگوئی:آره مامان.آخه مامانش خودشم,دنبال«هاج» میگشت,وآخرهم پیداش کرد!,تاکه طفل بداند,که اگرفرزندی حتی زنبوری گم,هم بشود ,فراموش نشده است وفراموش نمیشودومادراوهمیشه بدنبال او میگردد,ودرواقع,این بکودک ماامنیت خاطر میدهد که بداند مادرهمیشه به فکر اوست….وخاطرم هست که پرسید:مامان !«هاج» اصلاچراگم شد؟مگه مامانش مواظبش نبود؟مگه مامانها نباید مواظب باشن که بچه گم نشه؟ بچه که همه ی,راههارو بلد نیست,نمیتونه تاکسیم بگیره, بچه س خوب پول نداره که بره خونه,تازه هم,اونکه نمیدونه, به اقا تاکسیه, بگه: بروخونمون,اونکه خونهی همه ی ماروبل نیست !توجه کنیددنیای طفل پرازنگرانی وسوال میشود, بی آنکه دلیلی برآن,وجودداشته باش واگر سرگرمیست چراچیزهائی رایاد نمیدهد که بچه,درموقع لزوم,به آنها احتیاح ونیاز دارد,تابداند ویاد بگیرد,که مثلااگرگم شد,چه بایدبکند.من که,درآن زمان درایران بودم وفرزندم بیش ازدوسال نداشت ولی بخوبی هم حرف میزدوهم میفهمید,درجواب به او گفتم که:چون آدم هرجاکه فهمید گم شده,باید همونجا,واسته ازجاش هم,تکون نخوره,چون مادر وپدر بچه ها,تمام راهِ,اونجاروصدبارهم شده,بالا پایئن, میان ومیرن,و میگردن و,تا پیداشون نکنن, نمیرن خونه ,تا وقتی حتماپیداش کنن,وهم به مردمی که,اونجاها هستن,هی میگن ومیپرسن که شما بچه ماروندیدی لباسش اینجوری بود تنش این لباس بود تا ازهمه کمک بگیرن بچه روو پیدا کنن,وهم,اگه پلیسی رودیدن, بهش میگن که بچشون گم شده وبه اداره پلیسم خبر میدن, بچه هم,اگه پلیسی دی بایدبگه, واگه, دم درمغازه ایه, بایدبه,اون اقایا خانومی که توی که مغازه س بدون اینکه بره توی مغازه," تا یوقت مادر پدرش ازاونجا رد شدن اونو ببین",ازهمون جلوی درمغازه خبر بده, که,گم شده,اونوقت بزرگاخودشون, یه کاری میکنن که مادر پدربچه,اونوپیداکنن, توام سعی کن, وقتی بامن یادیگران درجائی هستی ازاونی که باهاشی دور نشی,درجای شلوغ دست اورا,ول نکنی,یایکدفعه, بسوی خیابون, به میون ماشینها ندوئی وخودت رابه کشتن ندی ,باباو مامان, همیشه ی همیشه, مراقب تو هستندامادرصورتی که تو یکدفعه بی خبرکاری نکنی که مادر تو فرصت نکنه جلوی خطررابرای توبگیره مثل بدوی بی خبربطرف خیابون پراز ماشین یادویدن میونو لابلای مردم,در پیاده روئی شلوغ یادیدن مغازه ای شلوغ وبدون خبربه مادرداخل شدن به اون مغازه, وقتی که ماد آدم نمیدونه ,توکجائی,خب چطور بداخل آن مغازه بیایدوتوروپیدا کنه؟.ماباکارتونی, اینهمه غم ونگرانی به فرزند میدهیم که او همبرای « هاج» غصه میخوردهم برای بچه های گم شده در دنیا,هم برای خودش که, =اگر گم شدچه میشود آیا اوهم بایددربدر دنبال مادرش بگردد,اگر پیدانکندچه میشود؟چطورزندگی کند؟ایا زنده میماندوبی آنکه توجه کنیم,که برای کودک وبه,ذهن کوچک ونادان که قادر به پیدا کردن اره حلهای معقولانه نیست,هرگز,هیچ چیزدردنیاغمناکتراز,ازدست دادن پدرومادرنیست, ودیدن اینکه ,بچه ای دیگرحتی,اگردردنیای تخیل او زنبوری باشد "بی مادر"مانده است ودربدرِ پیداکردنِ مادرخودش شده است.اینهمه تاثر بیخودبه فرزندمیدهیم که چه بشود؟نمیدانم!!شایدبگوئید: خوب اگراین کارتون پخش نمیشد, بچه هم,این سوالات رانمی پرسیدویاد نمیگرفت.چر برای یاددادن چیزهای ضروری زندگی,به فرزن بایداز "مُلوداماتیک: ترین وغمناکترین کارتونهااستفاده کنیم, انهم,وقتی که,هزارکارتون خنده دارهست که, کلی هم چیزهای بدرد بخور وارزشمند,به کودکان یاد میدهد.ماازکودکی"غم وغم خوردن "راخودمان به فرزن می آموزیم وبارفتاربی حوصله,یاغمناک خودبا,یک سری سریالهای بیهوده ی وقت گیر, بی نتیجه وبدون اثرو حتی,بدون اینکه چیزی, جز"تولیداندوه در پیام خودداشته باشدوتمام مدت "بانی غم"برای خود فرزندان خودهستیم,چراکه مانیز زخانواده ی خود"راه ِغم خوردن" های بیهوده رایاد گرفته ایم,وکودکی که,درخانواده ای ,افسرده بزرگ شودکه مادرآن خانه همواره عصبی است وپدرخشمگین یاخسته وهردوهم,هرکاری که,اوبکندبرای زدن وتنبیه,او حاضروآماده به خدمتند,اما, برای شادی,وبازی وخنده وحرف او, وقت ندارند,چگونه میتواندفرزندی خندان باشد و نه کودکی ترسو وگوشه گیروخجالتی وگریزان,ا جمع که,بزرگ نیزمیشود,کلی باید,روی خود واعتماد بنفس خود,کار کند,یادیگران,اوراکمک کنند تااینکه, بشود یک,انسان اجتماعی وشاد که شایداین نیزهرگز برای اوبه نتیجه ای نرسدوعمری نیز,به اندوه, بدون داشتنِ لذت خنده ی واقعی بسر ببردوسرانجام ترک دنیا کند بیهیچ کامیابی وخشنودی,از زنده بودن وزندگی.اینکه ما چشم خود وکودکان خودرابروی حقایق وتلخی های زندگی ببندیم,یک چیزاست, که,البته بی خبر نگاه داشتن کودکان ازواقعیات خود,کاری خطاست,اماباید این رادرذهن داشته باشیمکه روح وقلب کودک ,کوچک وحساس, است وبای بگونه ای,مسائل باوگفته شودکه برروح حساس اواثر سو ء نگذاشته,وباعث دلواپسی هاونگرانی های بیمورد,ا نشودواشتباه,است,اگربدون توجه, مطالبی را باو بگوئیم که"فکروذهن"اورامتوجه"اندوه وغم,وافسردگیهاونگرانی هائی"کند که حتی, لزومی برآنان نیست وکدک نیازی بدانشتن ودانش آنها ندارد.اینکه به,آنهااین رابیاموزیم, که دنیا سرشاراز خوبی وبدی است, نیز می بایست بادقت وظرافت انجام گیردو"ذهن کودک"رامغشوش نکند.درواقع مابزرگترها, اول بای خو یاد بگیریم, که چگونه, می بایدومیتوانیم,شاد باشیم وچگونه بامسائل روبر شویم تاقادر باشیم که,به کودکان خو نیز بدرستی تعلیمی بدهیم که بجای تعلیم وتربیت تبدیل به مشکل ومصیبت وناراحتی نشود.چراکه بسیاری,ازکودکان شاید قادر نباشند,احساس خودر بازگو کنندیاکودکی کم صحبت وکمروباشند,که,از گفتن اندوه خود بپرهیزند دراین شکل, گر دردل او, چیزی, نباشته شودکه ماازآن بی خبر بمانیم,آنگاه"اثر بد"آن باعث میشودکه,او همواره,اندوهگین باشدواز لذت شادی وخنده,درزندگی خو محروم شودوفردا,اونیز تبدیل به پدرو مادری شودکه قبل, از فرزندخود نیازمند تربیت دوباره ی زندگی, برای حس شادیهاوزیبا دیدن های زندگی هستند.واماکسی درراهِ شادیهایِ زندگی,وموفقیتهای آن,به شادی میرس که خود,دارای روحیه ای مقاوم باشد,و باتلاش وسعی, در راه زندگی خود,دیگرخوداو, جزء قصه ی غمناک زندگی نباشدواگر خواسته,وناخواسته,دراین موقعیتی قرارگرفت وچنین شد وبعه غمواندوه ودرد ومشکلی گرفتارشد باز,بتواند خودرابگونه ای ,از آن, به بیرون بکشد, واین که تاچه, حدنیز قادر به,انجام اینکارباشد خود,چیز دیگریست,که میبایست, به شکلی,درست وبرنامه ریزی شده با"دانائی ذهن"والدین برای هم خود وهم کودک در زندئگی حتی به شکل روزانه صورت گیرد,تاکه,بدانند,هرچه میگویند, بایدبگونه ای باشد, که دوباره,در شکل دیگر تولید نگرانی وترس برای فرزند نکند.وخودنیزاینکه بیهوده بنشینیم ودستمال بدست غمناکترین فیلم رومانتیک دنیا رانگاه کنیم ,آنهم وقتی که هیچ اتفاق بدی,در زندگی رخ نداده است که اینگونه,اشک بریزیم,درواقع بازهم بی دلیل وبی جهت,"غم دنیا" رابدل خودبخشیده ایم, که در زندگی ما چنین غمی وجود نداشت,امابرای فلان هنرپیشه,که,درنازونعمت زندگی میکندودرفیلم شماومن بدبخت ترین ودلشکسته ترین,وعاشق ترین و تنهامانده ی دنیاست نشسته,و زارزار گریسته ایم .برای چه؟ خدا داند!گاه,دراین گریه,اندوهِ زندگی خودرابه بهانه ی آن, خالی میکنیم و گا خودرادرجای,او میگذاریم,ودرک دقیقِ اوباعث اشک ما میشود, گاه,هماهنگی ها وشباهتهائی, بین اووزندگی خو میبینیم,ودر اصل ,بحال خوداشک میریزیم, که, ای وای منم عین این کشیدم چه بدبختی بودم خودم خبر نداشتم!!! .خوب,آخرچرا؟فیلم کمدی چه,اشکالی داشت که دودقیقه بجای,اینهمه, حرام کردن, چشم,واشک,وروح خود,ودستمال کاغذی بی زبان,بنشستی وبه طنز ان بنگری,وبخندی؟و به, حماقتهای بازیگر, به نکته های طنز ودیدنی آن توجه کنی لااقل خوشحال شویم که هر چه هست حداقل باندازه ی اوعقل ما,کم نیست ودرعین حال درطنز نیز هزار نکته نهفته وجوددارد, که دانستن ودانش ,آن برای مابد نیست .وحتی درخود منفعتی نیز دارد البته طنرهایواقعی نه ساعت پرکن که فقط میانبرنامه ای باشد وباز همین میان برنامه هم اگر قادر باشد لبخندی برلب ما بیاورد باز جای خوشبختی دارد که در خود کمی شادی را درروز تجربه کننم!!.دیدن وشنیدن ورفتن به جاهائی که بصورتی بودن,درآن شرایط بما خنده ای رامیبخشد یافکررا, چنان مشغول میکند که,قادربه فکرکردن های بیهوده ی بی سرانجام نباشیم وازاینروست که عالمین روانشناسی معتقدند انسانهای افسرده نباید در تنهائی سر کنند وانسانهای خجالتی می بایست سعی کنند بیشتر درجمع ها وجوامع عمومی ظاهر شوندوتلاش کنند چون دیگران درجمع نقشی داشته وحرفی بزنندوبا جمع,در گفتگوها,همراهی کنند ما زمانی میخندیم که دلیلی برای خنده داشته باشیم ومسلمانشستن درتنهائی وسکوت خانه, بدونِ هیچ صدا دیوانگی میخواهدکه, باخودبخندیم ولی میتوان به خاطره های خنده دار زندیگمان فکر کنیم جای نگاه کردن ومعطوف کردن فکر خود به بدترین های زندگی,درعین حال میتوان,حتی,اگر برق هم قطع بودوامکان گوش دادن به آهنگی وبرنامه ای, درتلوزیون نبودوامکان خواندن کتابی در نورکم بجای آن به چیزهائی فکر کنیم که وقتی اتفاق افتادبه آن خندیدیم و یادفلان غصه زنذدگی را که گاه تمام شده وازسر نیز گذرانده ایم برای خودزنده,نکنیم.ومسلم بدانیدبا یاد مسائل وخاطره های خنده دار بازهم,مجدد,میخندید,چراکه,اگر مطلبی درروزی,باعث خنده شماشد,فکرمجد به آن نیزمجددباعث برگشت روح شمابه همان لحظه ی خاطره وهمان ساعت بازگشتی خواهدداشت وهمان شور خنده ی دوباره,درشما ایجاد شده وخنده وشادی نیز در درون شما به شکل همان روزبرای شما, بوجود می آید. من درفرگردهای خود نوشتم, که, آدم خندانی هستم ولی درعین حال, من باهمه نمی خندم, وتنها باکسانی میخندم که بدانم, جنبه ی اینرادارند که با آنها شوخی شده,و یا بتوان ,ساعتی رابه, خنده وگفت وشنوداز,مسائل خنده اور ی بااوسر کرد چون بسیاری دنیا هم شاد باشی سراخر حوصلهی انسان را سر میبرند وحاضر نیستند یک لبخند بروی لب بگذارند انگار از قانون خدائی کم میشود که برلب آنان خنده ای بنشیند ونمیدوام چه کسی بایشان آموخته است که جدی بودن معنای بداخلاق بودن است وسرسنگین بودن علامت فهم ودانائی!!که بسیجای تعجب داردکه چنین فکرمیکنند چون اینها علامتی جز خودخواهی وازخود متشکر بودن درخود ندارد وپیامی جز اینهمه به اشخاص متقابل نمیدهد ودرهرحال از جیب خودشان رفته است که زمان را بدین شکل سرمیکنندئ وبااین وضع خیال میکنند احترام انها برجا مانده است واز لذت طبیعی زندگی یعنی خنده بی بهره میمانند ودگیران را نیز از دور وبر خود پراکنده میکنند.درخانواده ی مادری من همه ی اهل خانواده وقتی بدورهم باشیم تنها کاری که میکنیم گفتن وخندیدن است وحتی,اگر روزهاوروزها,درکنارهم ودور هم جمع شویم,از لحظه لحظه ی آن,بخوبی استفاده میکنیم,وقدر باهم بودن را,نیز میدانیم, شاید چون تعدادی ازما,ازهم جدا شده به خارج مهاجرت کرده ایم, ومعنای این رامیدانیم که باهم بودن, ودرکنارهم بودن چه نعمتی ست,اماتاخاطرم هست ,همیشه هربارمهمانی خانوادگی بودوهمه دورهم بودیم باوجود اینکه هریک بحد خود در زندگی با خوب وبد زندگی مواجه هستیم اما در لحظه ی باهم بودن باهم هستیم ودنیای بیرون,ازآن محیط برای ما وجود خارجی نداردوآنچه وجوددارد این است که ما هستم وما,درکنارهم, و با همه ی حرفای شادی,که به شوخی وخنده میتوانیم باهم بزنیم,وحتی سربسر هم گذاشته بدون اینکه یکی, دیگری را,برجاند,تنها ساعات باهم بودن رابه خوش بودن وشاد بودن وازحضورهم لذت بردن میگذرانیم.نه اینکه هیچیک غمی نداریم ویا هیچیک هرگز دچارز مشکلی نمیشویم اما باهم ودرکنارهم هم غم یکدیگر را میخوریم هم در شادی هم شریک هستیم ودرنهایت واوج غم هم خاطرم هست مادرم همیشه میگفت تا خدا هست همه چیز درست میشود بیخود زانوی غم به بغل نگیرید وبه خنده وخوشروئی میگفت" یالا پاشید, پاشید به کارهاتون برسید خدا بزرگه وما میدانستیم ممکن است دل او, اینهمه که بما نشان میدهد در آرامش نباشد, اماهمینقدرکه سعی میکندتا فرزندان خودرادر,آرامش نگاه, داردوبادیدن آرام خانواده, خود نیزآرام میگرفت و برای مادر عزیز ما همین کافی بودتاخود بادیدن اینکه ما در شرایط ارامی هستیم وغصه ای نمیخوریم بس بود تااو هم آرام بگیردونیز به همینگونه ما نیز,یادگرفتیم که کمتر,زانوی غم را,بغل کنیم وبیشتر,وقت خودرا, صرف کارهای بهتری کنیم که سودش از گوشه ای نشستن, بیشتر است ویا حتی شده مطلبی پیدا کنیم وبخندیم,اماچرا,واقعاچرا, چیزی باید,ازما گرفته شودتاآنچه را,که همیشه داشته ایم, قدر بدانیم دل و لب ما همیشه میتواند شاد وخندان باشد همواره میتوانیم درکنار هم وحتی در دوریها ودربی هم بودنها, به یادهمدیگر به یاد لحظه های شاد و به یاد همین روزهای شادی وساعاتی که باهم داشته ایم خوش وشادمان باشیم .برای پرواز می بایست پرهاراگشودوگاهی که طو فانی درآسمان, زندگی ما برپا میشود میبایست ,طوفان را نیز از سر گذراند شاید باید ,چندی آرام گرفت , وبا زمان تجدید عهد کرده ,بااو کنار آمد اما در هر لحظه ی زندگی میبایست گشوده بال دنیای اندیشه ی خود باشیم و بازمی بایست درهمیشه زندگی :پرواز را به خاطر سپرد,زیرا که: پرنده مردنی ست وعمر انسان : فانی!
_____ پرنده مردنی ست ، the bird is mortal_____
دلم گرفته است….دلم گرفته است
به ایوان میروم وانگشتانم را
بر پوست کشیدهی شب میکشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب , معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی
گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست.
ترجمه شعر:_______
I am depressed
O , so depressed
I go tothe porch and extend my fingers over the tout shin of night
The lamp that link are dark O , so dark
no one will introduce me to the sparrows gathe
no one wil escort me to the sunlight
commit flight to memory ,
for the bird is mortal
_________فروغ فرخزاد ______
برای پرواز می بایست پرها را گشود وگاهی که طو فانی درآسمان زندگی ما برپا میشود میبایست ,طوفان را نیز از سرگذراند شایدباید,چندی آرام گرفت,وبا زمان تجدید عهد کرده بااو کنار آمد اماهمواره می بایست برای پرواز روح واندیشه ی وقلب خود راهی برای پرواز ورهائی پیدا نمودحتی اگر شفتگی آسمان روح وقلب ماازبشر نیز طوفانی باشد باز می بایست پروازرا به بالهای وجود وانئدیشه .وروحی داد که وسعت آسمانش پرواز میخواهد تا انسان از حضور ووجود خویش بهره ای درست برده وبالهای اندیشه ی خود را به وسعت ها ی آسمان زندگانی آشنا کند تا توان بودن وراه زندگی کردن را بیآموزد .اگرچه بسیارندآنان که بر پروازها,قفس های بسیار میسازندونوگ بال پرواز را چیده , پرنده ای رازندانی میکننداما روح ودل زندان نمی شناسد که همواره به لطف خد آزاداست آزادنیز آفریده شده است:
______ *پرواز *_____
« پرواز» مگر
« آسمان » نمیخواهد
دشت بی انتهای آسمان…
با ابرهای طوفانی
به باد فروخته است؟!
واز چه رو
« صدای پرواز» را
در رعد وبرق ابرهای خشمگین
بیصدا نموده است…
پرنده , بی آسمان…
در شاخه ی ,کدامین ,
درخت طوفان زده
آرام خواهد بود
وقتی که آسمان
پرواز نمیخواهد
____ فرزانه شیدا/امرداد/ 1374 _____
دنیاهمیشه هست باهمه ی غمهایش, امادنیاهمیشه برای ما,نیست, اگراین روزها رااینگونه به اشک دل ونستن درکنج غم سرکنیم.غم, گاهی,انسان رااز پا می اندازدوزمانی بطول می انجامد تا انسان خودرا باغمی وقف داده حضور این غم را,اگرچاره ای برآن هست چاره یابی کنداگر چاره ای نیست بپذیردو به, آن خودرابگونه ای عادت دهدکه,روزگارش به نومیدی نرسد.گریه کردن نیز ب نیست, و گاهی حتی لازم وضروریست ونوعی تخلیه ی اندوه درون از فشارهای روحی اما هر چیزی جایگاه خودش رادارداگر براستیدر محدوده ای اززمان انسان نیازبه گریستن راحس میکند همانگونه که,از قدیم گفته اند.خوب است سری به گورستان بزندیابه بیمارستان یابه پرورشگاه.چر چون آنجاست که,درمییابیم هستند کسان دیگری که,هرروزدرناراحتی وتنهائی ودردهای واقعی بسر میبرند کشانی که منو شما میتوانیم بجای نشستن وزار زدن برغم خودبحال آنان تاثیری داشته باشیم ومثلا به کسی سر بزنیم,که در بیمارستانی تنهاست وهیچکس برای او گلی نمیبرد وکسی راندارد,که اینکارابکند یابه کودکانی س بزنیم ودرحد وُسع ودارائی خودبرای,آنان شوکولات ببریم یا کمی چندتائی حتی ازهمان توپ پلاستیکی بخریم وبرایشان ببریم,اگر که خودنیز دستمان چندان باز نیست واگرهست چرااز لطف خنده به دیگری نیز نصیبی نرسانیم,حتی باکادوئی بسیار کوچگ.چراوقتی که بی هیچ مناسبتی یک کادوخریداری میکنی وبدیداردوستت میروی میبینی که,او بسیار شادشد.علت,این نیست که,او توقعی,ازتودارد که اینچنین نیست اماچرا شاد شد,دقیقابرای اینکه,ازتوتوقع اینکار,راآنهم, بدون هیچ مناسبتی نداشت,وازاینکه, تودرفکراو بودی وبی آنکه حتی بدان به خانه ی اومیروی و برایش کادوی میگیری ومیبری حتی فرق نمیکند قیمت آن چقدر باشدکه دوست تو تر میشناسدومیداند وقتی برای او بدون مناسبت چیزی بخری وببری هدفت به خیر وشادی بوده است وهمین برایلبخند اووشادی دل او کافیست وحال,اگ اینکار برای کسی باشد که براستی نیازمنداست مسلم است که,اجرآن نیز از دیدگاه خداوند پوشیده نمیماندوکائنات نیز مهر ترابگونه ای جبران میکندوحتی, =اگر جبرانی هم نبینی,بخاطر داشته باش کمترین فایده ی,اینکارتو,این بودکه,دردل خودت شادشدی, که کاری رامیکنی که,هدف آن شادکردن,دیگریست ,حتی,اگرادم قدر ناشناسی باشدوبه سردی بااینکارتو برخوردکندومهم این است که خنده زمانی,در لبی جایگزین میشودکه دلی باآن همگام باشدچه آن دل دردرون سینه ی تو طپش داشته باشدچه درسینه ی دیگری.اماافسوس که دنیاروبه سردی گرائیده است وفراموش کرده ایم چقدر ساده میتوانیم خودودیگران,راشاد کنیم حتی حتی حتی با جمله ای به کوتاهی, امابه "مهرومحبت".
_____ عشق یعنی :_____
عشق یعنی عشق زیبای خدا
راه خود روسوی حق راه وفا
عشق یعنی یاری ودلدادگی
یاوری بر مردمی, در سادگی
شاه خوبان باش وبر دنیا,امیر
دست محرومان دنیا رابگیر
عشق یعنی,ازخودم بیرون شدن
در ره و راه خدا مجنون شدن
عشق یعنی« پای» همراهی شدن
در رهی در« یاوری»راهی شدن
عشق یعنی دل سپردن با وجود
روح خود را بر خدا ,هردم سجود
مهربان قلبی به تن, عقلی سلیم
عشق یعنی دستگیری از یتیم
در ید قدرت گرفتن دهر را
تا که مهرت پرکند این شهر را
عشق یعنی یاد زیبای خدا
تا ببینی« او »چه میخواهد زما
2009-12-17/دوشنبه 30 آذر 1388
فرزانه شیدا
____________________
اما زمستان دلها,افسوس که زمستانی ماندنی شد که,دیگرکمتر بهاری بخودمی بیند:
____ *زمستان= WINTER____
سلامت را نیمخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
Nobady dont reply to your greeting,
Every bady are heedless
کسی سر برنیآرد , کرد پاسخ گفتن ودیدار یاران را
Som one no words And see of friend.
نگه جز پیش پا را دید, نتواند , که ره تاریک ولغزان است
The path is and slippery
Eye cant see but front foot.
Andyour love hand reachout one, Their hand reachout reluctantly.
وگر دست محبت سوی کس یازی, به اکراه آورد دست از بغل بیرون
for cold is so harch cold.
که سرما سخت سوزان است.
Breath , come out of your chest,Enchanged to dark a cold.
نفس کز گرمگاه سینه ات اید برون, ابری شود تاریک
Like waLL stands forward your eyes.
چو دیوار ,ایستد ,در پیش چشمانت.
.It`s breath , then what expect of for or close friends
نفس کاینست, پس دیگر چه داری چشم, زچشم دوستان دور یا نزدیک.
O, My generous Messiah !O, old dirty clith Chiristion.
It`s so cruelly cold…oh
مسیحای جوانمردمن! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرداست….آی….
May your breath warm and happy days.!
Replay my greeting, open the door!
دمت گرو وسرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی, در بگشای!
It`s me, quest of every night, so sadgipsy.
It`s me, annoyed trampled roch.
It`s me,low creation abuse , rough melody.
منم من , میهمان هر شبت, لولی وش مغموم
منم من, سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم , دشنام پست آفرینش , نغمه ی ناجور.
I `m neitherbhite nor black ,I`m colourless , just colourless.
Come open the door. open my cheerless heart.
نه از رومم ,نه از زنگم, همان بیربک , بیرنگم
بیا بگشای در , بگشای دلتنگم….
O Host! quest of year and month queivers
Brhind the door like waves.
حریفا! میزبانا! میهمان سال وماهت , پشت در چون موج میلرزد.
Not is hailstone, no death, the thou hear sound,
Its converstion of cold and tooth
… تگر گی نیست ,مرگی نیست ,صدائی گر شنیدی
صحبت سرما و دندان است
Why your say; time passed , Did aown is,
morn come in? It deceive thou .
this is not redness after dawn on sky.
چه میگوئی, که بیگه شد , سحر شد , بامداد آمد!
فریبت میدهد , بر آسمان این سرخی بعد از
سحرگه نیست.
Nobady dont reply to your greeting
It`s miserable ,doee closs,
سلامنت را نمیخواهند پاسخ گفت. هوا دلگیر, درها بسته,
Pepple heedless , hands hidden.
Breath cloudy , fatigued and sad hearts,
Trees like crystalline skeletons,
Low spirited earth,rooftop of heaven short,
سرها در گریبان , دستها پنهان
,نفس هاابر , دلها خسته وغمگین
درختان اسکلتهای بلور پاجین,
زمین دلمرده , سقف آسمان کوتاه,
Dusty sun adn moon
Winter is.
غبار آلوده مهر وماه
زمستان است
______* اخوان ثالث ______
واما ضرب المثلی ست که میگوید:
*هرکه:« برفش بیش بامش بیشتر همان »*: دارا وثروتمند وتاجر ومالدا هم در جای خودمشکلات بیشتری برای همان دارائی دارد همان آدم سرشناس مشکلاتی در زمینه کاری خود دارد که بر اساس, آن باید حفظآبرو وحرمت کند. یکی ازدارائی زیاددچار مشکلاتی دررابطه باهمان زیادی داشتن دارد آن یکی دانش که بیش از اندازه آموخته است مسلما بهتر همه چیز را دیده غم واندوه بیشتری رااحساس میکندچون بسیار چیزها که شایددرنگاه دیگری پنهان,است.او معنای آنرادریافته غصه اش میگیردوچنین انسانی فقط غم خود را نمیخورد که غم دنیائی رانیز میخورد.اما موضوع بر سراین است که همه,وهمه,اگر عاقل باشند میدانند غم دنیا خوردن بی ثمر است وبیش ازدیگران میخنددچون نیازاو به خنده بیش ازدیگران است چرا که مشکلات او بسیار است وبرای آنکه دراین میان صبر واستقامت خود را زکف ندهد به سخن گفتنی باخنده, نشستن در جمعی وخندیدن, دیدن طنزی وخنده ای کردن و….دست میزندچراکه اگر چنین نباشیم تاب دنیااز عهده ی ما خارج است وچرافکر میکنی,اگر خندیدو,بهانه ای برآن نبود,الکی خندیدن است والکی خوش بودن؟.تازه,چرابایدآنرادروغی ی بقول تو« الکی » تصور کنی مگر نخندیدی ومگراین خنده مصنوعی بود,وقتی حرفی شنیدی وخندیدی یا فیلمی دیدی جوکب گفتی سخنی به طنز ابراز کردی,اینها همه ساختارونگاهِ درونی تو,ازخود توست ,چرافکر نمیکنی من خندیدم چون خنده,داشت من حرفی خنده دار,زدم,چون بنظرمن صحبتی خنده دار بودوچر دیگری هم بامن نخندد لحظه هارا بهتر نیست که,با خنده سپری کنیم تازانوی غمی به بغل گرفته و"چه کنم چه کنم هائی" راه بیاندازیم که حتی کمترین کمکی به ما نمیکند وقتی خدائی هست که شیر نوزاد را پیش از تولد در سینه ی مادراوپیش ازآمدن ,فراهم کردهوروزی اوپیشاپیش داده شده چرا معتقد نباشیم روزی مانیز به هر شکل هست فراهم میشودکه چون این فکر کنیم,این نیز خواهد شد چرا فکرنکنیم خنده که میگویند شفای هردرداست بهترین کاریست که,الان بایدانجام دهم وچر نه؟دلیلی بیآورکه, من قبول کنم.میگویند:"الکی خوش "است یادر بیخودی, سرخوشی بیهوده میکند بگذار بگویند!.دیگران نیزاگرمیتوانندخود,نیز چنین کنند,چه,ایرادی دارد که جهان, پرباشد,ازمردمانی که حتی گرفتار خندان هستند تا مردمانی که دراوج دارائی یاد گرفته اند گریه زازی و"چه کنم چه کنم: را راه انداخته اندو بی دلیل برسر وصورت خودزده ویابه انزوا رفته وخلوتی گرفته,"وازهرچه درجهان وپیرامون,اوست برای,او",دوری جوید وآنوقت بااینکارها, کدامین راه, راپیدا میکندوبه کجا میرسدو کجار میگیرد؟ فقط به غموغمگینی سرانجام,به,افسردگی میرسد,اما شخصی که شاداست لااقل خودرابراحتی درمقابل هرچیزی, نمی بازدلااقل دراندوه فرونمیرود باخود به صورتی مدارامیکند وبازندگی هم همینطور ولااقلاین حُسن ر دارد بدون نیازبه دیگران ویا دلداری ازدیگران آموخته ویادگرفته است که خودبه آنچه هست ونیست بسازد وبر آن حتی بخئدد وخود را, دلداری بدهد .حالکدامین موفقترند؟؟!!! کدام برنده تراست کدامین بازنده؟! آیاواقعا فکرمیکنی"گوشه ی غم گرفتن" وسردرگریبان فرو برودن بیشتر ترابه جائی میرساندیااینکه,وقتی میتوانی"راه حلی"پیداکنی سعی کنی با"حضور ذهن" وبا"امید" بدنبال,آن راه,باشی ووقتی نمیتوانی,حداقل باآنچه هست مداراکنی وباآن بسازی,وزندگی,رابرخودتلخ نکنی .من فکرمیکنم انسان,بایدبیآموزدکه"طپش"از خدابه خوداتکاکند,اماماتازمانی که سوی عزیزان خود,دوره شده ایم,کمتر یادمیگیریم که بخوداتکا کنیم,ودر غم خودیاد بگیریم,دلداری دهنده ی خودباشیم,وشاید باید"غربت "را شناخت تایادگرفت چگونه بایدبخودتکیه کردوامید پس از خدا,فقط به فقط بخود,داشت وبس.این دیدگاه ماست که دنیارا ر به سردی برده است وهمگان هم باقلب خودغریبه گشته ایم, که نیازمند مهرماست هم با دیگری وهم به, جهان,ودنیای پیرامون خوداینروزهامادر تشیع جنازه ی انسانی خودهرروز تاشب به قبرستان ناامیدی رفته,و جسم مایوس خودرابه خاک می سپاریم,وبه,او میگوئیم:امروزهم گذشت بازتو خاک شدی وبازتودر قبرامیدهایت نه عشق,ومحبت راستینی,دیدی نه خواهی دید.همه چیزدررنگهای تصنعی زیبا بوداما حقیقی نبود!بازمثل همیشه!افسوس براین زندگی,که,"انسان"این بهترین وزیباترین"نماد عشق ومحبت"،در کالبدروزمره گی,تنها پوست خودچروک میکندوموی خود سفید …ولی خالی, ازهر مهری …وفقط به فقط روزرا شب,کرده قبرستان آرزوهایش راپر میکنداز جسم خوددرهرشب ناامیدی تازه ی دیگروچون بپرسید:چرا؟ نمیداند چرا!.وهمانگونه که,گفتم :شاید زندگی رانیزدوباره,باید بیآموزیم ویادبگیریم که میتوان بالطف خنده هادرهم آمیخت واززندگی آنگونه که,خداوندمیخواهد بهره بگیریم.خداوند هرگزبه غم واندوه قلبی رضانیست وچون به طبیعت بنگری وزیبائی هارا ببینی درخواهی یافت که همه چیزازصدای بال پرنده تانغمه های دل انگیزوچهچه ی پرندگان, ازصدای آبشارتاصدای باد در لابلای درختان,از سرسبزری دنیاتاروشنائی آفتاب برگلبرگ گلهاو…هزارهزار,زیبائی دیگرکه همه شادی ر بیاد میآورندوارمغان آورنده شادیهاهستند از خدا بما داده شده است برای همین براش شاد بودن خندیدن,امیدداشتن وبهره بردن ,پس چراغمگین باشیم؟آنهم, وقتی خداوندی هست که بااعتمادباومیشودشادبودواز زندگی زیبائی که بمابخشیده است, درست استفاده کرد.خنده,راپیشه ی زندگی خودکن تاهم,قلب تو,آرامش وشادی,را بازیابد,وهم,اطرافیان توازسرورروح توشادی,راحس کرده ودرلبخندوخنده ی تونیز شریک وهمراه,باشند,که,این کمترین کاریست که,برای مردم میتوانی,انجام دهی,اما,بهرحال"میتوانی,انجام
دهی" پس دریغ مکن

