خدا
● « ندا» ●
شاعرارجمند معاصر« آیا»/هیچستان:حسن رخشانفر●
کسی در من خسته جان درنداست
امانم نبخشدکه جانت زماست
همه روزو شب بامن اودرنبرد
که ای بی کران این کرانت چه جاست ؟
رها کن«تن» وُ سوی من باز گرد
ترا«غفلتستان» نه دیگررواست
نبینی تو درکوه خودباز خورد؟
کلام تو هشدار!گفتارماست
اگر گرم سوزان اگ سردبرد
نه ازتو بل ازماست بی بیش وکاست
بهل هر چه جزما ببراین نبرد
که بردن کنون چون تویی رابجاست
کسی که اونهاده است درمان ودرد
بود فانی وباقی ازکبریاست
شکر
شاعرارجمند معاصر « آیا»/هیچستان:حسن رخشانفر●

● بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ●
● فرگرد روان ●
*- برای آنکه روانت رابپروری،ابتداباخودیکی شود.*ارد بزرگ
____¤ غزلی در اوج ¤____
ته بود خیال تو همزبان بامن
که باز جادوی آن بوی خوش طلوع تورا
در آشیانه خاموش من بشارت داد
زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق
جهان و جان را در بوی گل شناور کرد
در آستانه در
به روح باران می ماندی
ای طراوت محض
شکوه رحمت مطلق زچهره ات می تافت
به خنده گفتی:تنها نبینمت
گفتم : غم تو مانده و شب های بی کران با من ؟
ستاره ای ناگاه
تمام شب را یک لحظه نور باران کرد
و در سیاهی سیال آسمان گم شد
توخیره ماندی بر این طلوع نافرجام
هزار پرسش در چشم روشن تو شکفت
به طعنه گفتم
در این غروب رازی هست
به جرم آنکه نگاه توبرنداشته ام
ستاره ها ننشینند مهربان با من
نشستی آنگه شیرین و مهربان گفتی
چرا زمین بخیل
نمی تواند دید
تراگذشته یکروزآسمان بامن ؟
چه لحظه ها که درآن حالت غریب گذشت
همه درخشش خورشید بود و بخشش ماه
همه تلالو رنگین کمان ترنم جان
همه ترانه و پرواز و مستی و آواز
به ه ر نفس دلم از سینه بانگ بر می داشت
که :ای کبوتروحشی بمان بمان با من
ستاره بودکه از آسمان فرو می ریخت
شکوفه بودکه از شاخه ها رهامی شد
بنفشه بود که
ازسنگ ها بیرون میزد
سپیده بود که
ازبرج صبح می تابید
زلال عطر تو بود
تو رفته بودی وشب
رفته بودومن غمگین
درآسمان سحر
به جاودانگی
آب و خاک وآتش و باد
نگاه می کردم
نسیم شاخه
بی برگ وخشک پیچک را
به روی پنجره
افکنده بودازدیوار
که بی تو ساز
کندقصه خزان بامن
نه آسمان نه درختان نه شب
نه پنجره آه کسی نمی دانست
که خون وآتش عشق
گل همیشه بهاری است
جاودان با من
¤ « فریدون مشیری » ¤
*- نیکی برآیند خرداست،در دل وروان آدمی .*ارد بزرگ
روان «آدمی»دردرون جسمی فانی همواره نیازمند این است که چون جوانه ای درزیرخاک توسط دانش وپرورش فکر وروح وذهن واندیشه,ازطریق آنان آبیاری شده,وکدپرورشی,آنراباافکارواندیشه ای عمیق وزیبا وباارزش به جوانه ی روح وروان,برسانیم تاآنکه شاهدرشدونمودفکرواندیشه خودباشیم برای اینکاردردرجه اول ساختارخویش رابرپایه ی «خودسازی» خویش میبایست بناکرده وتلاش کنیم,از معرفت وفللسفه ومنطقی غنی برای پرورش خودبهره مند شویم.انسانی که بخواست خداونداول,ازهرچیز میبایست خودرادوست بیدارد تادر« بودن »خویش ارزشهای جایگاهی راکه خدابرروی زمین باوبخشیده است بداندمی بایست درفکرزندگی خوداز تمامی دیدگاههائی باشدکه روح روان اندیشه وافکاراورا بسوی معنویت فکری وباورهای درست,میکشاندلذادانش وعلومی که دراین زمینه بیاری بخش آدمیان هستند بهترین منبع برای پرورش روح وروان وفکرماست .