چه زیبایند آنانی که همیشه لبخندی برلب دارند .ارد بزرگ
آنکه همیشه لبخندی بر لب دارد شادی را به همگان هدیه می دهد .ارد بزرگ
خنده های بلند و پیگیر ، نفیر فرا رسیدن هنگامه رنج و سختی ست. ارد بزرگ
خنده در ورای خود رازها در سینه دارد .ارد بزرگ
خنده طبیعی زیباست و نوای زندگیست .ارد بزرگ
پایان فرگرد خنده
به قلم : فرزانه شیدا ●

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *هنجارها* Mercredi, déc 23 2009 

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه     شیدا"

● بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ ●
●فرگرد هنجارها ●
درزندگی انسان ها, همواره نیروهای مختلفی وجود دارند که آنان را بسوی راه هائی رهنمون میشوندکه بر خلق وخوی وشکل فکری وروحی وشخصیت آدمی اثر گذاشته و درشکل طبیعی زندگی او اثر میکگذارد این نیروها عبارتنداز نیروی احساس ونیروی فکر واندیشه ,مسلم است که آدمی قدرت این نیرو را درخودافزون وکم میکند وبدینوسیله شخصیت خود را درطی زندگی از زمان کودکی چون "مومی"که ببازی گرفته باشد, شکل میدهد. انسان درزمان کودکی بر این واقعیت آگاه نیست که چقدر دررابطه با احساس وفکر واندیشه او,دیگر انسانها وطبیعت وزندگی ومحیط میتوانند تاثیرگذارباشد وشاید بسیاری در زمان بزرگسالی نیز این مطلب را درنیابند که چقدر تحت تاثیر عوامل بیرونی تغییر کرده اند همانگونه که *ارد بزرگ*میفرمایند: طبیعت آدمی دردرون وذات خود خواهان خوبی ها دوستی ها وراستی هاست .
●*هنجار طبیعی آدمی دوستی ونرم خویی ست امابرای بدست آوردن آن بیشتر زمان زندگی این جهانی را در ستیز و آورد می گذراند * .ارد بزرگ ●
اما اینکه تاچه حد قادر باشد براین نیروهای جانبی مجزا از فکر واحساس واندیشه خود فائق آمده بر آن تسلط یابد با آنکه چیزی ست کهدر جائی در« یَد قدرت او » ودردستهای خودِآدمی ست, اما در بسیاری ازمواقع نیز زمانی که فشارها ونیروهای خارجی بر او افزون تر ازحد تحمل او میشود آنگاه راحت تر به تغییر تن در میدهد . وبااینکه در طول عمر خود بطور مداوم در تلاش شناخت نیروهای درونی وبیرونی ست اما همیشه انسان برنده نیست وهمواره نمیتوان صبوری خود را حفظ کرده وهمانگونه باقی ماند که بوده است مابی آنکه خودواقف بر آن باشیم با زمان تغییر میکنیم.دراصل خصلتی که دروجود تمامی جانداران روی زمین از سوی خداوند بخشیده شده است همین نکته است که خود را با اوضاع وزمان ومکان درهر شرایطی وقف میدهد. دررابطه با حیوانات وگیاهان نیز خداوندراههای دیگری اندیشیده است واگر این گروه از مخلوقات خداوند ادارای عقل نیستند اما در نهاد آنان درک مطالبی چون سرما, گرما, ….غیره را نیز نهاده است حس بسوی آب رفتن در زمان مناسب برای, آبزیان ویا حیواناتی که هم آبزی هستند وهم قادر به زندگی بروی خشکی هستند ,حس درک سرما وگرما در پرندگان و دانش ذاتی مهاجرت ,از ییلاق به یشلاق وبرعکس , حس ذاتی چگونگی دوام آوردن در سرما در طبیعت گیاهان, درریشه وشاخه درختان و بوته ها وگیاهان همه وهمه دانش ذاتی ویک نوع خصلت زاده شده ومتولد شده با آنان در زمان خلقت بوده است وتاریخ زندگی آدمی نیز نشان میدهد که صرفه نظر از نیروی عقل ,درانسان نیز قدرت وقف دادن خود با شرایط نیز بصورت ذاتی داده شده است.کمااینکه معمولا انسانهای اولیه غار نشین در سرما وگرما جای خود را تغییر میدانند, در زمان جابجائی همواره انسانها درکنار رودخانه ها ودریاها سُکنی گزیده اند ودر بسیاری مواقع ناگهانی در زندگی که انسانی با کشتی وقایق وهواپیما د دریا یا درجنگل دچار حادثه شده وبه تنهائی یا با گروه معدودی مجبور به زندگی با کمترین شرایط زیست بوده است ,همه وهمه نشان داده است که انسان خود رابا شرایط وقف میدهد وتوانائی زندگی, حتی درتنهائی کامل در یک جزیره یا در کوهها یا درجنگلهای دور دست بدون همنشین وهمدم را داشته است وبسیارند سرگذشتهای واقعی وحقیقی دراینگونه ماجراها که سرانجام انسان شهری سالهای سال یا تمامی عمر در تنهائی محض یا با معدود گروهی توانسته زندگی را، ادامه داده وبقدرت عقل واندیشه ومیل شدید به زیستن خود را، با محیط سازگار ساخته وزیسته وزندگی کند,ودرواقع "میل به زیستن وزنده بودن ,در انسانها نیز میلی ذاتی ست" و«تنها زمانی که انسانی به سرحد ناامیدی ویاس بیش از اندازه میرسد که خود باور کند وبخود بگوید که دیگر نمیتواند ادامه دهد ».درواقع دیده ایم که "قدرت فکر" نیروئی آنقدر قوی وسخت است که انسانی با ازدست دادن محبوبی فقط اراده میکند که بمیرد واین فکر نیروی مرگ را دراو بحدی قدرت میدهد ,که براستی میمیرد که آنرا در زبان عامیانه "دق کردن" مینامیم واین همان خواست فکری واحساسی همان نیروی یادشده ی , پرقدرت در فکر اندیشه وروح ودل انسانی است که میتواند کسی راتا قله ها برده اورا به اوج زندگی وخوشبختی بکشاند یا درقعر تنهائی حتی با مرگ روبرو کند.
● بگذار ●
بگذار
زمان راه بگشاید
بگذار
سرزمین روزهای بلند
تاریکی را
جواب گوید
بگذار مهتاب
, نور بر یزد
در حوض آسمانی شب
« همیشه راهی هست,
در ناامیدی ها نیز!»
همیشه مسافر
, تنها نمی رود
روزی باز خواهد گشت…
گذر آبهای روان نیز
بازگشت ابرهاست
وبارش باران ها
وصال دوباره ی آب با رود
قطره با دریا
همیشه
چنین نخواهد ماند
همیشه
دلتنگی نخواه بود
لبخند روزی
دوباره
بر لبهای بسته
باز خواهد گشت
ناامید مباش
قلب من!
ناامید مباش ای دل!
● فرزانه شیدا 30تیر 1382 ●
این را نیز دیده ایم که بسیاری از مردم که از سوی دکتر وعلم پزشکی درشرایط بیماری و در بیماری های جواب شده از انان وسلامت دوباره ایشان قطع امید میشود ولی آنقدر موج زندگی وعشق به زندگی ومیل به زندگی در آنان شدید میشود که توانسته اند بر درد خود فائق آمده حتی با نیرو وقدرت فکری خود گاه حتی بدون دارو یا ادامه ی دوران درمانی شفا یافته وبه زندگی باز گردند دیده ایم که حتی به زیارتگاه ها رفته وتقاضای شفاو بهبودی میکنند وشفا نیز می یابند که اگر به کن ودرون مطلب نگاه کنیم میبینیم وقتی به خداوند پناه میبریم وبه ائمه ی او همانطور که در فرگردهای قبل نیز قدرت دعا ومعنی آنرا توضیح دادم با همین درخواست از خداوند وائمه مومنه در درون خود میل به زیستن را چون تقاضا میکنند نیروی"امید"اینکه شاید شنیده شوند به آنان قدرت ادامه رنج بیماری را نیز داده وحتی به شفا میرساند ,چراکه او بخود وبه« درون خود» بااین "دعا" فرمان میدهد که :"من نمیخواهم بمیرم ومن میخواهم زنده بمانم وهمین نیرو درناخودآگاه وجود او ,به تلاشی ناخوداگاه دست میزند وعقل فرمان خوب شدن را دریافت میکند" واگر شخص در" باور واعتقاد کامل "به این امر باشد که :"خدا مرا شفا میدهد و ائمه متبرکه ی او بدادم میرسندو من حتما خوب میشوم ".خوب نیز خواهد شد وبهبود نیز خواهد یافت ,ولی اگر "این باور" در درون خوداو "همراه با شک" باشد, اگرچه ممکن است که مدت درمان را طولانی تر کند وبه تعویق وتاخیر بیندازد ورو به سوی شفا را تاحدودی پیش رفته باز, ساکن وصامت بر جا بماند ویا گاه که این "شک "دردرون "قوی تراز ایمان" است در نهایت وسرانجام اگر شش ماه تا مثلا دوسال باو وقت داده اند سرانجام از پا در می آید . اما گاه "خواست درونی" و«عشق به عزیزانی» که قادر به ترک آنان نیستیم بما قدرتی میبخشدکه تحمل کرده وحتی بر بدترین دردها نیز فائق بیائیم .«درواقع" پنجره ی ذهن" ما هرچقدر بازتر واندیشه ما هرچقدر گسترده تر به منظره بیرون افکار بنگرند وبازتاب آنچه را می بیند ودرک میکند وباور دارد بیشتر کند قدرت روحی وفکری وذهنی او نیز گستره تر میگردد». وهرروز پنجره های تازه تری دردرون" ذهن" او گشوده میگردد,که« وسعت واقعی دنیا رابراو نمایانده ,"قدرت فکری" اورا افزایش بیشتری میدهد »."انسانها هرگز نمیتوانند با یکی دو,دریچه فکری یا با روزنه ای از افکار کوچک" انسانهای بزرگی شوند چراکه "وسعت دیدگاه وسعت آرزوها را نیز افزایش داده وخواسته ی آدمی را نیز افزون میکند ",اینکه میگویند :«هرکه بامش بیش , برفش بیشتر» شاید درمعنا تنها, برای بکار برده شود که :هرکه دارائی بیشتری دارد مشکلات بیشتری نیز دارد اما چرا بدینگونه درجائی دیگر معنا نکنیم که "هرچه بیشتر بگسترده گی افکار خود را وسعت دهیم ,زمینه وسطح بزرگتری برای دریافت اندیشه های نو خواهیم داشت". همانگونه که هرچه زمین زراعتی ما بزرگتر باشد وکشت ما وسعت بیشتری داشته باشد حاصل وبرداشت ما نیز بییشتر خواهد بود. درنتیجه "آنچه از داناتی خود دریافت میکنیم آن چیزیست که از دنیای خود تقاضا میکنیم وآن چیزیست که برای گرفتن از دنیای خود برای آن کوشش میکنیم". در نتیجه شاید کسی یک شبه با بلیط بخت ازمائی, ثروت تاجری ,را کسب کند ,که سالها به رنج وزحمت آنرا بدست آورده است اما نمیتوان مطمئن بود که بحد تاجر قادر به نگهداری یافته های برباد آمده ی خود نیزخواهد بود ودرعین حال تاجر وآنکه اندوخته ای بزرگ دارد خواه این اندوخته مال وثروتی باشد یا فکر وانریشه ای بی شک برای داشتن ودارا شدن آن نیز زحماتی را متحمل شده و همچنان در نگهداری آن میکوشد وهرگز نیز در رابطه با حتی فکر بزرگ و اندیشه گسترده واندوخته های فکری ,کسی از" دَرغیب" عالم نگشته است مگر به قدرت خداوند وباید اینرا درنظر داشت که انسان عاقل نیز میداند بیشتر از آنکه به لازم باشد به انتظار معجزه باشد می بایست خود سازنده وآغاز کننده ی آن معجزه باشد.بدین معنی که اگرمیبینم که در زندگی کسی چنان تغییراتی حاصل شد که بعید بنظر می آمد که چنین فردی مثلا روزی برای خود کسی شود ونام وعنوانی بهم زده وثروتی اندوخته وزندگیش ازاین رو به آن رو شده که گاه نیز میگوئیم انگار در زند گی فلانی معجزه شد!ب اید این آگاهی را نیز داشته باشیم که این معجزه درپی خود زحماتی را به همراه داشته است وخواه مثبت خواه منفی آن فرد براهی رزفته گکاری کرده زحمتی چه به خیر دچه به شر را برخود هموار کرده است که,امروز رقم بانکی او صفرهای زیادی دارد یا پنجره های خانه ی اوانقدر بسیاراست وطبقات خانه اش آنقدر بلند که چشم را خیره میکند ودر زمینه فکر نیز این برج افکار این گشوده شدن هزار پنجره بر چشم دل نیز پی آمد هزاران زحمتی ست که فرد برخود همواره, داشته فیلسوف ودانشمند واندیشمند ممکن است از لحظه ی تولد با ذهنی خلاق بدنیا آمده باشند اما ذهن خلاق وداناودانشمند نیز به هیچ کجانمیرسد اگر خود را دردنیای کودکی ونوجوانی وجوانی تا,اوان پیری رشد وپیشرفتی ندهد,هیچکسی در عالم نمیگردد ودانا نیزنمیشود وانسان "اندیشمند ی" نخواهد بود ,مگر که بسیار پای کتابها و دانشها, دود چراغ خورده وبیداری کشیده و یازمانی رابر آن صرف کرده باشد.
●خواب پنجره ها●
قصه ای باید نوشت
از خواب پنجره ها
ازگشودگی درهای بسته
که برآن قفل زده ای
بی هر آن کلیدی!
حتی «آرزو» نیز
نخواهد بود
اگر تو او را
در پشت پنجره ها
باز بداری
یا گرتو اورا
از باد وباران وخاک
بیمناک کنی!
خواهد آزرد…
اگر خود
از دیدگان تو نیز
فراموش شود
گوئی
پنجره غمناک است
گریان است
در ناگشودگی های خویش…
گوئی باد وباران و خاک
وبرگهای سرگردان نیز
بی کس مانده اند!
هوای تنفس دل نیز…
در اتاق بسته میمیرد..
خواب پنجره ها…
زیستن ,
برای باد وهواست
برای نسیم باران
وحتی
برگهای زردآلوده ی پائیزی
خواب پنجره ها
برای تو نیز
بیداریست
دردیدن طلوعی
از قاب پنجره
ونگاهی
به گسترده ی
آسمان وزمین
وزیستن دوباره ایست
در غروب
در پرواز پرنده ها …
بسوی لانه ی تنها مانده .
…نسیم خنکی ست,
در لابلای پنجره ها….!
در خواب پنجره ها
می خندند
گشوده دهان
…گوئی به قهقه
در گشودگی خویش
گربگشائی
درهای بسته ی او را
…بتو نیز
خواهد خندید …
اگر مانده
در پشت پنجره…
چشمها رابسته باشی
در طلوع زندگی…
در صبح
در غروب …در شب!
…تو نیز بخند, ….
ازاندرون دل از باور ذهن
وباورکن خواب پنجره ها
میشکند …اگر
درب گشوده خانه ی تو نیز
نوازش بادی
بر تن پنجره باشد …

دَری گشوده که
بیداریست
که قفل از
پنجره ی بسته ی دل
تو نیز خواهد گشود
خواب پنجره رویای
رهائی ست
رویای رهائی وآرزو
بازکن پنجره را
بازکن دل را
گسترده ی روح….
رهائی میخواهد.
1382/دوم شهریورماه
____ فرزانه شیدا ______
ما زمانی مغلوب میشویم که از خود خویش واز هرآنکه امید وعزیز ماست دل خود را بریده وناامید میشویم.ما زمانی شکست میخوریم که نیروی تلاش را از یاس از کف میدهیم ما زمانی زمین خواهیم خورد که ایستادن را تحمل نکینم زمانی خواهیم بر زمین خواهیم افتاد وشکست که زانو راخم کرده وخود رارهامیکنیم.جزاین باشد شکست معنائی ندارد

● « انتظار از: وحشی بافقی» ●
مبادا یارب آن روزی که من از چشم یار افتم
که گر از چشم یار افتم ز چشم اعتبار افتم
شراب لطف پر در جام می ریزی ومی ترسم
که زود آخر شود این باده وُ من درخمار افتم
به مجلس میروم اندیشناک ای عشق آتش دَم
بِدم برمن فسونی, تا قبول طبع یار افتم
ز یُمن عشق, بر وضع جهان ,خوش خنده ها کردم
معاذالله اگر روزی , بدست روزگار افتم
تظلم آنقدر دارم , میان راهت افتاده
که چندانی نگه داری, که من بر یک کنار افتم
عجب کیفیتی دارم بلند از عشق وُ میترسم
که چون منصور حرفی گویم وُ در پای دار افتم
دگر روز سواری آمد وُ شد وقت آن « وحشی»
که او تازد بصحرا , من براه انتظار افتم
●« وحشی بافقی» ●
درواقع «هنجارهاست » که به "نیروی فکری ماقدرت عمل میدهد"اینکه چه را باورداریم وچه رابخود قبولانده ویا چه را ازخود دور میکنیم وآنچه هستیم در ذات واخلاق ورفتار وشخصیت ما "هنجارهای فکری روحی وقلبی ماست ",ما ساخته شده ازانبوده احساسات وافکار واندیشه های متفاوت وگاه حتی متضادیم افکاری که چه احساسی باشد چه عقلانی چه فلسفی باشدوبر منطقی استوار چه تماما بر پایه روح واحساس قلبی وافکار شاعرانه ورومانیک همه وهمه بازگشتی بدرون وبه بیرون جسمی ما بعنوان یک شخصیت ویک فرد را دارد, که گاه دراندیشه های خود به مطالب متفاوتی نیز برخورد میکنیم که این فکر واندیشه آن دیگری را نفی میکند وبایکدیگر جور درنمی آید ولی آنچه باعث میشود هردو اندیشه را درخود حفظ کنیم همواره جایگاه ومکانی برای استفاده از آن فکر واندیشه واحساس است که در موقع خود به آن میرسیم." اگر قلبی خود را درزندگی درقفس میبنید بی شک نگاه اوست که قفس را تجسم میکند" و«اگر فردی براستی خود را در زندانی حس میکند که ,درآن دست احساس وروح او بسته است بی شک نمی بایست به انچه هست تن دردهد »که همواره راهی برای رهائی روح ودل هست وهر مشکلی چاره راهی دارد واگر گاه اقدام نمیکنیم شاید از سر ضروریات زندگی ست البته گاه از نیاز به دانش است که انسان خود را اسیر دنیا می بیند وبرای آن تلاش میکند که خود را یافته وازاین اسارت فکری نجات یابد لذا حس زندانی بودن دراو قوی میشود ولی بهر حال آنچه مهم است این است که در هیچ کجای دنیا فردی را نخواهی یافت که عاقل باشد امابا وجود داشتن بینشی درست از زندگی ,باز طول عمر وزمان زندگی خود را به ناچاری طی کند ودست به تلاشی نزند.هرکه نیز راهی برای رهائی ازاین فکرواندیشه واحساس پیدا میکند, یکی درآموزش دانش خود را به زندگی میسپارد, دیگری محیط زندگی واطرافیان خود را تغییر میدهد و…. "مسلم است که هرآنکه میداند وقبول دارد که, زندگی جاودانه نیست, این را نیز میداند که زندگی جسم ما نیز, مانا نیست و"آنچه میبایست رها باشد نیز جسم آدمی نیست بلکه روح وذهن واندیشه ی ماست ".انسان براستی میتواند درزندانی سالهای سال در انفرادی زندگی کند وتنها میل به زندگی اورا از مرگ وتنهائی نجات دهد که بسیار دیده ایم نمونه های آن را .انسانی نیز ممکن است با گذاشته شدن در اتاقی برای چندروز وبستن دری بروی او با گذر ساعتهای تنهائی, پس از گذر چندروز, جان ببازد که باز "این اندیشه ی اوست که تنهائی ومحروم شدن از آزادی را چگونه برخود تعبیر کند" ودرواقع" «امید بهترین وبزرگترین عاملی ست که انسان را درهمه شرایط به تحمل وشکیبائی هرچه هست وهرچه پیش میآید, وامیدارد». " وهمیشه زمانی انسانی درگیرودار مشکلات وسختی ها وتنهائی ها جان میبازد که ,"موقعیت خود را به همان گونه که هست پذیرفته باشد وناامیدی را بخود راه داده وبودن درآن محدوده ی احساسی را برای خود پایان زندگی ورهائی بپندارد ",که" چون چنین بیاندیشیم چنین نیز خواهد شد "وجان زکف نیز خواهیم داد , چراکه "عقل وذهن همان را قبول وباور میکند که خود ما باو فرمان میدهیم". برای مثال ما همواره میگوئیم انسان عاقل ,هیچوقت اگر بداند که درجلوی پای او چاهی قرار دارد ,چشم بسته به جلو نمیرود وعقل ومنطق آدمی این را میپذیرد که جلو رفتن یعنی فرو رفتن وافتادن به چاه ومردن ,اما بااینکه اینرا میدانیم اما باز, اگر خدای ناکرده عزیز ما درجلوی پای ما در باتلاقی فرو رود ,همین خود ما ,به هرشکل که ممکن باشد به آن نزدیک میشویم وبه هر چاره راهی متوسل میشویم که اورا بیرون بکشیم یا شاید به توسل به شاخه درختی و طنابی که به آن بسته ایم , وحتی خود نیز بدورن باتلاق برای نجات او برویم این مثالی ست که در زندگی بسیار درشرایط متفاوت به همین شکل ,فکرکرده به سوی خطر رفته, و از عقل خوددراین میانه مدد میجوییم ,واز" قدرت خواستن خود" استفاده میکنیم وتلاش میکنیم از شرایطی غیر معقول وبسیار سخت یا غمناک ,یا حتی "غیر قابل باور" خود را به بیرون کشیده وجان سالم بدر ببریم .کمااینکه در داستانی حقیقی که درآن سقوط هواپیمائی رخ داده بود تنها یک نفر در دل کوهستانها زنده مانده بود وهوا بسیار سرد بوده وبرای زنده بودن آدمی جائی نبود که انتظار زنده بودن این شخص وجود داشته باد و هوابحدی سرد وبد بود که در سرمائی شدید زیر صفر کوهستان و بورانی سخت ,دور از تمدن زندگی انسانی وبدوراز قدرت تحمل بشر, در منطقه ای بین کوههای فراوان که امکان گذربرای هلکوپتر یا هواپیمائی نیز,در آن وجود نداشت تاکه کسی بتواند به جستجوی بازماندگان رفته از حال آنان باخبر گشته, یا به نجات اقدام کند, حتی بااینکه محدوده ی سقوط هواپیما نیز مشخص شده بود, اما گوئی مقدر براین بود که "امداد وکمکهای مربوط به این حوادث "نیز قادر نباشد کاری انجا م دهند, وبااینکه میدانستند در آن هوای سرد ودرآن منطقه کسی هم اگر زنده مانده باشد ممکن نیست دوام بیاورد ودرنتیجه بناچاز از فکر امداد نیز بدر آمد ه بودند ,ومردی که تنهای باقیمانده از سرنشینان هوایپا دراین منطقه ی غیر قابل گذر بودبناچارخود , تلاش برای زندگی وزنده بودن را آغاز میکند ,وعلت آن این بود که او ,به تنها دختر خودکه از مادراو طلاق گرفته وجدا از آنان در کشوری دیگر زندگی میکرد وتنها در تعطیلاتهای مهم دختر خود را می دید, قول داده بود که امسال کریسمس اورا باخود به مسافرتی گرمسیری ببرد وعشق این پدر به دختر ,وفکر اینکه دختراو, دریابد پدر نیامده یا مرده است, اورا وادار کرد تا بخواهد بهرشکل که هست خود را به دخترش برساند وتنها ویک تنه به جنگ با طبیعتِ سرد ونامهربانی رفت که هیچ آدمی قدرت زندگی وادامه حیات درآن را برای بیش از چندساعتی ونهایت یک شبانه روز نداشت, اما او چمدانهای مسافرینی راکه در قید حیاط نبودند باز کرده هرآنچه برای زنده ماندن نیاز داشته ,از میان آنها پیدا میکند مواد غذانی ,آب نوشابه های مختلف, پتو, لباس, پلاستیک و…..تمامی انچه که مسافران درراه خریده بودند یا به همراه خود به منزل یا به محل مسافرت خود میبردند وانگاه با سوزاندن مابقی انچه بود ونبود و وباقی مانده ی وسائلی که دیگربودن آنها, کمکی برای نجات اونمیکرد, خود را تا مدتی دراز وطولانی از سرما درامان نگاه میدارد و با گرم نگاهداشتن , خود به ساختن وسیله ای دست میزند که بتواند برای رفتن از آن مکان , ازاین وسیله ,استفاده کندو از وسائل بازمانده برای خود وسیله ای درست میکند که مانند اسکیمو ها قادر باشد با مواد غذائی و همچنین نیازمندیهای اولیه را ازجمله کوله پشتیِ (کیسه ی خواب ولباسهائی برای تعویض و….) را بار این وسیله کرده تا بدون اینکه سنگین شود آنرا باخود بکشد ومانند کوهنوردی ,باتمامی وسائل مورد نیاز ,دراین کوهسارهای پشت سرهم براه افتاد ومسلم است که" دانش او" دراینگونه زمینه ها بسیار ,به او کمک نمود تا بتواند آنچه را لازمه ادامه ی حیات بود برای خود برداشته بسازد یا مهیا کند واگرچه تعداد کوههای بدنباله هم بحدی زیاد بود که تصور نمیرفت او قادر باشد راهی اینهمه طولانی را تا رسیدن به منطقه ی زندگی آدمی وشهری ویا یک آبادی طی کند اما اوسرانجام خود را به منطقه ای میرساند که هواپیما وهلکوپتر قادر به نجات او باشند وبا استفاده از آتش و نوشتن کلمه ی ( SOS) که به معنای« کمک اضطراری در مواقع جنگ وخطر»بوده وبه نوعی زبان سربازان وارتشیان برای اطلاع رسانی در دوران جنک است که در محدوده ای که گسترده وقابل رویت باشد آنرا بروی زمین مینویسند تا از آسمان توسط هلی کوپتر وهواپیما رویت شود وهمچنین تفنگهای اضطراری هواپیما که در کشتی نیز موجود است که برای زمان حادثه در کشتی وهواپیما قرار میدهند تا با شلیک آن در آسمان ,هلی کوپتر وهوایپائی را که از آن محدوده میگذرذداز وجود خود ونیاز به کمک خود آگاه کند وبدین شکل دیگران را منطقه سقوط را به کسانی که درهوا هستند با نور سبز وقرمزی که درآسمان منعکس شده ومدتی نیز باقی میماند و سرانجام خود را نجات بخشید واگرچه دیرتر از موعد بدختر خود رسید اما رسید چون قول داده بود برسد . که فیلم آنرا بازسازی کردندودر دیسکتاوری به نمایش کذاشتند تا بدین وسیله اطلاعاتی جامع به مردم داده شود که میتوان درچنین شرایط بازهم زنده ماند ویاد بگیرند که چگونه با چنیسن شرایطی خود را وقف دهند والبته علاقمندی این مرد به مسائلی ازاینگونه واینکه همواره به برنامه های مربوط سفر های پژوهشگران وعلاقمندان به جنگل وکوهستان توجه نشانمیداده است باعث نجات او از مرگ وزندگی دوباره ی اوو شد.

●پیمان: * وحشی بافقی*●
ما چو پیمان با کسی بستیم , دیگر نشکنیم
گر همه زهرست, چون خوردیم, ساغر نشکنیم
پیش ما یاقوت , یاقوت است وُ گوهر , گوهر است
دأب ما اینست , یعنی, قدر گوهر نشکنیم
هر متاعی را, دراین بازار, نرخی بسته اند
قند,اگر بسیار شد , ما نرخ شکر را, نشکنیم
عیب پوشان هنر بینیم , ما طاووس را
« پای پوشانیم» اما« هرگزش پر نشکنیم ».
ما درخت افکن نهّ ایم , (آنها گروهی دیگرند !)
با وجود صد تبر , یک شاخ بی بر نشکنیم
بّه که «وحشی» را, دراین سودا , نیآزاریم دل
بیش از اینش ,در جراحت , نوک نشتر نشکنیم

●« وحشی بافقی» ●

گفتن این ماجرا اگرچه طولانی اما لازم بود تا بدینوسیله ثابت شود که قدرت ونیروی فکری وخواست بشری وتمایل به انجام ناشدنیها در انسان میتواند آنقدر قوی باشد که هر غیرممکنی را نیز ممکن کند این است که زمانی که به فردی برخورد میکنیم که زانوی غم به بغل گرفته از بیکاری ونداشتن پول ونداری مینالد انسان بفکر فرو میرود که اگر این فرد دران کوهستان بود بیشک آنقدر در سرما مینست تا یخ بسته وجان ببازد چراکه نیروی زنده بودن نیروی, درخواست شادی, نیروی تلاش درچنین فردی انقدر ضعیف است که با یکی دوتا نه گرفتن از دومحل کار دیگر بدنبال کار نمیگردد وباین اکتفا میکند که وقتی کارنیست هرروز کجا خود را علاف کنم وبدنبال کار خیابان متر کنم که متاسفانه اگرهمان خیابان را نیز فقط متر میکرد امکان اینکه کاری بناگهان در سرراه او قرار گیرد یا فردی که در پیدا کردن کار,به او یاری کند, خیلی بیشتر ازاین بود که درگوشه ی خانه ی غم وناامیدی نشسته انتظاز بکشدتادنیائی ازاو وازحال وموقعیت اوخبرندارد,روزی, بیایدودربزند وبگوید آقاوخانوم,بفرمائید وبیائید سراین کار!!ما اصلا منتظر همین شما یکنفربودیمنمیدانستیم کجا تشریف ددارید.!ولی شما هم انقدر نشستی دعاکردی که اخرازدر غیب بما,وحی شده که,درخانه بغلِ جوی آب ,پلاکِ تنبلی وناامیدی ,آدم بیکاری هست که, اگرواقعانان میخواست ,میتوانست روزنامه بفروشد ,اما بی پولی ونداری ویاس راخجالت خود نمیداند,بلکه بی آبروئی است,اگرنان خودرابافروختن روزنامه بدست بیاوردومحتاج خلق نباشدوشرمنده فامیل نگرددکه مردی ست وزنی سالم ,جوان یا پیر,امابر اساس فرهنگ غلط وتفکر اشتباه ,جامعه ی ما کارهای سطح پادین عیب وعاربرشمرده میشود وحتی بیکاری را بر آن ترجیح میدهند که این نیز کمبود ونقص واقعی یک جامعه است که اینگونه تفکری دربین خانواده واجتماع وجودداشته باشد چراکه,درهمه ی دنیا ,هیچ کاری که درآن پول شرافتمندانه ای بدست بیاید تا جائی که جرم یا بالارفتن از دیوارخانه ی دیگری ودزدی وخطا نباشدنه تنهاعیب نیست وحتی ارزشمند است حال در هرسطحی که,میخواهد باشد و مهم این است که نماینده ی این است که چینین فردی تلاش میکند براه نیک نان زندگی خود را فراهم اورد درنتیجه اونیز ارزشمند وارجمند شمرده میشود واحترام براو برهمگان واجب میگردد.اینرا در فرگردهای پیشین نیز به تفضیل توضیح داده اموشاید بهتر است فرهنگهای دیگر جوامع را بیشتر بیاموزیم واز جهات مثبت پان که باعث پیشرفت ملت ما میشود نیز بهره ای مثبت بگیریم وتنهابه جلوه های منفی فرهنگهای کشورهای دیگر بسنده نکنیم ویاد بگیریم که لااقل بسیاری از تفکرات ما خود باعث درجا زدن تک تک ما در زندگی شخصی ست. بهرحال با دست وپائی که قادر به ایستادن بروی آن پاست وگرفتن روزنامه به آن دست,اماشرم اینکه بعنوان نام روزنامه فروش دورگردی باشد,اورابه کنج خانه,کشیده,وگرسنگی تحمل میکندولی به کسی رو,نمی اندازد,ولی آبرو نمیفروشدکه,این آبرو,ازدست دادن,اگر به روزنامه فروشی وکاری شرافمتندانه حتی درجایگاهی کم,نیزاگرهست لااقل نانی ست ,بدون احتیاج به دیگری واگر کم, لااقل ازهیچ بهترواین شد که,ازبس دعاکردی خدااز"درغیب "مارا برای رهائی ونجات تو فرستاد."هزارباردرفرگردها نوشتم برای هزارویکمین بارنیز مینویسم: «ازتو حرکت,از خداوند نیز برکت "و من خودنیز برای, تمامی مواردوکارهائی که گفتم که, میبایست انسان انجام دهد تاهرچه هست محتاج دیگران نباشد حکایت مردیست که, در ضریح مقدس شبانه روز بست نشسته بودودعا میکرد که خداوندا رحم کن مرحمت کن و فرزندی بمن اعطا فرما وسرانجام همسایه ی او باو دلسوزانده,به اوگفت برادرم, برو زن بگیر وهمسری اختیار کن آنوقت خدانیزحتما فرزندی رابتو خواهد داد.!! مسلم است که تا قدمی برنداریم هرگز گامی نیز به جلو برداشته نمیشود وتغییری نیز حاصل نمیگردد که عمل است که عکس العمل را بدنبال دارد حتی دردنیا وکائنات نیز تا تو برنخیزی دتا خود کاری برای خود نکنی هیچ چیز در زندگی تو تغییر نمیکند. ,
خودمن نیز اگردوباره روزی نیاز باشد کهچنین کاری کنم,دگرباره نیزبدون شک بدون لحطه ای تردیدولحظه ای درنگ آنراانجام خواهم دادوهرآنچه از دستم ساخته باشد خواهم کرد تابتوانم به,درستی وشرافت زندگی کنم کماینکه اینکارا نیز درخاطرات زندگی خودبسیارانجام داده ام,آنهم درزمانهائی که,برحسب روزگار بناگاه دیدم وبرایم مسلم شدوحس کردم که باداشتن, همه کس وهمه ی دیگران,وهمه ی آنانی که باید در زندگی کسی باشند,اماواقعا وبراستی در زندگی,جزخودم,کس دیگری راندارم,وآموختم کههرگز نیز نباید درزندگی خود ,از عزیزترین ,تاغریب ترین به احدی دردنیایم,امیدداشته باشم کهدر گرفتاری ومشکل انسان,هرگز غیر خودوخدای خود کس دومی راندارد.
●آنانکه هنجار وجودیشان,در نابودی داشته های,دیگران,است وخود بی میوه اند را بایدبه کارهای بدنی واداشت تا بدین گونه خیری برای همگان وخویش داشته باشند.ارد بزرگ●
خداوند نیز انسان تنبلی راهرگونه ,که کارراعیب وعاربداندوبخاطرجایگاه نوع کار هرچقدر شرافتمندانه حاضر به بیکاری ست و دوست ندارد ,چراکه خداوند اگر میخواست تو بی آبرو شوی تن سالم بتو نمیداد که بسیارندحتی آنان که تن سالم نیزندارند وفعالندوارزش ایشان بیش از بسیاری انسانهای سالم وحتی بدون آنکه,نیاز داشته باشند,که فعال باشند, ودلیل,ایشان نیز,درنگاه همه موجه, است ,اما باز برخود شرم میدارند که,بیکار باشندوب ,هرشکل برای خود دری باز میکنند کهدرآن برای خود ودرون خود واندیشه واحساس خود مثمرثمرباشند ,حال اگراینکار ثمری برای دیگری نداشت لااقل ازخود خویش راضی باشد ,بااین فکر که: من تلاشم را میکنم ,شاید امروزدرجایگاهی کوچک اما باین قناعت نمیکنم وجایگاه بزرگ واقعی زندگیم را نیز درکنارآن جستجو میکنم,وچیزی را که میخواهم باشم ومیتوان باشم "اگر بخواهم"ومیخواهم و آنچه رامیخواهم نیز"انجام میدهم".واما هیچ کاری نیست که ثمری برای دیگری ودیگران نداشته باشدکه حتی روزنامه فروش وآدامس فروش وفروشنده ی بلیط بخت ازمائی,هم خدمتی به خلق میکند که,اینگونه مایحتاج,راهرچند ضروری نباشداما بهرحال جزءخریدهای روزانه ی مردم محسوب میشود وایشان نیز, امکان تهیه آنرا برای دیگران با دست وپاوزحمت خودفراهم میکند وبه کودکوبه بزرکسال میرساند وهیچ شرمی نیز درکارپاک وجود نداردوهرنوع کار شرافتمندانه ای که باشد درنگاه انسان واقعی وفهمیده, زشت وبد نیست *).وقتی گردش روزگار بی امان درچرخش است,براستی نشستن منو تو بی هیچ تلاش مثبتینه تنها, چرخه ی زندگی مارا نخواهد چرخاند,بلکه باعث رنج ومشکل واندوه ما نیز خواهد شد وتنها به "ید قدرت خود ماست " که با خواست ونیروی فکری واحساسی وذهنی وروحی وقلبی ما میتواند زندگانی میز برای ما شکل بگیرد ,وبه موفقیت برسیم, کمااینکه ارد بزرگ نیز میفرمایند:
●*بن وریشه هستی مانندگردونه ای دوار ست که همه چیزرا گرد,رسم کرده است برسان :
گردش روزها ، چرخش اختران و ستارگان،چرخش آب بر روی زمین ،زایش و مرگ نیکی و بدی، گردش خون در بدن ، حرکت اتم و… *-اردبزرگ●
وهمه اینها نمادی از تلاش رانشان میدهدتلاشی طبیعی که بقدرت وخواست خداوند خودبخود انجام میگیرد وبدست طبیعت وخداوند اگر میخواست تلمبه ای بدستت میداد که,بتوانی گردش خون خودراهم تنظیم کنی ,امااینکاررانکرده,عقل رابتودادکه ازاین کرده,وچرخش زمین وزمانوطبیعت,تااز"طبیعت وجود خود" بهترین بهره,را برده,وازجسم گرم خودبه زندگی خود,حرارت ببخشی وآتش گرمی زندگانی خود را برافروختهو با هیزم تلاش وزحمت,زندگی خودراگرمی ببخشی,و اگرچه که این هیزم,درآخرزغالی میشود,اما زغال نیزباز بکار میآیدومسلما کار تو نیز به خاکستر بیهوده نمینشیند اگرگرمای زندگی خودرابدست خودبرافروزی وبر سردی یاس دل وافکار خود چیره شوی.چراکه,این شیطان وجود تو,دردرون فکر توست که,نومیدی رابرتووافکارتو می بخشداگرجزاین بود ناامیدی هرگزمعنا نداشت:
●* هنگامه رهایی اهریمن ، هنگام دربند شدن توست .ارد بزرگ●
●*بسیاری بخاطر برآیند هنجارهای درونی اشان بین نمای سپیدو پاکی در اشتباهند.ارد بزرگ●
گاهی نیز اتفاق میافتد که بسیار راه آمده ایم اما دیواری , بن بستی .مانعی… در بین راه ما آمده, وناگزیربه برگشت میشویم,ویا شاید ناگزیر به,دوباره شروع کردن,ام بازاگر فکر کنیم این تجربه ی رفتن درراه برای دوباره رفتن درراهی دیگر بیهوده نبود وباز ادامه دهیم وازدری دیگروارد شویم بی شک هردیواری رااز سر راه برداشته ایم واگر فاصله ای وپرتگاهی ودره ای برسرما ظاهر شداگر قدرت امید راهمواره,حفظ کنیم با چندقدم بازگشت ودورخیزی درست از این دره وپرتگاه,نیز میگذریم
●*ـ برای پرش های بلند،گاهی نیاز است چند گامی پس رویم .ارد بزرگ ●
یا با طناب آرزو ها ,آرمانها وخواسته هاوآرزوهای خود از اینسو به آن سو بااحتیاط درراه گذر, هموار میکنیم ومیگذریم.سختی درراه زندگی درهمه ی زمانهای زنده بودن به همراه ماست هیچ چیز ساده نیست حتی خوردن لیوان آبی اگر لیوان رادرست بدست نگرفته باشیم اگر درست به ننوشیدم ,اگربدون توجه, یکدفعه آب راسر نکشیم وخود را خفه نکنیم و لیوان از دست ما افتاده بشکند وخودنیز نقش زمین نشویم !گاه همه ی اینهااتفاق میافتد آنهم درخوردن آبی ساده اگر بلطف خدا به مرگ نکشید تازه در می یابیم ,که ممکن بود من هم اکنون مرده باشم ودیگر فرصتی برای ادامه ی زندگی برای تلاش برای رسیدن به خوشبختی برایم نبود به همین سادگی میشود یک زندگی ازبین بروددرصورتی که هرگزبه تصورکسی نیز نمیرفت که خوردن آبی ساده باعث مرگ کسی شود یا بسیاری از مرگهای اتفاقی درنهایت سادگی درست مثل همین اب خوردن اتفاق افتاده ومی افتد واین ما هستیم که با دقت وتوجه وحتی عشق بخود وزندگی برای خود: بودن : رازندگی میبخشیم تا برای همیشه آنرا بخود تلخ میسازیم ,"حتی گاهی ازدست دادن ها ی, کسی یا چیزی ,نیز خود بخاطر یافتن های دیگری ست" ومصلحتی درآن وجود دارد که چون بعدها به آن فکرکنیم شاید حتی دلیل آنرا نیز براخحتی درک کینم . وگاه در همین مناسبت باعث آن میشود که دریافت دیدگاههای تازه ای در زندگی راداشته باشیم ویا یافتن انسانهای بهتری درطول عمر خود و یا بدست اوردن موقعیتهای دیگری در بودن خود,که شاید هزاربار بهتراز باراول وبارها شکست ما باشد.بهرحال چیزی که اتفاق افتاده است دیگراتفاق افتاده است.هرگزکاری برآنچه که,شده واتفاق افتاده است,دیگر نمیتوان کرد امابسیارکارها بعداز آن میتوان انجام داد که ما همه ی آن کارها رو درافسردگی وغم درروزهای بسیاربه تباهی میکشیم ویادمان باشد بدتریت غم وشکست بیشترین دلیل آن هم,امتحان خداون ست وهم,امتحان خود ماازخود ما,دراینکه:آیادوباره قدرت بازایستادن رادرهمت خویش بازخواهیم یافت یا خیر, وچون چنین قدرتی را درخود پیدا کرده و بدست بیآوریم,ازآن پس دیگرانسانی موفق خواهیم بود ,چراکه اگر از بدترین غم ودرد برخیزی واز آن بهره گیری دیگر فولادی آب دیده خواهی بود که کمتر چیزی میتواند مانع راه تو باشد واین یعنی قدرت فکر واندیشه وقلب وروح تو.چیزی که اسنان براستی هم نیازمند همین است اتکا بخود ودوباره ایستادن وادامه دادن."
*ـ‌ تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجار همیشگی است .ارد بزرگ
_____ سخنانی زیبا وعمیق _____
_ باد می وزد …میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی تصمیم با تو است . . .
_خوب گوش کردن را یاد بگیریم…گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند …
●ــــــ ارد بزرگ ـــــ●
*هنجار طبیعی آدمی دوستی و نرم خویی ست اما برای بدست آوردن آن بیشتر زمان زندگی این جهانی را در ستیز و آورد می گذراند . ارد بزرگ
*بن و ریشه هستی مانند گردونه ای دوار است که همه چیز را گرد رسم کرده است برسان : گردش *روزها ، چرخش اختران و ستارگان ، چرخش آب بر روی زمین ، زایش و مرگ ، نیکی و بدی ، گردش خون در بدن ، حرکت اتم و … ارد بزرگ
*تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجار همیشگی است . ارد بزرگ
*برای پرش های بلند ، گاهی نیاز است چند گامی پس رویم . ارد بزرگ
*بسیاری بخاطر برآیند هنجارهای درونی اشان بین نمای سپید و پاکی در اشتباهند . ارد بزرگ
*هنگامه رهایی اهریمن ، هنگام دربند شدن توست . ارد بزرگ
*آنانکه هنجار وجودیشان در نابودی داشته های دیگران است و خود بی میوه اند را باید به کارهای بدنی واداشت تا بدین گونه خیری برای همگان و خویش داشته باشند .●
●پایان فرگردهنجارها●به فلم فرزانه شیدا●