¤ *- پرتگاه می تواند به وجدآورنده روان و یاکشنده جسم باشد.*ارد بزرگ ¤
اندیشمندان وبزرگان,اهل علم ودانش فکری وشاعران ونویسندگان.وهمچنین درعلوم روانشناسی وجامع شناسی وانسان شناسی وفرهنگ شناسی نویسندگانی که دراین زمینه تلاشی سخت رابرای بشریت بعهده گرفته اند,ازجمله کسانی هستندکه,اندیشه,وافکاروروح وروان خویش رادرخدمت بشریت بکار برده ومیبرندوباعشقی که بدنیاوانسانیت دارند,درتلاشندتادنیارادرقالب ابیات ونوشته هاوجملات وسخنان خودباقلم خودکه,زبان روح وروان واندیشه ایشان است,برای دیگران به,همانگونه ای معناکنندکه خود میبینند واحساس میکنند وامیدوارندکه آنچه مینویسندهمانگونه درک شودکه می بایست درک گردد لذادرک معنای کلمات وواژه هادرهرجائی وهرشکلی,اززندگی روح وروان روشن وبازی راطلب میکندکه قادرباشدحتی,درمیان تشبیهات ومثالهاآنچه راکه برای گفتن بردفتری وکاغذی وکتابی نقش بسته میشود دریافته,وبه معنای عمیق آن تفکر کنندوبرای بیشتریت درک ذهنی وروحی خویش به روشنگرائی درون وروان خود بپردازنداندیشه های ناب چون اندیشه ی فیلسوف واندیشمند عزیزمان *ارد بزرگ از جمله نمونه هائی ست که میتوانیم بیاری آن,الگوی مناسبی رادرزندگی برای راه زندگی خود برگزیده,ازآن ثمره ای مثبت ببریم,وچون یک یک این سخنان بزرگ راازایشان درگامهای رفتن خویش باخودهمراه,کنیم میتوانیم مطمئن باشیم,که به بیراهه های زشتی وپلیدی ونامردادی,وناکامی قدم نگذاشته که,بسوی معرفت ودانش وجلای روح خویش روان هستیم.
¤ عشق یعنی …¤
عشق یعنی عشق زیبای خدا
راه خود روسوی حق راه وفا
عشق یعنی یاری ودلدادگی
یاوری بر مردمی, در سادگی
شاه خوبان باش وبر دنیا امیر
دست محرومان دنیا را بگیر
عشق یعنی ازخودم بیرون شدن
در ره و راه خدا مجنون شدن
عشق یعنی« پای» همراهی شدن
در رهی در« یاوری» راهی شدن
عشق یعنی دل سپردن با وجود
روح خود را بر خدا ,هردم سجود
مهربان قلبی به تن, عقلی سلیم
عشق یعنی دستگیری از یتیم
در ید قدرت گرفتن دهر را
تا که مهرت پرکند این شهر را
عشق یعنی یاد زیبای خدا
تا ببینی« او »چه میخواهد زما
¤¤¤ سروده ی: فرزانه شیدا ¤¤¤
ازنمونهدانشهائی که به روح وروان انسان بطور گشترده ای میپردازد ومعنای جسمیت را با معنویت آدمی وجسم وجان رادروابستگی عمیق باروح معنامیکند وبسیاری ازدلایلی روحی روانی وجسمی رابر انسان بازگشوده,وحتی به مشکلات روحی وجسمی انسان نیزجواب میدهدعلم روانشناسی ست که بوضوح در تشریح آدمی درنمادانسانی وروحی اودرتحقیق روزانه روانشناسان بزرگ دنیا به نتیجه های شگرف وباارزشی منجر شده است که بسیاری,ازسوالات آدمی راپاسخگوست برای مثال به مقاله ای,ازدکتر روانشناس« دکترنهضت فرنودی» درموردروح وروان نگاهی میکنیم:
« دکتر نهضت فرنودی»: »لازمه مادیتّ(غیبت اجزاء‌از یکدیگر)دربرابرلازمه غیر مادی حضوراست. به عبارت دیگر شأن ماده غیاب واحتجاب است ودربرابرانسانها خودآگاهی دارند(یامی توانندداشته باشند)یعنی خودشان نزد خودشان حضوردارند و این حضورو باخبری باهیچ وسیله مادی تفسیر نمی شود(شیوه های مادی یعنی جریانهای بیو الکتریک نورونی، مغزی و دادوستد های بیوشیمائی عصبی و غیرو…) پرسش مهم این است که نفس و بدن چگونه وبا چه نیروئی به هم پیوسته اندوچه چیز این پیوستگی راپایدار می سازد.آیا آشنائی روح وبدن همچون آشنائی زندانی بازندان بان خویش است؟ یا همچون آشنائی دو دوست صمیمی است.امری جبری( غیر طبیعی)است یایک امر طبیعی .