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *بدگویی* Samedi, déc 19 2009 

-در ترازوی اعمال چیزی,سنگین ترازخوشخویی نیست.
(پیامبراکرم(ص*
عیب آنان مکن که پیش ملوک
پشت خم می‌کنند و بالا راست
هر که را بر سماط بنشست
واجب آمد به خدمتش برخاست
چون مکافات فضل نتوان کرد
عذر بیچارگان بباید خواست
____بوستان سعدی_____*

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه     شیدا"

●بوستان سعدی●
● بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ ●
● فرگرد بدگویی ●
خبر داری ای استخوانی قفس
که جان تو مرغی است نامش نفس؟
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید
دگر ره نگردد به سعی تو صید
نگه دار فرصت که عالم دمی است
دمی پیش دانا به از عالمی است
سکندر که بر عالمی حکم داشت
در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت
میسر نبودش کز او عالمی
ستانند و مهلت دهندش دمی
برفتند و هرکس درود آنچه کشت
نماند بجز نام نیکو و زشت
چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟
که یاران برفتند و ما بر رهیم
پس از ما همین گل دمد بوستان
نشینند با یکدگر دوستان
دل اندر دلارام دنیا مبند
که ننشست با کس که دل بر نکند
چو در خاکدان لحد خفت مرد
قیامت بیفشاند از موی گرد
نه چون خواهی آمد به شیراز در
سر و تن بشویی ز گرد سفر
پس ای خاکسار گنه عَن قریب
سفر کرد خواهی به شهری غریب
بران از دو سرچشمهٔ دیده جوی
ور آلایشی داری از خود بشوی
● سعدی ●
سرشت آدمی سرشار از از خوبیها وبدی هائی ست که آدمی نیز همانگونه در زندگی خویش باآن خو میکند ودراین راه رفته ی زندگی خود, روزانه وهمواره ازآنچه آموخته ,خوب وبد, استفاده ای مثبت ومنفی میکند.همانگونه که در فرگردهای قبلی نیز ازآن یاد کردیم ماانسانهابسیاری ازخوبیها وبدی های زندگی راا محیط خانواده وجّو پیرامون خود ,آموخته ,کسب کرده ویاد گرفته وانجام میدهیم,وآنچه بصورت تکراربرای ماتداوم داشته باشد,بخشی ازخویوخصلت آدمی میشود .ازاین روست که بهتر است در زندگی مراقب آنچه روزانه انجام میدهیم باشیم, چراکه با دقت بر اعمال ورفتار خود هم اشتباهات خود را متوجه میشویم وهم اینکه در می یابیم که چگونه خصلتی درما قدرت بیشتری دارد . عالمین در علم روانشناسی معتقدند که هر شب پیش ازخواب به بررسی آنچه کرده ایم بپردازیم وپس از آن برنامه ریزی فردای خود را نیزانجام دهیم.بررسی روزی که گذشت, برای این است که هم «خود شناسی رفتاری» از خود داشته هم روز خودرامرور کرده ودرکنار آن اگر خود را آرام نمی بینیم , علت شادی وغم را درخود بیابیم واگراز روز خود شادوخشنودیم به آنچه باعث شادی ما شده اندیشه کنیم وبا روحیه ای شاد به رختخواب برویم, بسیار اوقات ما وقتی به رختخواب میرویم با خلقی تنگ ساعتها باخودکلنجار میرویم تا بخواب رویم وعلم روانشناسی معتقد است « پیش ازاینکه به رختخواب بروی اول باخود کنار بیا!!» واندوه خود را برای خود به تفکر بنشین وسعی کن علت ومعلول آنرا دریابی اگر دردرون میدانی مقصری, بخود قول بده اینکاررا تکرار نکنی اگر دیگری را مقصر یافتی,ازخود بپرس: چرااورا مقصر میدانی؟ واگر هنوز براستی دردرون معتقدی که انصاف را رعایت کرده وحق باتواست ,سعی کن فردا به جبران خطای خود نشسته یا بادوستی که اندوه ترا سبب گشته است صحبت کنی واز دل او بدر آورده مشکل رابرای هردونفر شما حل کنی, امااین تصمصیم رابگیر وزمانی که گرفتی ,دیگر بآن فکر نکن و به رختخواب رفته وسعی کن در آرامش بخوابی چون تا فردا هیچی تغییری در وضعیت نخواهدشد,مگر به عمل ونه تنها با فکر آنهم فکر خسته ای در طول شب که هر تصمیمی را بیهوده میکند وبی اثر.باوصف این توضیحات نمیدانم افرادی که خصلت "بد بدگوئی" را همواره با خوددارند,چگونه میتوانند شب باخود کنار آمده وبعد هم باآرامش درون بخوابی عمیق ,هم فرو بروند. من همواره باخودفکر میکنم,کسی که به بدگوئی,ازدیگران دلخوش داشته بی شک بایدانسان بیکاری باشد که زندگی خالی وبدون هیجانی را میگذراند وبااین شکل بدنبال هیجانی میگردد از سوی دیگر,عده ای ازاین کار براستی لذت میبرند وازاینکه مرتب بدنبال دیگران حرف وحدیثی بسازند,بوسیله ی آن,درون زشت خودرادر پس ماجرای دیگران, پنهان میکنند.این مسئله اتفاق میافتد و پیش می آید که آدمی ازکسی دلخور باشد وبه شخص دیگری حکایت آنچه شد را بگوید که بااین شکل این گفتن ازفرد ثالث «بدگوئی » محسوب نمیشود که بیشتر دردودل است وجاره اندیشی وبالاخره انسان باید درد خود راباکسی بگویدواگر خود در تفکر خوداشتباه میکند لااقل دیگری اورا متقاعد کندکه اشتباه میکند یابدین شکل وبااین گفتگو,اندوه خود را آرام کند, شاید دلداری فرد شنونده نیز باعث گردد که انسان در آن لحظه ی آشوب فکری لااقل کمی اسوده خاطر شده و خشمی اگر هست ویاغصه وغمی ,دل خود راآسوده دارد.امااینکه بی سبب ما بدنبال این بگردیم که,از کسی وچیزی رابی جهت گفته واورا در نزد دیگری خوب وبد کنیم یا کاری را که او کرده,زشت وزیبا جلوه دهیم,آنگاه در واقعیت امر,اینچنین فردی نمیتواند دارای عقل سالمی باشد و بعید,بنظرمیرسدو کمتر ممکن است که روح این فرد روحی سالم باشد وبی شک دچار خشم های درونی یا عقده های پنهانی ست .اویابه شخصی که بداورا میگوید ,حسادت میورزد یا به هردلیلی چشم دیدن این شخص را ندارد وخراب کردن آن شخص برای او نوعی هدف ویا سرگرمی محسوب میشود درعین حال که هرگز به عواقب بدگوئی خود چه در زندگی خود چه بر زندگی دیگران توجهی نمیکند.انسانهائی که به بدگوئی وبد وخوب کردن دیگران عادت دارند تقریبا کمتر این عیب را,خطاوعیب خود میدانندیاحتی دیگر جزئی از روزمرگی زندگی آنان شده به آن فکر هم نمیکنند که زشتی عمل خود را ببینندوبه شکلی این عادت ناپسند برای آنها کاری عادی شده است ,در نتیجه هرگز باین موضوع اندیشه نمیکنند که شاید برای دیگری این گفتاری که سرهم میکنند قادر باشد بر او تاثیری ناخوشایند گذاشته روزاورا خراب کرده یا فکراورا آلوده مسائل ناراست وبیهوده ای کنندکه چه حقیقت داشته باشد چه نه میتوانست به شکل دیگری عنوان شودواگر ازسر صواب بودو خیر, مسلما به شکل بدگوئی کردن گفته وعنوان نمی شد.چرا که هرگز آدمی که بد دیگری را نمیخواهد چنین کاری نمیکند که با شکلی زشت وناصواب به بدترین شکل اورا نزد دیگری بد کرده وبد اورا,بگوید اینکه مامطلبی را به اطلاع دیگری برساینم که مثلا فلانی کار بدی کرد واین کار چنین نتایجی را بدنبال داشت میتواند تنها برای این باشد که, هم نگران آن شخص هستیم ,هم برای,اثرات خطای او دلواپسیم وهم بفکر چاره راهی برای او هستیم که چه کنیم اینکاررا دوباره از روی سادگی یا بی فکری انجام ندهد یا درنظر داریم باو بفهمانیم اینکار اشتباه بوده وبا مشورت با دیگری بهترین راه را درنظر میگیریم که با شخص مورد نظر صحبت کنیم,این شکلی منطقی ست که انسان مشکلی را وخطائی را از جانب یکنفر بدیگری بگوید اما بدگوئی در کُن ودرون وبطن مطلب هیچ نیست مگر بدخواهی برای آنکسی که بدگوئی اورا میکنند درنتیجه" آدم بدگو"آدم بدخواهی نیز هست ودروغ یکی دیگر از خصلتهای درونی اوست .وچه بسیارند انسانهائی که توسط همین بدگویان وبدخواهان صدمات بسیاری در زندگی می بینید وحتی کانون گرم خانواده ای نیز برهم میریزد که نمونه های آن در جو ایران در محیطی خانوادگی چون داشتن عروس یا داماد یا مادرزن و خواهر شوهر ومادرشوهر وخواهر شوهر بودن واقوام بسیارنزدیک خانوادگی که متاسفانه برخلاف تمام جوامع دنیاازاین حسن خوب بهره ای نبرده اندکه زندگی دختروپسر وبرادر وخواهر خود رامتعلق به خوداو دانسته وکمتر ازدخالتهای بیجا وبدگوئیهای خانمام براندازی که تنها باعث اختلاف د زندگی مشترک میشوددست بردارندواز سوئی این شکل از زندگی دراروپا که جوان وقتی برسر خانه وزندگی خود رفت بطور کامل مسئولیت زندگی اوباو تعلق داشته وخانواده اجازه دخالت در امور شخصی او ندارند بسیار عملی تر وعقلانی تر ومنطقی تر بنظر میآید در جای آنکه دوست داشتن های افراطی خانواده ودلسوزی های نامناسب با بدگوئی هائی که جز خراب کردن فکر فردی بروی دیگری نیست, به آتش زدن زندگی یکدیگر بنشینیم والبته اینکه فردی حقیقتی را دیده وشنیده ولازم باشد آنرا بازگو نماید بسیار متفاوت است تا بدروغ چیزهای ناشنیده وناگفته را ازسوی دیگری برزبان اورده یا وقایعی را بسازد که هرگز یا بدینگونه نبوده است یااصلا چنین اتفاقی نیافتاده باشد ولازم به ذکر است بسیاری وقتها انسانها بدروغگوئی وبدگوئی ازشخصی برمیخیزند که,از جانب او ,خودرادرخطر ببینند, یعنی اینکه خود عملی انجام داده وحرفی زده باشند که ازعواقب آن در ترس هستند وبرای آنکه زودتر جلوی ماجرا را بگیرند به سراغ فردی که ازاو واهمه دارند,رفته وتمامی رخ داد واتفاقات ووقایع رازودترو پیش از رسیدن خب اصلیِ واقعه ,با دروغ پردازیها وبدگوئی های ناصواب ونادرست را, به شکل دیگری نشان داده وبه مغلطه ی فکر شخص ,می نشینند وچنان,اورا پر کرده,افکاراورامغشوش ماجراهای دروغین وساختگی میکند که این شخص وقتی با شخص اولیه مواجه شد اصلا حاضر به شنیدن ماجرا هم از زبان او نباشد وحتی اگر چنین موقعیتی راهم باو بدهد فکرخوداوبحدی مغشوش ودر انحراف واشتباه پر شده است که شاید نه واقعیت رابپذیرد نه حتی باور کند. چراکه بدگو وبدخواه بخوبی میداندچگونه,وازچه دری وارد شده بر کدامین نقطه ضعفها دست بگذارد ,که حرف خودرا به نتیجه رسانده وگفته های خود را د مغز فرد متقابل جاسازی کرده وبه آنچه در نظر دارد یعنی مغشوش کردن جو برای فرد ثالث, موفق شده ,به نتیجه دلخواه دست بیابد. درنتیجه حیله گری اینگونه افراد بدگو وبدخواه نیز صفت دیگری از خصلتهای آنان است ومیشود گفت کسی که زبان به بدگوئی باز کند واینکار برای او سرگرمی یا نوعی ذوق وشعف وهیجان یا عادت شده باشد ,در وجوداوکمتر میتوانید خصائص مشخصه ی خوبی را پیدا کنید,شما هرگز در درون چنین فردی,یک انسانی مهربان را پیدانمیکنید ,هرگزدر چنین آدمی, انسانی که یاری دهنده ی دیگری باشد وجود ندارد ,چراکه او باهمین بدگوئی بتدریج خصائص خوبی های خود راازکف میدهد".درواقع"«هیچ انسانی بد نیست بلکه کم کم خود را به بد بودن عادت میدهد»" وکم کم" بد بودن" جزئی از نهاد او میشود, چراکه یا صدمه های دنیای محیطی او ازاو چینی خواسته اند که آدم مهربان ورئوفی نباشد یا صدمه های اجتماعی باعث شده که,او چشم از درون آرام ومنطقی خود برداشته دنیا رابا نگاه دیگران ببیند یعنی سعی کندکه ,همان باشد که دیگران هستند ومتاسفانه اینکه مدام انسانها بعلت صدماتی که از یکدیگر میخورند مدام نیز توبه میکنند که به کس دیگری, یاحتی دوباره بخودوقدرت تفکر ونتیجه گیری خوداعتماد کنندویادوست بدارند ومهربان وخیرخواه باشند,جهان امروزی را به شکلی درآورده است که همه دراصل باداشتن ونداشتنن آشنائی,در هرکجاکه هستند غریبند وغریبانه,در تنهائی ها زندگی میکنند با کسی حتی نزدیکان باز باهم سخن نمیگوند چراکه از نتیجه ی آن میترسند ازاینکه یکی این سخن را بدیگری برساندویا عکس العملهائی نشان دهد که بیشتر باعث صدمات دیگری براووزندگی او شود.دیگر انسان به کسی نزدیک نمیشود چراکه نمیخواهد از دوستی ها صدمه ببیند,وچون به کسی نزدیک شدنیزبطور کامل اورا بخود راه نمیدهندوهمیشه دیواری درمیان خود ودیگری میگذاردتادرامان باشد واینگونه احتیاط کاری هاوامنیت جوئی ها ,همه را بایکدیگر چون غریبه ای کرده است, که حتی در نزدیکترین شکل خانوادگی نیز وقتی خواهر وبرادر ومادر وپدر درجمعی خانوادگی باهمسران خود در یک مهمانی گردهم جمع میشوند بیش ازاینکه سعی کنند همدلی وهمکاری وهمزبانی خود را به یاد,داشته باشند, مواظبند که کسی زیادی بکار آنها وهمسر آنان دخالت نکند وبی شک چنین ترسی نیز بیهوده نیست چراکه تجربه های شخصی او ثابت کرده است که چون مراقب نباشد, باید انتظار هر حرف وعمل ونیش زبان ودخالت وبی احترامی ای که ممکن است راازهمین عزیزان خود که مادر یا پدر وخواهرو برادر خوداو هستند, ببیند ووقتی خانواده بدین شکل ازهم با یک ازدواج بدور میافتد, چگونه,امیدواریم جامعه ی ماهمبستگیهای واقعی وهمدلی ها ویاوری ها وهمکاری های صادقانه ای را, درجامعه کار وحرفه وزندگی با یکدیگر داشته باشند وامکان اینکه درچشم بهم زدنی, کسی که بسیار مورد مهر بود از طریق همین جامعه وهمین مردم طرد شود,درتمامی جوامع دنیا, دیگر چیز تازه ای نیست چراکه دنیا دیگر چون گذشته مکان صداقت وراستی ودرستی نیست. دنیا دیگر, زبان مردمی را به زبان تهاجمی یا زبان محتاط وعاقبت نگر تبدیل کرده است دنیا دیگر بدنبال صدیق وفرشته وانسانی براستی خوب ومتعهد در میان خود نیست وحتی انتظار آنرا هم نمیکشدکه کسی درمیان,این مردم وجودداشته باشد,درواقع دنیا تغییر نکرده است انسان تغییرکرده است ودیدگاههای ائو رو به ناباوری درستی ها کشیده شده ویاس مداومی, رسیده که دیگر توان باورراستی ها ودرستی ها راندارد وانسان با صدماتی که از جانب مردمان اطراف خویش میبیند, دیگر باور نمیکند که هنوز ذات وخصلت واقعی «انسان بودن» رابتواند دوباره در کسی پیداکند واورا براستی با تمام وجود,دوست داشته باشدویا عشق ومحبت او را برای همیشه بتواند برای خود حفظ کند وبرای آنکه شاهد بسیاری,ازنامردمی هاست هرچه میکند نمیتواند ازاین جلوگیری کند که قلب خوداو سیاه وتیره ی دنیای سیاهتر وتیره تری نگردد,دنیائی که خورشید آن فقط به رسم خورشید بودن نور میدهد, اما چه نوری داشته باشد, چه نه,روشنائی دید گاه های,زندگی ذهن آدمی,درروزهای مداوم زندگی درخاموشی بدیهاوزشتی های پیرامون او فرورفته است. چیزی که روشن است این است که ما انسانها میتوانیم,همگان را دوست بداریم.امادرعین حال نیز مجبور نیستیم که همه افراد دینا وهمه کسانی راکه دورادور ما هستند,دوست داشته باشیم.مسلم است که همیشه اگرباهرکسی با زبان خوداو صحبت کنیم, سرانجام راهی بدرون دل وافکار او پیدا میکنیم واین وقتی مقدور است که فردمتقابل این را بداند,هرگونه آدمی که هست ,ماهمانگونه او را قبول داریم, وبه احساس,اووطرز فکراوباهمه ی حتی تفاوتها,ارج مینهیم,واگر اینگونه باشیم ,آنگاه یک زندگی مسالمت آمیز را در محدوده ی زندگی خود, صاحب خواهیم بود.اما بسیارند آنانی که انقدردرذات ونهاد فکری خودبه بیراهه های اندیشه رفته اند که حضور و,وجود شخصی دیگر را تا بدین حد صادق یا مهربان , باور نمیکنند ودردرون خود,وحشتی نیز ازاو دارند که درپشت نقابِ, این چهره,آیابراستی قلب رئوفی نیز هست ,یا تماما فریبی ست ودامی دیگردر راه او . در کل دوستی با فردی دوبهم زن وبدگو,ودرواقع مردم آزار, که برهم زدن آشیانه ی آرامش فکری وذهنی وزندگی دیگران, سرگرمی اوست, هیچ چیز جز سرگردانی وپریشانی روح برای آدمی به همراه ندارد وهمان بهتر که نقش اینگونه دوستان از صفحه ی زندگی آدمی بکلی پاک شوند تاآسودگی وآرامش به خانه دل وفکر وزندگی ما باز گردد ودر محیطی آرام توان آنراداشته باشیم که به موضاعات مهم زندگی بیشتر توجه کنیم تا
اینگونه بازیهای فکری و یا روانی.

___ در طپش های مداوم در باد ____
لحظه هایم جاریست
در طپش های مداوم
در باد
وامیدم بدروغ
به هرآن شاخه ی اندوه زده
درشبستان سیاه
به تن خاطره ها
می چسبد
وبه شاخ ی غم واندوه
بسی
در درون خودُ و دل می شکند
وسرشکم جاریست
در رگ خاطره ها
ازهمان عشق که زود
شاخه ای گشته

و ا فسوس شکست
در طپشهای مداوم در باد
در شبی طوفانی
آه اما بنگر
دل من میمیرد
درد در ساقه ی اندوهِ
مداوم هرروز
گاه در نیمه شبی
در رگ هستی وقلبم
جاریست
عمر من لیک
چه طوفان زده
در دامن باد
چه پریشان در دهر
درپی هستی خود
میگردد
خاطرم از نم باران
نمناک
دیده ام سیل همه بارانی ست
که درون دل من جاری بود
و سکوتم افسوس
در تن لبخندی
باز دردیده ی هر بیخبری
همره ء خنده وهر شیطنتی
سبزی باغِ دل ِ"شاعره" بود
در نگاهی
که درون دل من

راه نداشت
آه آری امروز

لحظه هایم جاریست
همچنان روز وشب
و هر لحظه
در طپشهای مداوم در باد
خنده وشادی

و هر شیطنتم نیز هنوز
همچنان جاری

لب بوده و چشمانم نیز
همچنان برق مداوم دارد
لیک خالی زحضور روحم
و دگر مانده دلم لیک چرا
همچنان قلب منو
نبض وجودم هردم
میطپد باز هنوز
لحظه هایم جاریست

در طپشهای مداوم در باد
زندگی طوفانی
,خاطرم نمناک است
خاطرم نمناک است
1368 سه شنبه 22 آبان
____فرزانه شیدا ____
ودرعین حال ممکن است آنفدر خود انسان بدخواهی باشد که هرچه هم بااو خوب وانسان باشی نه قدر بشناسد ونه ارزش اینهمه را داشته باشد ,اینجاست که میتوانیم چنین شخصی را از ردیف وازمیان دوستان واشنایان وحتی ازافراد محدوده ی خود بکلی حذف کنیم .چراکه هرگز هیچگس نیازمند یک دوست آزاردهنده نیست که بودن بااو در زندئگی فردی شخص تولید دردسر وناراحتی های فکری وروحی کند درنتیجه درک,این مسئله سادهاست که مادرانتخاب دوست خود عده ای را اصلا در جمله دوستان خود نتوانیم جا داده واورا نیز چون دیگران مورد مهر ومحبت قرار دهیم که بی شک اگرانسانی زود جوش ومهربان باشیم,اگر فردیدر دل اوراه نیابد ویا حاضر نباشد اورا بپذیرد بی تردید مشکل شخص متقابل است چراکه یا نوع فکر واعمال او کاملا متضاد باشخصیت این فرداست یا این شخص در کنار او احساس امنیت وآسایش فکری نمیکند که این هزاران دلیل ممکن است داشته باشد ویکی ازآنهااینکه,این فرد روحیه ای متناوب ومتغییر داشته باشد وهرلحظه به حال جدیدی فرورود مثلا لحظه ای بخندد ,وبی آنکه تو انتظارش را داشته باشی, بناگاه باتو به خشم حرف بزند. اینگونه آدمیان بسیار دررابطه ها مشکل سازند وروابط باآنان روحیه واعصابی قوی وفولادی میخواهدودر این روزگار که,هرکسی بحد روزانه خود درگیری های فکری دارد ,نیازمند داشتن چنین فردی, درکنار خود بعنوان دوست نیست ,بخصوص "انسانی بدگو "که از خصلت بدخواهی وکینه ورزی ودشمنی به بدگوئی رسیده است .در نتیجه هرچه زودترازشر چنین,افرادی خلاص شویم کمتردچارمشکل خواهیم شد وحتی اگر این فرداز نزدیکان بسیار نزدیک ما نیز باشد,بازبهتر است ازاو بکلی کناره گیری کرده وزند گی خودرابکنیم ,چون ب وجودوحضور او هرگز زندگی آرامی را بخود نخواهیم دید و"زهر" رفتاراو یادامنگیرمامیشود یادوستان دیگر مارا,آزرده خاطر کرده ومشکل ساز دیگر,اطرافیان ما نیز میشود.چراکه عادت به بدگوئی با یکبار گفتن:« ببخشید دیگرچنین نمیکنم وازمن دیگر تکرار نمیشود» تمام نشده,وپایان نمیگیردمتاسفانه,این خصلتی ست که درنهاد او جا افتاده وبراحتی درعادت رفتاری خود,قادر به جدائی از,آن نیست وچنین فرد ی نیزاگر روزی مچش باز شود نه تنها به سختی صدمه میبیند بلکه سرشکستگی وبی آبروی او دامنگیر هم اوست وهم دامن گیر خانواده ونزدیکان او خواهد شد.
____ برما ببخش خداوندا !! ___
نه سپید نه سیاه
تنها دل واژه های دل
مگو از عشق نه
لب مگشا بر کلام زیبای عشق
که از اعتبار افتاده است
این زیبا کلام زندگی
این واژه محبت

این یگانه امید انسان
کنون اما شک است
وتردید ها
جایگزین در مهر ورزی

وعشق
آه امروز چه ساده از کنار
دوستت دارم ها میگذریم
با نگاهی پر زتردید
با سوء ظنی دلشکننده
با ناباوری کلام
و آه که چه تنها
بر جای مانده ایم
چه غمگین بدنیا نگریسته
چه افسرده بی کسی
را زندگی کردیم
راه زندگی طی کرده ناکرده
بآخر میرسیم
و آخر… آه
انتهای جاده ی رفتن
افسوس که آندم
حتی نگاه بر پشت سر نیز
چه بی ثمر چه بی اثر

خواهد بود
میدانم میدانم
خدا چنین نمیخواست
نه اینگونه که برخود

روا کردیم
و گناه اما همیشه
بر گردن سرنوشت تقدیر
زندگی بود
چه حماقت وار ‌
در تکرار این
اصرار کردیم که
نه نه تقصیر من نبود
سرنوشت اینگونه بود
من بیگناهم
تقدیر چنین میخواست

من بیگناهم
آه و وای بر ما
که خود تقدیر و سرنوشت

در کف …
همواره ؛رفتیم ؛ رفتیم
با دری بسته بر افکار خویش
غمزده در روزگار تنهائی
و در حماقت…
آری … در حماقت !!!
ره سپردیم و رفتیم
وفقط رفتیم!!!
چه بی دلیل غم خوردیم
و آه … همواره

از درون و بُرون غافل !!
منو تو … ما …
به چه چیز دلبستیم ؟!
از چه دل بُریدیم ؟!
چه را جستیم
…چه را یافتیم ؟!!!!
وای بر ما
…خداوندا ببخشا بر ما
ظلم خویش برخویش
حماقت دل را…

در یک عمر زندگی …
بی هیچ گشوده دری
بر دیده ونگاه ودل!!!
ما آخر… ازخانه ی دل
به بیرون نگاه نکردیم
بدیدن ؛ چشم؛ دلبستیم
و باور کردیم
آنچه را چشم میدید !!!
و گفتیم : تا به چشم ندیدم
باور نمیکنم !!!
… هه …
چه مضحک بود این!!!
وای که درانتها نیز
بی خردی یک عمر زندگی را
به چشم خویش …. دیده
به تکرار ؛ بیگناهم ها؛
هدر میشویم!!!
و وای چه دیر است آنروز
چه بی ثمر
چه بی اثر
و چه غمناک
… چه دردآلوده
مانند بیدارشدن طفلی
از خواب
و یا چون تولد
اما در انتها !!!
اما دیگر…
بسی … بیهوده !!!
باور کن …
انتها نیز امروزاست
… اینجاست !!
منو تو اما انتها ندیده
در پایان ایستاده ایم
امروز بتصور ،،
می بایست ها ،،
و فردا در تکرار
… ایکاش ها
حیف از زندگی..!!!
حیف… وقتی که نپرسیدیم
امروز را
تا درانتها بپرسیم
از خود خویش
چه میخواستم …
چه میخواهم
چه شد
!!!! ….. چه شد
تا گر کنون
… هیچ نیستم
پوچ نیز نباشم
بعد از این !!!
تو برما ببخش خداوندا
…ببخش
ویرانی دنیای مهر ترا …
ویرانی خودرا
که خود کردیم ونگفتیم که
که این خودکرده را
بر خویش لعنت
که این خودکرده را
تدبیر هم نیست
که؛ بود؛ اگر میخواستیم !!!
بر زبا ن ….اما…
شکایت را پایانی نیست
که همواره شاکی دنیائیم
و بی گنه افکار خویش
در خیالی باطل
!!!… باطل …باطل

افسوس و آه
ازاین ندانم کاری های
نادانسته منو تو!!!
و ببین مرا… ترا
که…چو امروز را اگر می گفتند …
آخر ین روز توست
باز لب گزیده میگفتیم ؛
من هنوز هیچ نکرده ام
من هنوز به هیچ نرسیده ام
من جز هیچ نبوده ام
خدواندا برما ببخشا
ویرانی خودرا
…دنیای عشق ترا
روزگار آدمی را
از دست خود برخود …
بر دیگری.. بردنیا
برما ببخش خداوندا
..برما ببخش خداوندا
که ما خود را آنگونه که بودیم…
ندیدیم …افسوس!!!
…تو نیز
…برما ببخش خداوندا !!
24 آبانماه 1388
____فرزانه شیدا ____
آنچه همواره می بایست در یاد خود داشته باشیم این است که بدگوئی عاقبت خوشی را برای ما ودیگری در پی نخواهدداشت وبهترین راه برای مقابله با بدگویان دوری ازآنان وبستن راه ایشان به زندگی ومحدوده ی زندگی وخانواده ی ماست هرچندبدگو,نیزنیاز به رسیدگی روانی تحت نظر روانشناسی مجرب دارد ,تا عّلیت اعمال وبدگوئی ها ودروغ گوئی ودروغ پردارزی خود را دریافته درجامعه,فردی,مثمر ثم باشد,نه انسانی آزاردهنده ومزاحم آسایش,وراحتی مردم.
●_ بدگویی ، رسوایی در پی دارد . ارد بزرگ
_کسی که بدگویی می کند خواری را به جان می خرد . ارد بزرگ
_آنکه دم خور آدمی است که بدگویی همواره با او پیوسته است ، خیلی زود اسیر وهم و سیاهی دل می گردد . ارد بزرگ
_بدگویان را تنها بگذارید تا درون مایه چرکین آنها شما را نابود نسازد . ارد بزرگ
_ شاید درکوتاه مدت بدگویان به هدف خود نزدیک شوند اما در بلند مدت رسوای جهانند ارد بزرگ●
__ سعدی___
هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟
یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟
نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست
از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست *
__ سعدی___
●- ناملایمات موثرترین آموزگارزندگی هستند.هنگام بروزمشکلات باید شاد و شکرگزار باشیم.نه,ازاین جهت که,رنج بردن خوب است، بلکه به,خاطر پیامدهای خوبی که دارد.(جو آن آندرسن)
- تعداد کسانی که در کارها شکست می خورند با تعداد کسانیکه کارها را بطور نیمه تمام رها می کنند، رابطه مستقیم دارد.(جوزف مک کلندون)
- هرگز مردی ولو بسیار نادان راندیدم که,از وی چیزی نتوانسته ام بیاموزم. (گالیله)
-خواسته مرادازمرید خاموشی و ژرف نگریست،وخواهش مُریدازمراد،نشان دادن مسیر پیشرفت. (ارد بزرگ)
- ما از جنس رویاهایمان هستیم .ویلیام شکسپیر)
- اگر قرار باشد بایستی و به طرف هر سگی که پارس می کند Uسنگ پرتاب کنی، هرگز به مقصد نمی رسی.(لارنس استرن)
هیچ چیز بهتر از کار کردن بجای غصه خوردن، آدمی رابه خوشبختی نزدیک نمی سازد. (موریس مترلینگ)
- چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی:«مثل من باش .»(امانوئل کانت)
- یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می نمایی. (بایزید بسطامی)●
●پایان فرگرد بدگوئی●به قلم :فرزانه شیدا ●

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *پیمان* Mercredi, déc 16 2009 

عیب آنان مکن که پیش ملوک
پشت خم می‌کنند و بالا راست
هر که را بر سماط بنشستی
واجب آمد به خدمتش برخاست
چون مکافات فضل نتوان کرد
عذر بیچارگان بباید خواست
*بوستان سعدی

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه    شیدا"

● بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ ●
●فرگرد پیمان ●
___* پروین اعتصامی ____
هر که با پاکدلان
صبح وصفائی دارد
دلش از پرتو اسرار
صفائی دارد
زُهد با نیت پاک است
نه با جامه ی پاک
ای بس آلوده
که پاکیزه ردائی دارد
شمع خندید, به هر بزم
از آن معنی سوخت
خنده , بیچاره ندانست
که جائی دارد
سوی بتخانه مرو,
پندر *بِرهَمن مشنو..
« *برهمن =اهریمن*»
بت پرستی مکن, این ملک خدائی دارد
هیزم سوخته شمع ره ومنزل نشود
باید افروخت چراغی که *ضیاعی دارد
پرپ نزدیک چراگاه وشبان رفته بخواب
بّره دور از رمه وعزم چرائی دارد
مور هرگز بدر قصر سلیمان نرود
تا که در لانه ی خود برگ ونوائی دارد!
گهر وقت بدین خیرگی از دست مده
آخر این دُّر گرانمایه بهائی دارد
فرخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود
وقت رسَتن, هوش نشو نمائی دارد
صرف باطل نکند عمر گرامی « پروین»
آن که چون پیر خرد راهنمائی دارد
___* پروین اعتصامی ___
هرگاه که درزندگی به روزهائی برخورد میکنیم که تصمیم می بایست براساس اندیشه واحساس باشد ,اندیشه ای آگاهانه واحساسی عمیق,آنگاه,انسان,درشرایطی قرارمیگیردکه,می بایست بر تثبیت,آنچه درنظراومهم وماندنی ست پیمانی نیزبنندوبرعهدی وقراری قولی داده,وآنرا,براساس قراردادی زبانی با کتبی برای خود وشحض متقابل در مرزی قراردهدکه,آنراثبت وماندگارکند ،ما در زندگی اوناع قراردادها وپیمانها وپیوند های رابایکدیگر میگذاریم,گاه,درشکلی ساده,ودوستانه وبا کلامی ختم میشود,که قولی رابهم دادهوبرآن بمانیم گاه شکل این پیمان,اداری شده ومی بایست بر زیر آنچه بدان میپردازیم امضائی نیز بگذاریم وگاه سخن از عشق واز پیمانی آسمانی که دراین راستا هم به,سخن, عهدوپیمانی میبندیم,هم,به شکلی که خدواند راضی باشد بران عهد وپیمان,اَجر نهاده,ودر مکانِ,اول نامزد شد ,حلقه ای به,رسم وفا وپیمان بر دست نهاده وبه واسطه ی حرمت دینی,ووظیفه ی,دینی خوداین عهدراباعقدی دائمی استحکام دائم بخشیده,وآنرادائمی میکنیم.در زندگی نیز همواره چون دیگر مسائلی که برای انسان بطور مداوم پیش میاید.پیمان وپیمان شکن هم,بنوعی جزئی,از زندگی مامحسوب میشووند وکمتر کسی ست که بگویددر زندگی خود,هرگز پیمانی راچه بادلیل,چه بی دلیل,چه برحسب خواست فکری واحساسی خودچه,براساس اجباری نشکسته است یاهرگز درزندگی با کسی برخوردنداشته است که,عهد وقولی راباوداده باشدوتوان اجرای,آنرابه هردلیل نداشته باشدوبه حکمِ زندگی یابدی,این فرداین پیمان شکسته گرددوهمواره نیز بسیار بزرگان گفته اندکه,انسان پیمان شکن, انسان "قابل اعتمادی" نیست,وهمانگونه که در فرگرد دوستی نیز گفته شد,بزرگان میگویند :همه چیز زندگی خودرا,بی دریغ دراختیاردوست قرار بده,الااعتماد صددرصد وکامل خودراکه,انسان چه دوست باشد چه دشمنی درقالب دوست چه, ذاتی دشمن صفت میتواند با شکست عهدی زندگی دیگری را تاابدبه رنج وشکست مبدل کرده افسردگی دائمی روحی شود که به,اعتماد باو وبدست او کارخودیازندگی خود یا قلب خویش را سپرده است وگاه آنکاری که به چنین شخصی واگذار میشودهم بسیار جنبه ی,کاری,داشته,وبه زندگی فرد مربوط میشودهم جنبه یاحساسی ومعنوی که این گونه,اعتمادها معمولا ختم به خیر نمیشود.ودراین میان یکی بشدت صدمه خواهد دید لذا چنانچه فردی برما چنین ظلمی رواکرد که,اعتمادواحساس واعتقاد مارابخودبه,بازی بگیردوبا زندگی وقلب وروح آدمی بازی کرده وزندگی ما راتحت الشعاع عمل ناجوانمردانه خود قرارداد,بهترین راه,این است که,اول حق خودراباز طلبی,وسپس برای همیشه,اورااز محدوده ی زندگی خوددور نمائی چراکه چنین فردی,ارزش اعتماد دوباره ودوستی ترا نداردوهر دلیلی که برای پیمان شکنی خود,داشته باشد اگر آمیخته بادروغ باشدوکار تراچه بهعمدچه به سهل انگاری خودبه نقطه ای برساندکه,این کاردرزندگی تومواردمنفی ودردناک احساسی عاطفی راباعث گردد .
ــــــ*بوستان سعدی ـــــ
امید خلق برآور چنانکه بتوانی
به حکم آنکه تو را هم امید مغفرتست
که گر ز پای درآیی بدانی این معنی
که دستگیری درماندگان چه مصلحتست
ــــــ*بوستان سعدی ـــــ
مسلم است که چنین شخصی دیگر درجایگاه,دوست جائی را نمیتواندداشته باشدونباید هم,داشته باشد با پیمان شکن بخشش نیز روانیست, چراکه براساس هرچه باشداو لیاقت این رانداردکه,از مهر واعتماد,دوباره تو برخوردار شودوچون چنین کنی مجدد نیز ضربه ی,آنرابه شکلی دیگر درجائی دیگر خواهی خورد وهمواره نیزدرخطر دلشکستگی دوباره,وپیمان شکنی مجدداوخواهی بود,انسانی که راه درست زندگی ر بداند وبرامانت دیگری چه آن,امانت دل باشد وروحی,چه زمینی ,چه خانه ای, چه پول,وکاری وشغلی اگرمعنای,"امانت"بداند.زمانی که کسی قولی داده وپیمانی وعهدی را می بندد درنهایت امانت داری تلاش میکند که,لااقل برای حفظ آبروی خود نیز شده این امانت راخوب پاس بدارد درست عمل کرده وانسان دیگری رادچاردردومصیبت وغم,ومشکل نکند وچون این نکرد ومشکلی حاصل شد که بر زندگی فرد دوم تاثیر ناروائی گذاشته زندگی اورابه غم واندوه,وشکست مبدل کردوسرمایه روحی ومعنوی ومادی,اورابه,بازیچه گرفت ,آنگاه ازاین فرد بهتراست, که تا جائی که میشود دوری بجوئیم که چنین شخصی اگرانسان بود,که,اگرانسانیت میشناخت باآبرو وزندگی تو بازی نمیکرد, اگر معنای محبت ترا میفهمید اگر,اعتماد ترا,ارج مینهاد,اگر یک امانت دار,خوب بود به هیچ شکلی برای تو تولید اشکال نمیکردواین خود نماینده ی شخصیت کسی است, که نمیبایست,اعتباری براو گذاشته واورا جدی بگیریم یابراوشخصیت وانسانیتی قائل باشیم که انسان درستکار اینگونه رفتار نمیکند واینگونه خصلتی ندارد. دیده ایم که گاه فردی انقدر مومن ودرستکار است که م براحتی تمام خانه ومدارک وطلا وزندگی خود را در سفری باو میسپاریم وبا خیال راحت به سفرمیرویم اینکه دزدی درلحظه ی غفلتی نیز به آن خانه آمده سرمکایه زمندگی اورا بر باد فنا داده با خود ببرد گاه اتفاقیست که می افتد،امااینکه بازگردی وببینی نه خانه ای هست نه پولی نه دیگرآرامشی,در زندگی که,از کف دادنِ,این سرمایه بلای جان تو گردد واگر همسری داری براین,اعتماد تو بطور مداوم سرزنشی باشد.آنگاه است که انسان باید بگوید:لعن ونفرین بتو دوستی که,نه لیاقت دوستی داشتی نه, حرمت دوستی نگاهداشتی, نه انسان بودی, نه مسلمان نه,امانت دار,نه خدا شناس که, اگراین بودی چنین نتیجه ی,اعتماد نبودکه,چنان چون چشم,ازآنچه برتوسپرده شده بود مراقبت ومحافظت میکردی که کودک خودراانسان,درزندگی حمایت میکند ویا زندگی خودرامال خود.ودارئی خودرا,لذادوستی ودشمنی که,چنین با تو کرد,هرگز نیز نباید بپرسد چرابرمن شک کردی که دلیل هرچه باشد نتیجه, قتی بربادرفتن تو,روح تو دلشکستگی تو,از دست رفتن سرمایه تووبربادرفتنِ آرامش تو باشد,آن شخص دیگربه,پشیزی ارزشی نخواهدداشت ,که حتی لایقِ نامِ دوستی باشد,چه برسدبراینکه دوست ما محسوب شود.پیمان شکن کسی ست که,دراولین قدم, باخدا,دشمن است ,درقدم دوم باانسان,ودر سومین قدم با زندگیوچنین فردی انسانی مفلوک وبدبختی ست که سرمایه شخص دیگری را خواه سرمایه روحی وعاطفی اوباشدخواه,سرمایه ی مالی,ودارائی او ,بی هیچ اندوهی, بربادمیدهد ویا سرمایه زندگی خود میکند وبا کلاهبردای وسواستفاده از اعتماد وعلاقه ودوستی ,کسی اورا به خاک سیاه نشانده,خودزندگی خویش رامیکند وازآن منبع خیانت زندگی میگذراند ودلشاداست که توانست کسی رابدوشدویا پولی به سهولت ازاو گرفته وخود گذران خوبی در راحتی کرده واورا به فلاکت و بدیختی بنشاند که بارها ومداوم ,تاسفی بر اشتباه خود ,خورده,که بااو پیمانی بسته ودرورنج روزهائی رامتحمل میشود که نامردی ونامردمی این شخص و بی کفایتی این انسان بی خداباعث گردیده تا زندگی,این فردبه نابودی کشیده شودوجالب ترآن است,که همچنان این فردسعی کند بر خوبی ودرستی خود نیز اصرار کرده,همه ی انچه شده است رابه گردن قضاوتقدیر وسرنوشت بیاندازد وخود را,ازهراشتباهی مبرّا کندآنهم وقتی ودرزمانی که زندگی دوست دیروز خود را به تباهی کشیده است.ازچنین آدمی فرسنگها چه قلبی وروحی چه مکانی باید انقدر دور شد,که,دیگر کامل,از صدمه شوم این انسان درامان بود, که خدا نبخشد,آنکه راکه باعث اندوه دلی شود, که جز محبت واعتمادودوستی به چیزی دیگری فکر نمیکرده ونمیکند.واین خطا نیز خطائی یکطرفه نیست که,اعتمادبی دلیل به,شخص وبه شخصی اشتباه,وبه,آدم نادرست ,وخودرابدون فکرو اندیشه به فلاکت انداختن است وارج نهادن بر چنین فردی, سادگی وحماقت ودلشکستگی واندوه,رادرپی,داردکه,سرانجام,این خطاست.زمانی که تو,دروهله ی اول اعتمادمیکنی که برگی را امضا کنی کاری راباو بسپاری دردرجه ی اول تودل رابه میان گذاشته ای,وباقی کارها تنها کاغذبازی دنیای امروزی,است مهم,این است که پیمان شکن نه,اَجروارزش این میداند نه قدر وارزش برای,آن کاغذ قایل, هست که,درهردوشکل آنچه برای,اومهم است.اگراحساسی باشدسواستفاده,از قلبی ست واگرکاریواداری باشد بدست آوردن سرمایه ای راحت وبدون زحمت با پ گذاشت بروی دل وسر دیگری وخود بالا کشیدن به شکلی تنفر آمیز,که,متاسفانه اینروزها بسیار خود شغلی شده وافتخاری که بادیگری برای سودخودهرچه را میخواهی,انجام دهی,وهر بلائی برسراوآوردهوبدون نگاه,به پشت سر بر اووبرآنچه, براورواداشته ای ,خود بالا بکشی,که چنین کسی به اوج نیز برسد روزی با مغز برزمین خدا خواهد افتاد که,خداوند برحق است ودنیادار مکافات,و«آه» دلشکسته دامن گیر هستی وزندگی او.درمثال میگویند برای خیلی ها«تومن» به معنای "تو ومن "است ووقتی میگوئیم «دل ودوست»ازیک سرآغازند,وشایدازیک تبارنیز باشند.درانجا که دل بدست دوست میشکندوپیمانی بدست دوست از بین رفته دلشکستکی ببار می آور باید گفت :دل بدوست مده که شاید دوستی را د پای منفعت خود به مردابی بکشاندکه حباب درون آن تو باشی که لحظه به لحظه,نیست ونابود میشوی. حتی در"عشق" نیز بسیار میشود.در نتیجه های امروزی این راگفت که:عشق شطرنج معشوق,است وعاشق«مات »آن!
____ راز ____
گفتم بدل رازت بگو
اوگریه کرد ! بی گفتگو
گفتم دلا رازت چه شد؟
گفتا: به اشک من بجو .
___ ف.شیدا ___
بهتر دیده ی خودراباز نگاهداشته که,همین ازاین پس, چنین صدماتی راشاهدنباشیم, وهم آنکه ساده نباشیم ودرمهر خود نیز بدیگری اصراف نکنیم چراکه همگان لایق مهر نیستند وهمگان ارزش دوستی ندارند.وبهتر آن است که چون چینی اتفاقی در زندگی مارخ داد دردرجه اول خودرااز منبع آن دور کنیم درگام دوم خود را, ازرنج آن که,چون ادامه یابد فنای قلب وروحی خواهد بود وچون مقدورنباشد که خودرا,از چنین مشکلی رهائی بخشد وهرروزسهمی ازاین دیروز بدزندگی,اورا,تخت الشعاع قرار داده روزگاررا, براوتلخ سازدوازدرناچاری راهی بر جبران نیابد,یااز شدت اندوه به مرگ خویش راضی شده و خودرا,از بین ببرد واز درد شکست خودکشی کرده,وبر زندگی خودخاتمه دهد تفاوتی نمیکند زنده ای مرده باشدیازنده ای که,خودرا کشت .آنگاه است که خشم خدابای به فریادآن کسی برسد که باعث چینن دردی شد,که بی شک خدا نخواهدگذشت دلی راتابدین حدرو بسوی رنجی بردن وشکستن,وبرباددادن.که امید چنین نیز شده پعوانکه باعث دردیست جواب خویش رانیز به زودی ازخداوند وکائنات وزندگی باز پش گیرد شاید که بارآخرین اوباشد که بازندگی فردی بازی کرد.ایکاش هرگز چنین افرادی بر سرراه,انسان خوبی قرار نگیرند وهرگز قدرتی دراین دنیانیابند که چون چنین شود آنگاه,شیاطین روی زمین در لباس انسانی,قدرتی گرفته اندوبسیارانسانهادرخطر صدمه وآسیب اینگونه,افرادخواهند بود.فرد پیمان شکن انسانی بی ارزش است وشیطانی در لباس آدمی که,بظاهر انسانهای معمولی هستند امادشمنی آنان بادیگران کمیّتی,ازدشمنی وبدنهادی شیطان بر بشر ندارد .
____ دلشکسته ____
میدانم
نشسته در گوشه ی اندوه, …
سرگردانی! …
میدانم
در عبور لحظه های غمگینت
که به هزارباره
زندگی را,
در مرور
گذرهای تلخ وشیرین
به انتها برده ای …
هنوز سرگردان نقش "هستی"
"نقش آدمی "
از طلوعِ
دوباره ی روزگار درد،
دلگیری !
میدانم
صداقت وسادگیت را
به یغما می برند,
هربار که ,
ترا در بازی فریب
می شکنند.
میدانم که هربار
در کنج
هزار باره ی گریه هایت ,
باخود گفتی:
بار آخرست
اینبارَ
، شکستن بدست خلق !
وباز…وبار
هربار دل سپردی
به ذات وجود
تبرک یافته ی انسانی
که درتصور تو
لایق مهر بودویاوری
….وهربار
شکسته تر از پیش
باز آمدی
،وقتی که دریافتی
"وجودی" دیگر ،
تبرک انسانی
را باور ندارد
" تا به باور ،
"خود" بنشیند !…
تا باور کند که حضور و وجود
نه برای خرابی وویرانی ست ,
که برای ساختن های زندگیست
برای ساختن خود ودنیائی …
نه دلی را
در قعر نامردی ونامردی
به ویرانی کشیدن !
نه پیمانی راکه به لطف ،
که به مهر که به عشق
بااو بسته شدزیر پای
نادانی,بی مهری
ویا فریب له کردن و
روزگاری را بر تلخی روزگار
بر کام دلی زهر آگین کردن .!
میدانم دلشکسته ای
از اینکه هرباره وهزارباره
باور کردی آدمی " انسان" است
دریغ که این تنها ،
نامی ست بر او ! نه بیش!
دریغ "آدمی" در پوسته ی تن بشری
شیطان را فرمان میبرد نه خداوند را.
میدانم دلشکسته ای …میدانم!
____ فرزانه شیدا ____
با اینوصف بسیارندآدمیانی که دربی صفتی ونامردی های خود بردیگرانوزندگی آنان صدمه میزننداماانسان اگرچه همیشه درطول زندگی,از چنین انسانهاو ستم ها ونامردمی های آن درامان نمیماند امااگر چنین شد بهتراست پس از دوری کردن,ازاینگونه,انسانها ,شاید دیگر جبران بخش مادی آن ممکن نباشد, اماحداقل, برای جبران خسارت های قلبی وروحی نیز شده,سعی نمائیم براندوه آن,غلبه یافته وبر روح خود,آرامشی,رابجوئیم حال,به هر گونه,که میسر است ,فرقی نمیکند ,مهم این است که,اینگونه,انسانهادردنیای ماوجود دارندوبسیارنیزازخطا وظلمی که بردیگران رواداشته اند,جان سالم بدربرده,همچنان,به خیانت وفریب دیگری ودیگری مشغولند
_____خطی سیاه _____
رویا زده در فریبی بنام وصل
درکوچه های عشق در پی امید گشته ام
از رهگذار خسته وعابر ز کوچه ها
پر سیده ام نشانه عشق وگذشته ام
گوئی نشان عشق , سوالی بجا نبود
چون در نگاه همه خنده میدوید
گوئی در پی این راه پای من
در انتهای خویش به ویرانه می رسید
در این گذار همه اندیشه های تلخ یاس
پا بر پلکان فریاد سینه می گذاشت
دستی بدفتر عمر بر سر امید وارزو
« خطی سیاه» ز حرمان وغم نگاشت
_____ فرزانه شیدا -1366 _____
هرچندکه من معتقدم هرکسی درهمین دنیا,هرچه کند به,همان شکل, جواب اعمال خویش راپس میدهد, اماچندان نیز خرده برآدمی نمیگیرم که باحضور وجو چنین انسانهائی درجامعه و پیرامون خوداز نزدیک شدن ب مردم یااعتماد کردن بدیگران دوری کنندوبااینکه قدرت مالی آنان درحد ونسابی هست که بدیگران یاری دهند,اما ازترس صدمه خوردن وآسیب دیدن شخصی ازاینکار,صرفه نظر کنندوبسیاری,ازتقاضاهای, کمک رانیز رد کنند چراکه,آنکه تقاضای یاری میدهد.دردرجه ی اول,می بایست خودرابدیگران ثابت کرده باشدکه,حرف او, سندبردرستی او باشد وچون چنین کسی نبودوبسیارخطاها ازاو دیده شده باشد پاسخی بدرخواست او داده نمیشود واگرفردی ناشناس باشد,انسان چون شناخت ندارد,نمیتواند چشم بسته یاری اورا جوابگو باشدوازسوئی دیگراگرآدمی تحقیق هم,کرده باشدوتمام,ایل وتباراین شخص,راهم بشناسد بازهم,دلیل بر این نمیشود که,این شخص خود به شخصه انسان درستی باشد که بسیارند فرزندانی که,باعث سرشکستگی والدین خودهستند بااعمال ناشایستی که,باخود ودیگری انجاممیدهند,ازجمله بدترین آنهااعتیاد ودردرجات دوم وسوم کلاهبرداری که,خودشکل رسمی پیمان شکنی ست,وجزای قانونی داردودلشکستن قلبی که,اگرچه بر شکستن دلی قانونی نیست که,آن باشدکه بدادخواهی به قانون پناه ببریم ,اماقانون خدائی هست که میتوان به محکمه ی او این درد واین دلشکستگی راسپردوسرانجام شاهد رای خداوند نیز بود .
● دل شکستن هنر نمی باشد تا توانی دلی بدست آور ●
● دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی هست
هرکه را هیچ به کف نیست بدل آهی هست ●
____ سکوت ____
بر پیکر این زندگی
رنگ سیاهی از جفاست
یگرنگی وصدق وصفا
چون ز بدنیا کیمیاست
یک کلبه میخواهم فقط
درقلب جنگلزاردور
ای ناجی عاشق دلان
آن کلبه ی تنهاکجاست؟!
این پرهیاهو زندگی
از آن اغیار است وبس
راه منو این مردمان
در زندگی ازهم جداست!
آنجا که باشد خلوتی
گیرد جلا روح بشر
آخر بدامان «سکوت»
رازی نهان و پر بهاست
زین پس روم در خلوتم
در مکتب تنهائیم
ما را خوش آن تک خلوتی
درگوشه های انزواست
دنیائی از آرامش است
از هر هیاهوئی تهی
هرجا که ره یابد سکوت
دل از هر آن بندی رهاست
همواره در عمرم «سکوت»
دل را,کشیده کشدسوی خویش
در گوشه ای , در خلوتی
آنجا که دور ازهرصداست
چون « شاعرم» روحم مرا
رو سوی خلوتها کشد
گویا در آن خلوت کسی
با روح وقلبم اشناست
درسم دهد, پندم دهد
قلب مرا سازد ز خویش
شاید مرا درخلوتم
یار بزرگی چون خداست
12/5/1364 -شنبه مردادماه
●فرزانه شیدا ●
●*استوارترین پیمانها,آنهایست که با اندیشه مان پذیرفته ایم.ارد بزرگ
*ارزش پیمان شکن ، باندازه کفن هم نیست .ارد بزرگ
*پیمان ها در هنگامه نیازها بسته می شود ،و آنگاه که پاره شود چیزی جز پلشدی و زبونی بر جای نمی ماند.ارد بزرگ
* پیمان با دستها و کاغذها بسته نمی شود پیمانها را با چشم ها هک می کنند.ارد بزرگ
* میدان پیمان های گسسته ، همچون مردابی دهشتناک است که باید از آن گریخت .ارد بزرگ
●پایان فرگردپیمان●به قلم:فرزانه شیدا

● بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ● فرگرد آغاز● Mardi, déc 15 2009 

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه    شیدا"

●بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ●
● فرگرد آغاز ●
از زمان تولد تا لحظه ی مرگ هرروز وهر شب ,در هر ثانیه ولحظه ودمّی خود آغازی است برزندگی دوباره , دوباره گی زیستن وبر شکل زندگی رنگ تازه ای بخشیدن .شاید بگوئید زمانی که زندگی من شکل گرفته وریشه خود را دوانیده و سالها نیز بدین منوال سپری شده است وچگونه ممکن است در لحظه ای ودمی وروزی امکان داشته باشد که تغییری اساسی در آن داده شود آیا هرگز باین فکر کرده اید که در بلاهای آسمانی چگونه تمام هستی یک کشور یک جامعه وهزاران مردم ,تغییر کلی کرده ودوباره سازی آن اجبار میگردد؟ همین خود مثال خوبیست که باخود فکر کنیم وقتی خداوند,این آفریننده ی جهان واین خالق بی همتا که خود میگوید :آدمی ذره ای از وجود والای اوست , میتواند در ثانیه ای زندگی هزاران نفر وکشور وطبیعتی را زیر ورو کند .بااین وصف ما چگونه نمیتوانیم تنها" یک زندگی یعنی زندگی خودرا ",تغییردهیم ؟ در زندگی بیشترین چیزهائی که انسان را دست وپا بسته نگاه میدارد وابستگی وعادتها واینکه انسانی تا چه حد قدرت ازخود گذشتن راداشته یا توان ریسک کردن را .درواقع انسانی که مهاجرت میکند انسان مقتدری ست که همه ی آنچه را که سالها داشته با تمامی وابستگیها ودلبستگی ها وسالهای بسیار زحمت کشیدن برای ساختن زندگی فعلی باز این قدرت را درخود میبیند که ازهمه ی آنچه دارد چشم پوشی کند وبه مکانی ناشناس وجدید رفته وازنوزندگی دوباره را, چون دانه ای کاشته شده درخاک شروع به رشد ونمو کرده تا روزی دراین مکان جدید نهالی وبوته ای ویا درختی شود که دیگر ریشه ای محکم داشته ونیازی به ترس از بادهای سهمگین اتفاقات زندگی را نداشته باشد واین آغاز این شروع کار ساده ای نیست .اینکه انسان بداند در این شکل جدائی وپاک باختگی کامل, می بایست درمکانی جدید ازنو خود وجودئی خویش را بسازد وحتی خود رابه خود ودیگران بعنوان فردی تلاشگر وانسانی ارزشمند ثابت کند ,اینکه مجبور باشد از صفرو نقطه شروع آغاز کندو چون یک کودک اول زبانی را بیاموزد واگر هیچ زبان دیگری که یاوراوباشد نیز ,نداند ومدتی با زبانی اشاره ودست وپا بخواهد حرف بزند وحتی درحد بیرون کشیدن گلیم خود از آب از فرهنگ وزبان وکشور جدید وجای جدید هیچ چیزی را نداند, اینکه دراین مکان وجامعه ی فعلی چه میان مردم روستائی ست چه درمیان مردم کشوری ,پذیرفته شود وامکان زندگی باو داده شود تا قادر باشد نیازهای شخصی خود وخانواده ی خود را دراین غریبستان بی زبانیها فراهم کند واین "کار ساده ای نیست" وبنظر من هرانسانی که چنین کرد وبرروی پای خود استوار شد وازخود وزندگی وخانواده ی خود کسی راو چیزی را ساخته و با بازسازی دوباره ,آنهم در جائی غریب برای خود کسی شده وشهروندی وجز مردمی در یک کشور که در نهایت پاکی ودرستی به کمالی رسید حتی اگر درمیانگین زندگی باشد ,آنگاه این انسان مرد باشد یا زن * نوجوانی باشد یا جوانی فرق نمیکند,چراکه اینجا دیگرسن سخن نمیگوید اینجا "قدرتِ آغاز", توانائی بر پای خود ماندن , اینجا "خودباوری واعتماد بنفس" , "اعتقاد به خویش وبه توانائی خود", "تحمل وصبر وشکیبائی" وهمچینین بسیاری دیگر از "خصلتهای حسنه وخوب ومفید ودرخور تامل ویادگیری"است که درجای خودحرف میزند. وانسانی رابه ما, نشان میدهد که برای خود کسی ست. انسانی که توان آنراداشته است از غریبی وبی کسی خود برای خود کسی بسازد و یک زندگی ِخودساخته را,سامان دادهوخودر به بالا کشیده ودرمانده برجای نماند. البته بسیارند انان که,این راه,رارفته,هنوز سرگردان زندگی جدید دخود درسردرگمی برجای مانده اند ونه راه پس داشته نه,راه پیش, وازشرم بازگشت بسوی آنان که روزی توسط او ترک شده اند,ویا به,اویاری کرده اند تاراهی شودوبه جائی برسد, عمری به غم وتنهائی سر میکنند امابه خانه وخانواده باز نمیگردند وبه اشتباه تصور میکنند , که اینگونه بلاتکلیف زیستن ,بهترازآن است که,شرمنده ی روی همگان, باز گشته، وبگویند که موفق نبوده اند یادرسرگرانی بسر می برند.درصورتی که:"از هرکجا شروع کنی.هموراره"آغاز مهم است", « خواه از,راهی باز گردی به نقطه ی اول وآغاز کنی خواه درآنجا که هستیوشروع دوباره زندگی خود رابه,آغازی دیگر به سرانجام برسانی».اما متاسفانه برای, این گروه که در خارج از کشور,که نمونه ی آنان نیز بسیارند واز کشورهای مختلفی نیز,هستند که سالهاست در سرگردانی ,بدون داشتن کار وسرپناه در خفا وبه سختی زندگی میکنند بسیار هستند, که نتوانسته اند به هیچ شکلی اقامت خودرا ثبت کرده,وبه زندگی عادی رسیده چون دیگران یک زندگی قانونی را شروع کرده امکان کار وبیمه وهم چیز راداشته باشند ویا"آغازی" بر شروع ,راه آمده داشته باشند, و همچنان سرگردان بر جای مانده اند ولی بازاز ترس سرزنشها وخوار شدنها در میان آشنا وغریبه آنان را وادار میکند همه چیز رادربدترین شرایط تحمل کنند اما خواری بازشگت ودیدن نگاه وتمسخر دیگران را نبینند .درصورتی که اگر کسی به "آغاز"اعتقاد داشته باشد, درهرکجا که بوده وهست , چه کشور خودچه کشوری غریب چهدر شکست چه درپیروزی همواره ,بارها وبارهادر هرکجا که بودوهست هرگزدست ا باور خود بر نمیداشت,"چراکه هرروز آغازیست "برای «من بودن» و"برای کسی بودن". بسیارندکه میگویند« شعار دادن ساده است» درعمل باید توان آنرا داشت درست است این شعاری بیش نخواهد بود که من در بطالت راهعرفته,ومدام بگویم من روزی کسی خواهم شد وبه شعارهای بسیاربه گول زدن خود بپردازم شعار وقتی ارزش دارد که عمل نیز باآن همراه شود که یکبار نیز گفتیم خداوند, انسانی راکه شکست خویش راباور میکند ودر اصلاح آن نمی کوشد,ودر بهتر شدن اوضاع خویش, گامی برنمیدارد, دوست ندارد,خداوند شکست خوردگان راوقتی یاری میدهد که بداند با اعتمادباو,به خود یاری داده وبه"خودِ خویش"دوباره برخواهند گشت وبر پاخواسته ومجدد زندگی را,ازسر,خوهندگرفت که اونیزدر بزرگی رحمت وحکمت خویش گفته است درهرزمان, هرجا,در خوشی,در بدبختی ویا مشکل وگرفتاری, درغم یادرشادی,درناتوانی ودر بیماری: «ازتو هّمت از من برکت!» وچون توگامی برداری, دستت را خواهم گرفت وهمراه تو خواهم آمد,وچون تو اراده ,کنی ترا یاری ,نیز خواهم داد,و چون تو بخواهی,درخواسته های تو امید ترانیز,افزون کرده قدرت ترا بسیار وبیشتر میکنم,اما چگونه ترا بسازم آنگاه که تو درگوشه تنهائی وافسوس ودریغ وغم خود نشسته ای وتنها برحال خود "آه "میکشی بی هیچ تلاشی؟ چگونه ازمن توقع داری که من دلسوز تو باشم ,وقتی توخود بخود, وبه زندگی خود دلسوز نیستی؟ من بتوعقل داده, جان داده, قدرت داده دست و پا داده ام وتو بدون استفاده از هیچیک ازاینان همچنان نشسته ای ودست بدامان من" معجزه ای "می طلبی,آنهم درزمانی کهد رآنگوشه ی دنیاکودکی بیش,ازتو نیازمنددادرسی من است واشک او, دعای او, ازسر کوچکی وبی قدرتی وبی کسی ست وقتی تو میتوانی خود بپا خواسته وبرای خود,کسی باشی, چگونه توقع داری من بتو یاری دهم بی آنکه تو" خود به خود خویش "یاری داده باشی ,که حداقل از این غم خود را بیرون کشیده و به خود بگوئی" هستم ,باید باشم " و" بودن من, برای من وحتی شده, فقط برای من" باید «مثمر ثمر» باشد. وقتی تو خود خودرا باور وقبول نداری, چگونه منتظری خدای تو ,ترا بپذیرد؟خدا بخشنده ورحمان است, این درست ,اما از سرهمان , بخشندگی ورحمت بود که ,تنی وعقلی وجانی بتو بخشید برای آنکه, تحرّک وتلاش هریک ازاین,"داده هاونعمات وبرکتها",درزندگی ترابه پیش برده ونیازمند این وآن نباشی ونه,حتی نیازمند اینکه, من کالسکه وجود ترا, برای تو راه برده,ترا به جائی برسانم,آنهم ,آندم که تو,از کالسکه کودکی ِعقل وروح خود بیرون نیامده و سعی نمیکنی تاراه رفتن را بیآموزی, سخن گفتن را یاد بگیری ,دویدن راامتحان کنی, سختی کشیدن راتجربه وتحمل کنی, تاخود برای خود کسی شوی ,من اگر برای کسی که اینگونه رفتار میکند دنیارا نیز بسازم واز"آن"او کنم باز نیز منتظر خواهد بودکه کسی لقمه ای گرفته در دهان او بگذارد, چون یاد نگر فته است که" زندگی رازندگی کند"."«خود سازی» خودنوعی و شکلی از سپاس ازخداوند ,نیز هست وبهره از روز وطلوع وروز وآغاز صبح خود بهره وری از آغازهاست "که هرروز دراختیارمنو شما قرار میگیرد وزمانی سپاس این نعمت واین برکت رابه جاآورده ایم که درگذر روز, کاری انجام داده باشیم,هرچند ساده اما با ارزش, حال یا درمقام همسری یا مادری, یا زنی یا مردی,فرزندی ویا شهروندی وانسانی مفید درجامعه ای ,حتی, حتی ,حتی ,اگر آنچه میکنیم تنها ,آوردن لبخندی بر لبی باشد وشاد کردن دلی درغمی , بازخود نیز آغازی برای اووبرای ماست که بدانیم نکُو بوده ایم ,نیکو عمل کرده ایم, وخدای خویش را ,از خود راضی ساخته ایم ,که خدمت به خلق خدا و به هرکه باشد سیاه وسفید, بزرگ وکوچک" خود عبادت است" و همچین «ستایش پرودرگاری است ,که نعمت بودن رابه منو شمااعطا نموده است" وزمانی دع نیزدروقت سحر ودر شبانگاه,اثری داردوثمری که خود برخود نیز بکوشی تا بهبودی دراوضاع خودحاصل کنی وآغازی دوباره باشد برپیروزی آدمی بر غمهاومشکلات وآنگاه شادی را نیز خواهی دید واز برکت ونعمت اونیز برخوردار خواهی شد: بد نیست نگاهی بر سروده ی* حافظ داشته باشیم " :عشقم بکامست از لعل دلخواه
کارم بکامست الحمدالله
ای بخت سرکش , تنگش ببرکش
گه جام سرکش گه لعل دلخواه
مارا برندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
وز فعل عابد استغفرالله
جاناا چه گویم شرح فراقت
چشمی وصد نم جانی وصد آه
کافر مبیناآد این غم که دیدست
ازقامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبا نه ,ورد سحرگاه
___ حافظ شیرازی___
وحافظ نیز دراینجا میفرماید که از تلاشم به هرچه بود وخواسته ام, رسیدم ,حتی به حیله دشمنان اما درنهایت اگرچه غمی نیز همچان وهمواره جود دارد و هست ,اما نباید دعای شب و ِورد سحرگاه وسخن باخداوند ودرخواست ازاو را فراموش کرده,وز خاطر ببریم که هرچه هست به یُمن قدرت وبرکت ونعمت اوست وتلاش ما."آغازها" برای همین هاست برای اینکه من از بودن خود ,برای خود در رفاه خودواطرافیان خودوجامعه ی خوداستفاده کنم واز خود نیز کسی را بسازم که سودی داشته باشد وارزشی. وقتی ارزشی برخود ووجود خود وبرخواسته های خود قائل نیستیم دیگر چه ازخداوند میخواهیم؟ چه را طلیب میکنیم؟ چگونه متوقع هستیم کهاو که درخلقت خود" سهم زنده بودن "را به رحمت خویش بمن وشما داده است, تااخرین گام چون« له له» ای چون مادر ویا بمانند پدری همواره ماراکودک خویش بداند وهرگز امید بزرگ شدن ما را نیز ,نداشته باشد وامید ایستادن ما ,بروی پا,وشکل گرفتن ما در زندگی را خواهان نباشد؟ که خدای یکتا اگرچه در همه ی لحظات زندگی شاهد توست حامی توست ,یاور توست, اما اونیز ناامید میشود .چون یک پدر یک مادر حتی یک «له له» وقتی ببیند تو همیشه میخواهی ,چون کودکی باشی وهمواره,آویزان به اوودر صددنجات ویاوری مداوم و درست بمانند طفلی ازاو یاری ،میطلبی اونیز نااتمید میشود واین خیانتی ست ازجانب تو به خود به جامعه به زندگی به "هستی "وحتی به"رحمت بزرگ خداوند" یعنی "بخشیدن زندگی "بتو که میتوانست درجای تو نیز, کسی دیگر را آورده, که توان زندگی بهتر را درخود ببیند .هم.اره ناامیدان میگویند :"کاش "چنین کرده بود وبجای من کسی را دیگر زاده شده بود که توان زندگی را نیز درخود میدید چراکه من قادر نیستم زندگی وتحمل کنم !…واین جای بسی تاسف دارد که چون باو مینگری نه معلول جسمی ست, نه معلول عقلی, نه فر دی بی دست وپاست ,نه حتی آدمی بی عرضه, نه حتی نادان,اما بااین طرز تفکر, هم معلول جمسی وعقلی ست ,هم انسانی بی مقدار هم فردی بی ارزش ,که براستی نیز جز پرکردن جای فردی دیگر, حضورووجود او, ازآغاز تا پایان نیز هرگز ثمری نداشته ونخواهدداشت و تنها فضائی,از جسمی بیهوده پُرگشته است که نه قدر خود میداند نه قدر زندگی".«آغاز برای اوبا پایان مساوی ویکیست »."آغاز"برای اوحتی« دیده نمیشود ,فهمیده نمیشود,درک نمیشود» "آغاز" برای او انقدرغیر قابل دیدن است که نمیداند اگر فقط هم اکنون برخیزد وازخانه به بیرون رود"همین خود آغازی ست ,برهزار دیدنی هزارها دیدن" ودیدن انسانهائی که درمشغله ی زندگی درشور وحال وحتی فشارهای زندگی اما همچنان با شورو تلاش وحتی تحمل وشگیبائی زندگی میکنندو هرچه هست" اینان براستی زندگی میکنند "اما"او زندگی راتلف میکند وبس" دربیهودگی درناامیدی درناامید نگریستن درمنفی بودن ودرهیچ شمردن خود,ارزش حیوانی که صبح برمیخرد وبدنبال سیرکردن شکم خود میرود صدبرابر بیشتر از انسانی ست که درگوشه ی تنهائی وبی ثمری خویش نشسته است وبی هیچ تلاش وحتی داشتن امیدی که,راهبراو شودتنهاوفقط به فقط امید یاری ورحمت وبرکت خداوند را دارد ودستی دراز کرده,بسوی او,و والدین یا خویشان خویشیا مردمان غریب واشنا در گذر زندگی نفرت باری که بی شک احدی نیز براو ارزشی قائل نیست که بجای خوردن نان از بازوی خویش ,منت دیگری میکشد وشرم,دیگری میخورد,اما از خدای خودواز شخص خود شرم نمیکند که برخیزد وبرای خود کسی باشد ودرتنی سالم ودست وپائی پیر یاجوان,اما هنوز قادر به انجام کاری باز تلاش کند به بهترین شکلی که ممکن است زندگی رابرای خود دلپذیر وساده کندحال بهرشکلی که ممکن است .
___ آغاز ___
بر پیکر
مرکبار هستی خویش,
چشم دوخته ام,
به تمنای آنچه مرا
از سنگفرش حادثه
بر پا داشت
به تمنای آنچه
تسلیمم را
خواهان نبود
…میرفتم لیک
نه در جستجوی
از دست رفته ای خویش
که بارها بر
زمینم کوبید
…میرفتم تنها
برای آنکه
شاید…
روزنه ی امیدی یافته
در پس دیوار های زندگی
آرامشی یابم
ودرسایه ی دیواری
که زمانی
مانع من بود
اندکی بیآسایم
در جیتجوی آرامشی
که هرگز نیافتم
بدنبال تسکینی
که درد را,در آن
قدرت رخ کشیدنی نبود .
بیزار از
ناامیدیهای تلخ درونم
گریزان ازیاس محنت بار
وغمزده ی اندرون خمویش
…میگشتم …
درجستجوی ,
امیدی که هرگز به
ناامید نیآنجامد و
میرفتم
اماسنگین
ز غصه ها ورنجهای درون
چه دردناک بود
لحظات ناامیدی
چه تلخ بود
ناامیدانه
بر هرچه هست ونیست
نگریستن
وبر ناامیدی خویش
فائق نیآمدن
افسوس که
الفبای زبان مرا,
قدرت تحریری نداشت
زیرا فریادی ست
در گلوی آنکس که …
زبانش را
یارای حرکتی نیست.
آری میرفتم
به تمنای باز یافتن
آنچه که تنم را ,
یارای حرکتی دگرباره
می بخشید
به تمنای آنچه
که خونم را,
حرارت ودمای بودن
میداد…
قلبم را
به طپشی شورانگیز
وامیداشت…
و«آغاز » را
جستجو میکرد
میرفتم خسته پای و
وامانده تن
لیک در پی رهائی روحی
که به اسارتم آگه بود
پس کجاست نور خدا
تا روشنائیم بخشد
و«آغازین »
طلوع صبحم را حرارت خورشیدی.
« چراکه من در انتها… درآغازم» !
___ فرزانه شیدا/ 16/3/1365 ___
شروع روز یعنی آغاز و آغاز یعنی برکت ودرک این برکت یعنی خوشبختی واستفاده ازاین آغازها یعنی رسیدن به اوج معنویت مادی ومعنوی آغاز یعنی عشق بیخود به زندگی به مردم به دنیا وبالاتر ازهمه تشکر وسپاس ازخدائی که هرروز را آغاز منو تو کرد وهرروز را برکت بخشید که بگام تو دست تویاری تو بخود بمن بدیگری برای خودکسی باشی,وسربلند خود وخانواده وجامعه وبالاتر ازهرچه وهرکس خدای خودبگذاریم"هرروزِما, آغازما ,هرروز ِآغاز دوباره ی زندگی ما "باشد, برای ساختن شادی ورسیدن به,انتهای شب درثمره ای باارزش ,که اگر به لبخندی وبه شوقی ومهری بگذرد,بی شک بی ثمر نبوده است
___ حافظ شیرازی___
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق میکده ودرس و.دعای ما بود
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان
هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
دفتر دانش ما جمله بشوئید به مّی
که فلک دید م ودر قصد دل دانا بود
از بتان آن طلب از حسن شناسی ایدل
کاین کسی گفت که در غلم نظر بینا بود
دل چو پرگار بهرسو دورانی میکرد
واندر آن دایره سرگشته ی پا برجا بود
مطرب از دردمحبت علمی می پرداخت
که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود
میشکفتم ز طرب زانکه چو گل بر لب جو
برسرم سایه ی آن سرو یکی بالا بود
پیر گلرنگ من اندر حق ارزق پوشان
رخضت خبث نداد ارنه حکایتها بود
قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد
کین معامل به همه عیب نهان بینا بود
__ حافظ شیرازی__
هرروز آغازی است چه بر آنکه داراست ,چه بر او که درنداری وفقر بسر میبرد,چراکه ما هرآنگونه که باشیم ودرهرموقعیت ومکان وشان ومنزلتی انسانی هستیم که میبایست وجود وحضور ما ثمری داشته ,به نیکی وخیر برای خود وهمگان باشدواز خاطر نباید برد که او نیز که متمول ودراست نیز وظایفی بعنوان اسنان بردوش خویش دارد که دستگیر ناتوانی باشد وباعث لبخندی بر لب کودکی, پیر جوانی وهمه وهمه چون در همبستگی انسانی درهرروز" آغازی" باشیم بر "هدایت درست زندگی در محدوده ی کوچک وبزرگ بودن خود دنیا,در چرخه ی خویش, که آغازهای بسیار مفیدی به برکت الهی بر آدمی خواهد داشت.چراکه چنین است زندگی وباهردست بدهی با همان دست نیز پس خواهی گرفت , حال چه به نیکی باشد چه به دشمنی ,چه به مهربانی باشد,چه به ظلم وستم وهیچکس نیزازاین قانون طبیعت , مبرا نیست , حال,درهرمقامی که میخواهد باشد در اوج روشنیها یا درقعرسیاهی ها "ماهستم که باشیم,اماهستیم که بیهوده نباشیم. "●
●مجموعه ی آثار_ گزینه ی اشعار بزرگ جهان* احمد شاملو ●
سروده ی *اکتا ویو پاز *
« میان رفتن وماندن» …:
روز شفافیتی ست استوار …
گرفتار در لق لق ی

میان رفتن وماندن

همه طفره امیز است
آنچه از روز
به چشم می آید:
افق دسترس است
ولمس ناپذیر
روی میز…کاغذها…
کتاب ولیوانی…
هرچیز در سایه ی نام خود
ارمیده است
خون در رگهایم
ارامتر وارامتر بر میخیزد
هجاهای سرسختش را
در شقیقه هایم
تکرار میکند.
چیزی بر نمی گزیند نور,
اکنون کار دیگر گونه کردن
دیواری است
که تنها
زمان ِ فاقدِ تاریخ می زید.
….عصر فرا میرسد
عصری که
هم اکنون خلیج است
وحرکت آرام اش,
جهان را می جنباند

ما نه خفته ایم
نه بیداریم
فقط هستیم…
فقط میمانیم.
لحظه از خود جدا میشود
درنگی میکند
وبه هیات گذرگاهی
در می آید که ما
از آن , همچنان در گذریم .
سروده ی "*اکتا ویو پاز" .
●ترجمه ی احمد شاملو_ گزینه ی اشعار بزرگ جهان ●
●ـ*‌ ستایش ، هنگام نو رُستن را . ارد بزرگ
ـ* آغاز هر روز، نو شدنی دوباره است ، و زمانی برای پویایی بیشتر . ارد بزرگ
ـ*‌‌هر آن می تواند آغازی دوباره در زندگی ما باشد, پس هیچ وقت پایانی پیش روی ما نیست .ارد بزرگ
ـ* تنها آغاز ها را باید جشن گرفت چرا که شیره جهان در رشد و زایندگیست . ارد بزرگ
ـ*هیچ آغازی را مزاری نیست چرا که همواره در حال دگرگونی و رشد است .ارد بزرگ
●پایان فرگرد آغاز● به قلم فرزانه شیدا●

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *خرد و دانش* Lundi, déc 14 2009 

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه    شیدا"

●بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ ●
● فرگرد خرد و دانش ●
ــــــ دل بی درد و رهاــــــ
گر بود چنین قلبی از عقل جدا باشد
آنرا که بوّد روحی غافل نشود از غم
گر روح ندارد او نامش نبّود آدم
گر کودک و گر پیر یست گر مرد و یا یک زن
هر دل به مرام خود دارد غم این برزن

اورا که به غهمایش پیوسته فرو رفته
هر دم به خدای خود رنج وغم دل گفته
آری شب بیداری از یک دل غمدار است
از غصه بسی دلها غمدیده و بیدار است
اینگونه دلی هر شب دستی بدعا دارد
نجوای دلش هر شب رو سوی خدا دارد
ــــ سروده ی : فرزانه شیدا ـــ
در بیشتر فرگرد هائی که تاکنون از آن سخن رفت همواره به نقش عقل وخرد تکیه بسیار شد,وبارها نیز ذکر گردید که هرگز کسی به دانش وآگاهی مورد لزوم زندگی خود نمیرسد مگر آنکه بواسطه ی یادگیری .دین وتقوا ودانش معنوی وروحی وعلمی وبه روز کردن دانشهای زندگی خود در سطحی قرار گیرد که همگام با دنیا وجامعه پییش رود این گفته بر اساس اینکه ما هرگز در طول زندگی نیاز به دانائی های بسیاردر زمینه های مختلف نیستیم تصوری عامی ست که عموم مردم تصور میکند که تا همان مقدار مدرکی که بدست آورده اند درهمان یک رشته ی تحصیلی می بایست جوابگوی نیاز زندگی آنان باشد در صورتی که زندگی وسعت زیادی دارد باین معنی که انسان هرروزه به مسائلی برخورد میکند که داشتن اگاهی هائی درآن نه تنها بسیار باو کمک خواهد کرد بلکه ,باعث میگردد بسیاری از مشکلات ناشی ازاین رویاروئی با با یکیدیگر روبرومیشوند کمبودی از لحاظ سطح تحصیلی در هیچ یک از عالمان فن اعم از استادان ومعلمین و … غیره نباشدودر سطح کاری نیز به صورت برنامه ریزی برای کارمندان خود در رشته های مهندسی تسهیلات سفر به کشورهای دیگرویادگیری دستگاهها وفنون جدید آنرابیاموزند که چنانچه این دستگاها یا این پژوهشهای علمی در کشور خود ایشان مورد استفاده قرار گرفت نیازی باین نباشد که کسی از انوسی کشور های دیگر برای تعمیر آن بیابد ودر حد بالای تحصیلی این اموزشها را به کارمندان خو می آموزند که هم قادربه بهره کیری ازدستگاهای جدید باشند وهم اینکه لیسانسه فن بااین به روز بودن ها شاید بتواند خود نیز مکخترع فردای همان کشور باشد وچیزی به فکر وذهن او برسد که برای جوامع دنیا مثمر ثمر باشد. درنتیجه بکارگیری خرد ودانش در سطح جهانی وبه روز کردن دانسته ها یکی ازعوامل مهم ومورد توجه تمامی ملل دنیاست وسفرهای ذدکر شده نیز با هزینه هائی که به هرمکان دولتی سالیانه تعلق میگیرد پرداخت شده وهمگان در یک سطح ویک دسته بندی بعنوان مهندس مکانیک یاالکترونیک, دکتر وپرستار,استادان و معلمین …, قرارخواهند داشت واین روش وراه خوبی برای این است که تمامی کشورها قادر باشند از اختراعات و.دستآوردها وکشفیات ودستگاهای روز جهان استفاده کرده وبا اینگونه همکاری های تحصیلی وآموزشی ازوجود یکدیگر بهره ای مثبت گرفته ودر سطح بین اللملی دانشی آموخته واستفاده میشود. واین از مزایای خوبی برای مردمان ملل جهان است که برای مثال بزرگترین دستگاه عکسبرداری دنیا رادر بیمارستان خود دارا باشند ودکتری که قادر باشداز این دستگاه رااستفاده کند ومهندسی که قادر باشد درصورت نیاز آنرا تعمیر نماید واینگونه امکانات درسطح کشوری وجهانی به هیچ شکلی برای کسی فراهم نخواهد شد مگر در ترویج آموزش همگانی وکه دولت واداره جات دولتی با هماهنگی با دیگر کشورها قادرباشند,افراد خود را آزموده وآموزش کافی را باو داده و یادیگری دانش اورا برای او به رایگان امادرخدمت مردم در اختیار هر فردقرار دهند .وفردی از مردم کشور خود را داشته باشند که به کمک او دانشی مورد استفاده قرار گیرد, دستگاهی استفاده شده وکاری انجام گرددوازیک فرد دکتر مهندس و..کسی را بسازند که در صورت نیاز برای انجام هر رشته ای که در اداره جات ومناطق دولتی وجود دارد از وجود او,استفاده کرده وهیمن افراد برای نیاز ملی در سطح کشور در همه شهرستانها کافی باشد. بدین معنی که برای مثال ازهمه شهرستانها وهر اداره ای فردی به فردی پیشنهاد سفر تحصیلی ,داده میشود با تامین مخارج که چنانچه رفته بیاموزد امتحان داده وبا مدرک باز گردد کل هزینه پرداختی باهمین کار دراینده جبران میشود, چراکه دیگر لازم نیست از کشورهای دیگر هزینه, کرده فرد مورد نیاز را دعوت نمایند تا کاری را انجام دهد یا دستگاهی را تعمیر کند و… با ذکراین مطالب روشن است که وقتی انسان بطور مداوم درتعلیم وتربیت وهمچنین مسافرت به کشور گوناگون باشد وبا آنسامهای بسیاری در افکار وسنن وفرهنگ مختلف اشنا شود خودبخود تبدیل به ادمی خردمند میگردد که هم در کمال دانش وعلم است هم خرد ودانائوی او رشد فراوان می یابد . اما زمانی که چنین امکاناتی فراهم نباشد وشخص تنها کشور خود مردم خود ودانش خود را دارا باشد به چه گونه می بایست خود را رشد دهد مسلم است که کتابهای فراوانی در هر رشته وعلمی یافت میشود ودرعین حال روابط با مردمان مختلف وعلاقمند ی نشان دادن حتی جهت تمرین به رشته های متنوع خود میتواند سود مند باشد اما آنچه بیش از هرچیز ما باید بیآموزیم این است که خود وبخصوص کودکان خود را به کتاب خوانی عادت بدهیم واینکار باهمان قصه های شبانه ای که مادر وپدر برای کودک میگویند وهمجنین در سنین بالاتر بردن او به کتابفروشی که حتی ازروی عکس یکی دوکتاب برگزیند وبدلخواه خود آنرا انتخاب کند وخواندن آن برای او در سنین رشد بیشتر تهیه کتب مختلف که از جمله علاقمندی های اوباشد درکنار آن خرید مجلات متنوع وبدون مجله های متنوع با رنگها وشکلهای مختلف درخانه طی ماهها وباز در کناری تمامی اینها بردن اوبه دیدار چیزهائی که علمی را باو میآموزد وهمه وهمه در تربیت اوبرای اینکه خود دنباله رو اعمال شما بوده وعلاقمند به مطالبی گردد ,موثر خواهد بود واگرچه مشغله های زندگی ,بسیار وقت انسانی را معطوف بکار ومشکلات زندگی میکند, اما کمترین کاری که میتوانیم انجام دهیم ,نوشتن نام او در کتابخانه ایست وبردن او برای اینکه کتابی را گرفته بخانه بیاورد ویاددادن این مطلب درمورد کتاب باو چه درباب کتاب شخصی چه کتابخانه باینکه کتاب چیز باارزشی ست وگفتن اینکه میدانم تواینرا پاره نمیکنی.کتابت رو میدونم خط خطی نمیکنی وآنرا خوب نگه میداری و…یاد آوری مداوم اینکه چه کتابهائی داری؟ نام هایش چیست ؟چه خوانده ای؟کتابهایت را دوست داری؟ وتشویق او همه وهمه باعث میگردد که کودک خودبخود چه جهت جلب رضایت وشاد کردن شما چه بادقت وتوجه به کتابهای خود برای حفظ نام کتاب وتعداد آنها وچه بر حسب عادت علاقمند گردد که کتابهائی داشته بخواند ووقتی ,این تبدیل به عادت گردد دیگر میتوان مطمئن بود که درسنین بالاتر نیازی باین نیست که بدنبال اوراه بیافیتم تا او کتابی تهیه کند که خوداو اینکارا خواهد کرد ودرعین حال ما نیز گاه گداری باو کتابی بدون اینکه مناسبتی برای اینکار باشد برای او بخریم وباو هدیه دهیم من خود زندگی وعلاقه به کتابم را مدیون همینگونه توجهات خانواده بودم واینکه از دیگر فرزندان خانواده بیشتر علاقمند به نوشتن وخواندن داشتم , بعلت همین توجه وقت که پدرومادرم بود. اینکه والدین دریابند کدامین کودک چه نیازی دارد واورا در همان زمینه ی استعدادی ودر زمینه ای که نیاز اوست کمک ویاری دهند و اورا تشویق کنند که کاری را که خوب است انجام داده وپروبالی به این شکل از پرورش وبااین شکل آموزش , باو داده واو را یاری کنند که اونیز خودسازی را بگونه ای شروع کند که مطابق با شخصیت وذات درونی اوست. خواه میل به خواندن ونوشتن باشد خواه به نقاشی وهنرهای دیگر خواه فن وحرفه ای حتی برخلاف میل ما وسلیقه ی ما چراکه میل وسلیقه ی او ذات ونیتاز درون اوست نه فقط خواسته ی بچگانه وکودکانه او.!ایمکونه کمکهای والدین نیزدر ساختن شخصیت او بی ثمر نبوده وبا رسیدگی به نیازهای او برای مثال, اگر نیازبه خواندن بیشتر را داردبا خرید مجلات وروزنامه وکتاب ودردسترس قرار دادن آن اورا یاری دهند وخانه ای که اینگونه چیزها در آن یافت گردد,بشکل عادی وروزمره کتاب خوانی وآموزش از طریق خواندن خود بمانند صبحانه خوردن کاری, عادی وعادت میشودوافراد خانواده پیوندی عادی با خواندن پیدا کرده وبی هیچ تلاش مصرانه ویا زحمت وقت گیری که خارج از محدوده ی زمانی زندگی وکار ما باشد خانواده رشد فکری خود را طی میکند که حتی خواندن حوادت روشنامه جحل جدولی در آن خود آموزشی ست در رشته ای وزمینه ای از زندگی و زمانی که شما ببینید در موقع بیکاری بسیار مجلات درخانه هست وکتب مختلف وببینید پدر روزنامه میخواند ووالدین برای شما هرهفته مجلات هفتگی وروزنامه های روز حتی یکی از آن را تهیه کرده وگاه بگاهی کتابهائی هم, فراهم می کنند شوق خواندن ودرنهایت رسیدن به مرحله یادگیری ازکتاب شکل گرفته است ودیگر حتی نیازی نیست برای درس خواندن هم به کودک خود بگوئیم>درس بخوان کمااینکه خواندن مجله وروزنامه هم در تعلیم وتربیت کشورهای دیگر جز برنامه های هفتگی وماهانه شاگردان درهمه سطوح علمی ست خرد ودانش چیزی است که هر انسانی میبایست از ان بهره مند باشد ودرست بمکانند همان نان وابی ست که روح بشری را جوابگو خواهد بود بسیار دیده ایم از ده ها وروستاهای جهان ودورافتاده ترین محل های زندگی کودکانی به رشد وبالندگی میرسند ورسیده اند که در دنیا وجامعه سرشناس شده اند وعلت این بوده است که عده ای حس کنجکاوئی خودر توقویت نموده به هرشکل که درتوان اوست ودر محدوده ی زندگی او امکتان پذیر است بدنیال سوالات خود میرود وروزی برای گرفتن یک کتاب حتی حاضر میشود مسافتی طولانی را حتی پیاده طی نماید تا به شهر رسیده کتابی را برای خود فراهم کند چه بسیار دیده ایم که فرزندی جای آنکه همانند دیگر کودکان با بقیه درجمع مهمانی وگردهم آئی ها جای بازی درحیاط وبودن در جمع کودکان ترجیح میدهد درجمع بزرگان نشسته به سخنان آنان گوش دهد وچه بسیار باو میگویند برو بازی کن این حرفا بدرد تو نمیخورد وجای تو اینجا نیست واین حرفها متعلق به بزرگترهاست درصورتی که کمتر اتفاق میافتد درجمعی که زن ومرد بدور هم نشسته اند صحبتها بگونه ای باشد که حضور بچه ای زشت باشد ومعمولا کودکانی که, نشستن با بزرگان را دوست میدارند بچه های هستند که سخن بزرگان ومحیط بزرگتر را دوست میدارند واین نماینده ی هوش وذکاوت اوست وعلت این است که این کودک با بازی کردن, مانند دیگر کودکان ,تمایلات نیاز های درونی خود را تکمیل شده نمی بینید وچون دیگرکودکان نیازمند این نیست که بازی های طولانی درساعتهای طولانی داشته باشد بلکه بدنبال چیزی بالاتر از یک بازی کودکانه سات او میخواهد بیآموزد وعلت جز این نمیتواندئ باشد که نیاز آموختن در او بحدی ست که حتی از بازی کودکاانه خود میگذرذ گاهی میگویند بچه ایست که بیش از اندازه کنجکاو است وحتی نام زشت فضول را نیز به او اطلاق میکنند واین نهایت بی انصافیست ,که ما کودک کنکاو خود را اینگونه بخوانیم وهوش وذکاوت اورا به حساب این بگذاریم که دوست دارد به همه چیز دخالت کند اتفاقا این دخالت این توجه به مسائل بزرگترها خود گویای این است ,که او هوشیار تر زاآن است که کودکانه وهمسن خود رفتار کند ودرک وشعور او بیش از سن اوست که قادر است مائل بزرگتران رادرک کند ویا حتی نظر بدهد وبدبختانه طی سنتها ,نظر دادن فردی کوچکتر درخانه وخانواده عیب زشت ودخالت درکار بزرگان شمرده میشود, درحالی که بسیارند چیزهائی که ما میتوانیم ازاو بیآموزیم کمترین آن این است که کودک ,کمتر از ما ذهنی آلوده به کینه ویا تجربه شکستن ودرنهایت ترسیدن از مسائل را دارد. درنتیجه گاه نظر ساده ی او که بیطرفانه و درکمال پاکی ونظافت اندیشه است ممکن است , بسیار بیشتر بکارما بیاید تا نظر منو شما که در پیچ وخم زندگی آنقدر خوب وبد دیده ایم ,که نمیتوانیم بطور کامل روح خود را از این تجربه ها خالی کرده تصمیمی بگیریم یا فکری را به مرحله ی عمل بگذاریم که تاثیر این تجربه هاوترس ها برروی آن نباشد.
ـــــ همزاد عاشقان جهان ـــ
پاره ای از یک منظومه
هر چند عاشقان قدیمی
از روزگار پیشین
تا حال ,از درس و مدرسه
از قیل و قال
بیزار بوده اند
اما …اعجاز ما همین است :
ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه ی کوچک
بر پله های سنگی دانشگاه
و میله های سرد و فلزی
گل داد و سبز شد
آن روز، روز چندم اردی بهشت
یا چند شنبه بود
نمی دانم
آن روز هر چه بود
از روزهای آخر پاییز
یا آخر زمستان
فرقی نمی کند
زیرا
ما هر دو در بهار
- در یک بهار -
چشم به دنیا گشوده ایم
ما هر دو
در یک بهار چشم به هم دوختیم
آن گاه ناگهان
متولد شدیم و نام تازه ای
بر خودگذاشتیم
فرقی نمی کند
آن فصل
- فصلی که می توان متولد شد -
حتما بهار باید باشد
و نام تازه ی ما ، حتما
دیوانه وار باید باشد
فرقی نمی کند
امروز هم
ما هر چه بوده ایم ، همانیم
ما باز می توانیم
هر روز ناگهان متولد شویم
ما
همزاد عاشقان جهانیم …
ــ *شعراز قیصر امین پور ــ
و مانیز به عنوان والدین در شناخت کودک خود مسئول هستیم و باید حتما در زمینه ی اخلاقی ورفتاری کودکان خود دقت داشته باشیم ودر یابیم علاقمندی فرزند مابه نشستن در جمع بزرگان از روی چیست دریابیم چرا دوست دارد درجمع بزرگترها باشدبه چه فکر میکند.وقتی ازبازی میگذردومیان مامی نشیند چه چیزهائی,دراین نشست هااوراجلب میکندوباور کنید زمانی که جوابهای اورا که صادقانه وکودکانه خواهد بود بشنوید هرگز فکرنمیکنید که,او بچه ای است که مرز نمیشناسد که این مرز شکنی فعلی او نیزاز سرهشیاری اوست وذکاوتی که هر خانواده ای آرزومند است فرزنداوداشته باشد. وچنین بچه ای بی شک بسیار باهوش فعال وبادقت وموشکاف است وحیف است که اورا از محیطی که بیشتر با روحیه ی کنجکاو او تطابق دارد دور نگه داشته ازاو بخواهیم که برودو بازی کند.آنهم بازی هائی که حتی ممکن است برای اومسخره واحمقانه جلوه کند درحالی که دوست همسن او بااین بازی انقد سرگرم میشود که بزور میشود موقع ناهارو شام وخواب اورااز بازی کردن دور کردهمیشه اینر بایددانست کودکی که تمامی ساعات خودرابی وقفه به بازیگوشی میگذراند.اگرچه ممکن است اینهم بنوعی ازهوش سرشاراو باشدکه درجائی بند نمیشوداماحتی بازی های کودکان راهم میشود,بگونه ای پرورش دادکه هم این کودک بازگوش قادر به یادگیری خرد ودانشی باشد,هم,آنکه بازی برای او حدودی دارد وترجیح میدهد که ازجمع بزرگان استفاده ببردواگرتوجه کنید چنین کودکی حتی درگرفتن دوست دوستانی بزرگتر ازخودر ترجیح میدهدوآمد وشد باآنان بیشتر برای او لذت دارد تابازی باکودکان همسن.واگرچنین بچه ای در خانه شماست اورا بهرشکل که میبایست پرورش دهید ونیازدانستن, اورادرهر زمینه ای رشد دادهوامکانات یادگیری را برای او فراهم کنید و..اگرچه بسیار میبینیم که خانواده هاچه حتی برای بازی کودکان را سرزنش میکنندوحتی اورابه تنبیه میگیرند یا بخاطرآنکه زیاددرگوشه ای بحال خوداست, اورادعوا میکنند اماباید دراصل ووطیفه ایست .درواقع که دریابیم کودک ما چگونه فرزندیست ونیازهای او چیست وعلت کارهای اورا,ریشه یابی کنیم.این فرزند مسات ومسلم است که اینده او به شادی باشد یا غم شادی وغم فردای خود ما خواهد بود پس بعنوان والدین موظفیم استعدادهای بچه خود را درهرچه,هست حتی,اگرآن,رشته راخود,دوست نمیداریم در پرورش آن اورا یاری کنیم چراکه شایدمادر وپدر موسیقی را مناسب ندانند که فرزند آنان بجای لیسانس ودکترای فلان، فن موسیقی بیاموزد "هنر"بیاموزد.اماازمیان همین افرادباهمین علاقمندیهائی که,بنظر شما,جزئی ,وپیش وپا افتاده وبدون آینده,است ونان درآر,ونان ساز, نیست وپولی,دران نبوده نهاینگونه که امروزه علم تنها بعنوان متبع نان درآوردن حساب میشو و.. انسانهائی برخاسته اند,که, دردنیامشهور شده,ونام آنان بر سر زبانهاست مخالفت با استعدا کودک در زمینه های هنری نقاشی موسیقی متاسفانه,درایران, بسیاردربین خانواده ها, متداول,است و بیشتر هم بر اساس چشم وهمچشمی با دیگران است وهمه,درهر سطحی, ز زندگی مادی که باشند بازتوقع دارند,دکتر ومهندسی "فرزند"آنان باشدتاهنرمندی که,نقاشی میکندونان نداردکه بخورد.!درشکلی که آنکه براستی هنرمند باشد اگر براستی علاقمند به هر هنر ورشته ای هم که باشد.دانش آنراتاآخرین مرحله ی یادگیری دنبال میکند, چه شمابخواهید چه نه,آنکه هدف خود راتعیین کرده است وعلمی و.صنعتی وهنری هدف اوست.جنگیدن بااو, تنها,آزار رساندن,به روح ومشکل ساز شدن برای پیشرفت اوست وشماجزاینکه تصوری,ازخو بعنوان یک مزاحم یک مخالف دائمی, برای او,درست کنید,نه تنهابه جائی نمیرسید,مهراوراهم,ازدست میدهید وزمانی میرسد که,او علی الرقم, میل باطنی,ودرونی پیش روی شما,بایستد وبگوید من تصمیم خود را گرفته ام این رشته,رادنبال کنم.من تصمیم, این,است که,ازدواج کنم من میخواهم فلان کاررابکنم,ومیکنم.دراین شکل براستی شمابه چه,رسیده اید جزاینکه با دلخوری طرفین اورا ومحبت اورا نیز ازدست داده اید وباعث شده اید که درتصوراو شما درجای,راهنما,همراه,وپشتیبان دیوار باشیدوسنگِ راهِ "او" وچوب لایِ چرخِ امیدوخواسته های او! یک خانواده واقعی یک پدرومادر دلسوز چینین نمیکنند بلکه سعی میکنند وطیفه ای راانجام دهندکه, بر هده ی آنان ووظیفه ی اول وآخر,آنان,است.هدایت کودک وفرزند, بسوی آنچه,آرزوی اوست ,چه دردرس,چه درکار,چه علاقمندیها,ما موطفیم بالای سر کودکان خود باشیم,اماحق نداریم بخاطر خواسته شخصی خود اورا از دانش وهنر وعلاقمندیهای ذاتی,دور نگه داریم, "ذات او" خواهان"علم"است, حال,درهر رشته ای که,میخواهد باشد,ولی هدف این است که وقتی منو شما درجای والیدن دیگر حضورنداشتیم بتوانیم مطمئن باشیم, که اوآدمی هست که چون چیزی را بخواهد بدان,دست می یابدویاد گرفته است که,ازآنچه بدان علاقمند است به نحو احسن استفاده ببرد وخود را به جائی برساند هرکه درراه خرد ودانش بایستد دشمن آدمیست حتی اگر پدرومادر خودانسان باشند.هرکه,مانع پیشرفت واستعدادهای,ذاتی فرزند و"ژن "های او باشدکه,اورا ناخودآگاه بسموی حرفه ای میکشد که خداباوبخشیده است ,شیطان زندگی او دشمن واقعی اوست چراکه اوهرگز دلشاد زندگی نخواهد کرد.اگر دربهترین رشته دنیاحسرت این رابخورد, که,کاش میگذاشتند پیانو بیاموزم.جای,اینکه اینهمه برگه ومدرک لیسانس ودکترادر رشته هائی جمع کنم کخه پشیزی برایم نمی ارزد
وهیج دلخوشی وعلاقمندی وحسی نسبت به آنان ندارم,واین دربالاترین مقام خردودانش برای یک شخص تحصیل کرده یک سرخوردگی یک اندوه یک شکسست است.حال,هر چقدرشمابرای,دیگران بگوئید فرزندمن این است وآن است فلان مدرک رادراست,اماچه سودفرزندشمادراوج مدرک ودانش غمگین است ونامراد.شمادلیل,این غم,واین نامرادی آیا,اگربدانید,"خود شما"باعث غم فرزندوشکست های او,افسردگی های او,هستید براستی میتوانید,ازخودبه عنوان والدین راضی وخشنودباشید,میتوانید بازهم به دوق وشادی برای این وان بگوئید من توانستم فرزندم را,آدمی تحصیل کرده بار بیاورم که,ازفلان, دانشگاه بافلان نمره فارغ التحصیل شده است ؟!فارغ التحصیل از چه؟ سرخوردگی! دلشکستگی! نامرادی وازدستت دادن زمان شادی نتیجه ی, "روحی" مدرکی است ,که لیسانس ودکتراومهندسی ست,امابی ارزش وبی هیچ,علاقمندی وپرازاحساس بایدها که, باید,این مدرک رامیگرفتم
از من میخواستند که,این مدرک راداشته باشم وگرفتم به چه قیمتی,اما؟!!
___ سروده ای از:حمید مصدق____
مبهوت
در این جهان
چون برهوت مبهوت
آه ای پدر مگر
گندم چهقدر شیرین بود ؟
و سیب سرخ وسوسه حوا را
در دامن فریب چرا افکند ؟
نفرین به دیو وسوسه
نفرین به هوشیاری
آری عقاب شیطان را
من در بهشا دیدم
و نیز رنج آدم و حوا را
دراین زمین زندان
و رنج جاودانه انسان
دیدم مرا
این غرق در ملال
دیو محیط من
این سوی اضطراب
می کاهد
از درون چو چناران دیرسال
ناگه
مشام جان را
از باغ عشق رایح ای
مست می کند
گفتی که باغ عشق
بهشت است
در باغ عشق او
از پله های مرمر
با قامتی بلندتر از افرا
می آمد
و عطر روحپرور اندامش
ذرات نور را
در شور و شوق و وسوسه می آورد
دیدم که دستهای سپیدش
انبوه گیسوان سیاهش را
آشفته می کند
دیدم که انعطاف نگاهش
پرواز پاک چلچله ها بود
ناگاه دیدگان چو گشودم
چه وحشتی
دیدم فریب بود فروپوش دهشتی
دیدم که با تمام ظرافت او
ازهم گسیخت
ریخت فروریخت
هیچ شد
چه خوابهای نغز طلایی را
پنداشتم
نقش حقیقتی ست
چه جامه های فاخر
بر قامت بلند تمنا
در هاله های رویا
بردوخته
چه شعله های سرکش
در باغهای پندار افروخته
چه صادقانه و معصوم
در شعلههای سرکش آن عشق
سوخته بودم .*
____حمید مصدق _____
فرزند خودرابه,آرزوی خواسته های خود مینشانیم چون معتقدیم او صلاح خودوزندگی خودرا نمیداند واصرار براین میکنیم که درشته ای ادامه دهد, یارشته ای رابرگزیند که دوراز استعداد یا حتی علاقمندی اوست راهی که به,افسردگی اوختم گشته,ودیگردردرون خود ما را بعنوان کسی که بفکر خوشبختی اوهستیم قبول نداشته,وروزگار خودرابربادرفته ی خواسته های ما میبینید وآنچه راکه,عشق اوبود,از دست رفته,میپنداردویادرنیمه راه رفتن همه چیز را رها میکند ودیگر به,هیچ چیزادامه میدهد,حتی به,علاقمندیهائی,چون نمیخواهدبیشتر باما درگیر شودویانه به میل شما تاته رفته, بعدازاو, بدون شماشروع میکندوبه رشته ی خود میرود تا به شما ثابت کند که میتوانست درآن رشته پیروز شوید یانه به شماثابت کند کاری را که میخواهد میکند ونتایج همه یکسان است.اوراوادارکرده ایم با سرخوردگی ولج باما به مقابله برخاسته برعلیه ما,شورش کند اماباچه ؟افسوس با علاقمندی خود که حق میسلم او بود ازاولین کام بدون درگیری باما بدون افسردگی دیدن بدون اتلاف وقت این میان شاید بخود بگوئید دورشته را بدست آورد وبد نشد اما شما عمراو را تلف کرده اید رشته ای را بیآموزد که هرگز ازآن به شوق استفاده ,نخواهدکرد وشایدهرگز هم بدنبال کاردرآن,رشته نباشد یا کار هم باشد او نخواهد,آن کار,راداشته,وتقاضادهد,یاعمری آنراانجام دهد.آنهم زمانی که و,وقتی که,دررشته ای که میتوانست دران گل کرده برای خود کسی شود ویا لااقل روزهای زندگیش راکه یکباربیشتر نیست,به شوق برای رفتن به کلاس ویادگیری دانش خود برخیزد.اما شمادراوج محبت خودکه, هدفِ اصلی شمانیز,این بوده که,اودرزندگی نیز,درمانده نشود,درمانده ترین انسان ودلشکسته ترین مردوزن رابه, جامعه تقدیم کرده اید,که,روزانه خردوعلم ودانش وقدرت فکری خودرا صرف چیزی میکند که علاقه ای بان ندارد ومسلما به مرور نیز افسرده تر شده اطرافیان همکاراونیز درمی بایند,که,او فردی, غمگین وبی علاقه به این رشته,است وحتی دچار"خشمهای درونی" نیز میشود,که هم "او" هم, طرافیان اوازجمله شمارا,بسیار ازار خواهد داد.آیاواقعا,راضی هستی,درخانه ی خود, لیسانسه ی افسرده ای را,داشته باشیم؟!دانش ویادگیری"دانش وخرد"زیباست,اگرکه,درراهی صرف شودکه,ازآن بهره ای,درست ومقبول گرفته شود.وعشقی,درآن نهفته باشد,درغیراینصورت شما,چون خود یک ماشین بدنیای بیرون وبه جامعه خودوبه"نسل آینده" بخشیده اید. نه یک انسانِ فرهیخته ی دانای,آموزش دیده و تحصیل کرده,فقط به فقط,یک انسانِ,اتوماتیک وخودکار ومصنوعی,در ظاهروشکلِ,آدمی ولی ,خالی,ازهرشوق بودن,درزندگی وکارواگر اینرابراستی موفقیت میدانیدکه,فرزندشما,فقط پروفسورودکترواستاد,باشدوغمگین پس موفق باشید.امابه,وضوح,معلوم است که,هم شماشکست خورده ای وهم, متاسفانه او!
● گوهر لطایف /در ستایش خرد و دانش●
اما مامردم براستی چراچیزی راکه,درک نمیکنیم,هرگز نیز, تلاش نمیکنیم که,آنرادرک کنیم ؟چراوقتی قادر به,درک مسائل,ازدیدگاه دیگران نیستیم نه درمورد آن فکر میکنیم نه سعی میکنیم که,علتهای او را دریابیم یا معنای آنرا برای خود جستجو نمیکنیم یاچرا باخود فکر نمی کنیم که شاید,این من هستم,که اشتباه,میکنم,شایددرجائی, این منم ,که درست نگاه نمیکنم شاید این من باشم که اشتباه میکند نه فرد دیگری نه فرد متقابل من , و خواسته ها , نظر ات ودیدگاههای دیگری شاید بهینه تفکریست که بهتر ازمن به نتیجه میریسد شاید این نظریه این فکر جدید به سرمنزل مقصود برسد درجایگاهی که نظریاتی که تاکنون داشته ایم,وهنوز به انجام کاملی نرسیده است راهمچنان پاس بداریم,وبرآن تعصب داشته وبر حفظ آن بکوشیم.ما باید سعی کنیم همدیگررابفهمیم چه,در محیط خانه وخانواده,چه,در زندگی چه,درعالم علم وادب وهنر وخرد واندیشه وقبول کنیم که :
● گاه نمیخواهیم ببینیم ,گاه,نمیخواهیم بشنویم, وگاه, نمیخواهیم بیآموزیم, گاه ,ترجیح میدهیم,هیچ براندیشه نیافزوده,کورباشیم وکرباشیم!درمقام حرفهای نسنجیده,اما, همواره زبانی درچرخش ودرآموزش ازدنیاوپیرامون خود, کودن!افسوس ! ●
سبک واثری جدیداز آقای فکری بانام افراغ اندیشه دردنیای ادب نیز گویا به همین مشکلات دچار گشته است وچون نمیدانند چه میگوید بسیاری بخود گرفته پآنرا توهینی بخود تلقی میکنند ومن نمیدانم چرازمانی که من, این راخواندم,واحساس نکردم,که کسی مراجاهل خوانده باشد.اما,دیگرانی همیشه هستند که,هرچه,رادر موقعیتهای به حساب خود می گذارند,بی آنکه فکر کنند,این شعر چه,میگویدوچه هدفی رادنبال میکند.همیشه پیش می آید که ما,درزندگی خود با مطالب ونوشته هاوآثار..ویا چیزهای جدیدی مواجه و روبرومیشویم که برای همگان درک وقبول آن ساده نیست و بسیار دیده ایم که,دراینگونه مواردبرخوردهائی نیز رخ میدهد,که هرکسی نظر خودراعنوان,داشته وبراساس آنچه خود می اندیشد موضوع ومتن و یاآنچه,در دیدگاه او جدید است رابه بررسی می نشیند.درتمام جوامع دنیا همواره با آغوشی باز از هرچه نوین وجدید باشد استقبال میشود وهمواره,نیز گروهی هستند که هرگز رضا به شکستن قالبها نمیشوند وحاضر نیستند هیچ چیز جدیدی,رابیآزمایند ونه تنها خود اینکار رانمی کنند,بلکه تلاشی سخت نیز خواهندداشت که دیگران رانیزاز آن محروم,دارند وهمواره,وهمیشه آن چیزی پیروز میشود که,قادرباشد خودرامعناکندوهمیشه زمانی نیزمیبرد تا,ازگروه مردمان «آنان که باید»,« آنچه راکه "باید"» بپذیرند,درزمانی که,همواره,وتا همیشه هستند کسانی که قادر بقول هیچ چیز جدیدی نیستند.قالبها رابشکنیم وترس ازشکستن نداشته باشیم چرا که جاهل آن کسی ست که حاضربه,آشنائی با چیزهائی نباشد که قادر به فهم آن نیست و تاسف بیشتردراین است که,حتی تلاش نیز نکند که انرا درک کندواین جای تاسف دارد.
_____ از دفتر افراغ اندیشه _____
د ر خیال جاهلان اندیشه غر وب مى کند
یا که نورش زیر خاکستر آتش خاموش مى شود
تکه ابرى زود گذر است جهل و نادانى
تا به اشراق اندیشه معنا پیدا مى کند
نشد خاموش شمع فهم و ادارک
به فوت دهانى که خود راکند ضحاک
در هر ضربه کاوه به آهن اندیشه شد حدید
ورنه می ماند داستانش قدیم و نه عتید
اگر امروز آغاز نمودم حرف و حدیث
تا که افراغ کنم اندیشه وبیاید جدید
از گلستان اندیشه تو را گویم اى رفیق
نشو غافل از تفکر در این سبک جدید
____ شاعر :جناب اقای فکری – انگلستان / لندن ____
چراامروزه در مقابل خردودانش امروزی دنیای فعلی, ناتوانی های فکری مردمان دربسیاری,از کشورها, بسیار ترازدیروز شده است؟!آیاهرگزبه,این اندیشه فرورفته اید که,این میان چه چیز کم است که ما قادر نباشیم متنی مطلبی ویاموضوعی رادرک کنیم ویا معنائی رادرست برداشت نکنیم علت درهیچ چیز نیست.جزهمینکه,دردنیای محدودی قرار گرفته باشیم وسعی نکنیم که آنرا وسعت دهیم وسعی نکنیم بیشتر بیآموزیم وبه نام دکترومهندس ولیسانسه بودن خود آکتفا کنیم وخودراخود,آموخته ای کامل وتکامل یافته ای تصور کنیم,که نیاز بیشتری به آموزش نداردویاحتی دراین تفکر باشد که,زمان آموختن خود را,راآموخته ام!وامروز,وقت بکار گرفتن آموخته هاست!وچه خطاست,این تفکر!آنهم,دردنیائی که,هرروز شکل تکامل وپیشرفت به سرعت برق, در جریان پیشروی,است واین کارماجز"حماقت" مانیست که,تکامل وپیشرفت زندگی را شاهد باشیم,وهمچنان خودرا,پیشرفته ی,دنیای کنونی بدانیم,درزمانی که,لای کتاب جدیدی راباز نمیکنیم,ودانستنی های جدیدرانمی بینیم,یاحتی,از وجود وکشف واختراع,آن بی خبریم.خردودانش چیزی نیست که,اتمام,وآخرداشته باشد دانش وآموزش دوعلم وتربیت چیزی نیست که به بستن کتابی با هر قطر ووزنی تکمیل شده,تکامل کامل انسانی را,باو ببخشد,"تکامل" حتی تاروزهای واپیسن واخرین زندگی میتواند,ادامه داشته باشد,چه درفکر ونیروی اندیشه چه در زندگی .ما به یمن وبرکت دانش وخرد است که,در زندگی خود میتوانیم آسوده تر زندگی کنیم,ومسائل متنوع زندگی رابه صورتی سهل تروآسان تروراحت ترازسرگذرانده,وکمتر مشکلات و,ندانم کاریهای که باعث دردسر مامیشود,دچارگردیم.
● *خردودانش ابزار پیراستن اشتباهات است و خردمندان ابزاردونپایگان نمی شوند .ارد بزرگ
*خرددر بستری طوفان زده رشد نمی کند.دانش رامی آموزی اماخرد،برآیند اندیشه وآموخته های ماست .ارد بزرگ
*تنها آشیانه خرد،راستی و درستی ست .ارد بزرگ
*خرد ابزار توانایست و خردمند بافردانش واندیشه پاک خویش می آفریند،اوزایشگر رخدادهای امروز و فرداهاست.ارد بزرگ
* جام عمر را جز با می دلدادگی به خرد و دانش پر مکن . ارد بزرگ●
● پایان فرگرد خرد واندیشه ● به قلم فرزانه شیدا ●

« Page précédentePage suivante »

Suivre

Recevez les nouvelles publications par mail.