تعبیرات گذشتگان که روح و بدن همچون مرغ و قفس اند،سئوالات پیچیده دیگری رابه میان می آورد:
1- روح درزندان مادی در بند است؟
2- آیااگرروح درزندان ماده تصورشوداین اعتراف به مادی بودن نیست؟
3- سوال دیگراین خواهد بودکه چه زمان این مرغ به این قفس رانده شده است:
در جنینی؟ قبل,ازجنینی؟ بعدازتولد؟
4- آیابرای هرمرغی قفسی جداگانه وجودداردیاهرمرغی رابه هر قفسی می توان فرستاد؟
ملاصدرا فیلسوف حکمت متعالیه با نظریه حرکت جوهری وحدوث و پیدایش نفس دردامان ماده و بقاءو ثبات آن بی واسطه ماده، مشکلات مرغ و قفس راحل کرده(نقل به معنااز کتاب نهادناآرام جهان نوشته عبدالکریم سروش) توضیحاً اشاره می کنیم که حرکت جوهری ملاصدرابه معنای تحول باطنی و جوهری طبیعت است که در بالاترین سطح موجب تولّد روح و نفس می شودواین مولودبی نیازازمادر طبیعت بر خوداستوار می گردد.
تن چو مادرطفل جان راحامله مرگ دردزادن است و زلزله «مولانا»
1- در مغرب زمین ابتدادکارت به عنوان پدرعلم وپدر فلسفه جدید قائل به ثنویت ودوگانه انگاری جسم و روح یاماده,وغیر مادّه شد.تفکیک ثنوی به منظورفراهم آوردن تسهیلات درمطالعه وپیشرفت علم به وجود آمدوبه دنبال آن صفات روحی ازصفات مادی تفکیک شدوماده موضوع پژوهشی علمی قرار گرفت.
«دکارت » معتقد بود: که در انسان هر دو جوهر مادی و جوهر روحی وجود دارد اما در طبیعت حتی درحیوانات صرفاً مکانیسم های مادّی یا(اتوماتان Auto matan حضور دارند.
2-
نظریه دیگری که بعدها مطرح شدنظریه « اپی فنامنالیسم »
Epiphenomenalism یاصالت پدیدارثانوی است که قائل به, وجودروح یاذهن که همچون سایه نشأت گرفته ازمغزوبدون «بارِعِلّی» یعنی چیزی که دارای موجودیت مستقل باشد،نیست.
3- نظریه دیگرمتعلق به,رفتارگرایان مانند واتسون واسکینراست، که,این نظریه هم,واگشت گرایانه است یعنی از اشاره به احساس واندیشه دست باید شست وفقط به مطالعه آن بخشی ازانسان باید پرداخت که,اولاًقابل سنجش واندازه گیری هستندوثانیاًمشاهده پذیرمی باشند.جالب است که,این دو پژوهشگر هردوروانشناس هستندوبعداز »فروید » یعنی پدرروانشناسی وروانکاوی مدرن » سخن می گویند.درحالی که »فروید »آشکاراعلام کردبخش خودآگاهی ورفتاری انسان بخش بسیار کوچکی از اوست در برابرتمام,وجوداو که ناخودآگاهی رانیزدربرمی گیردواین دوجنبه رابه کوه یخ شناوری تشبیه کرد که بخش عظیم آن زیراقیانوس پنهان است ومافقط نوک آن رامی بینیم.
هم اصالت پدیدارثانوی وهم رفتارنگری هردووواگشت گرایانه( Reductionistic) یا فروکاهشی است.
تفاوت رفتارنگری وپدیدارثانوی دراین است که,دراولی رفتارمبناو پایه مطالعه وبررسی ولی,در دومّی نبضش های بیوالکترونیکی مغزومبنای مطالعه است.ولی هردومبتنی برمتافیزیک ماتریالیسم است.«هربرت فیگل »می پرسدچرادرحین تکامل چیزی به نام »ذهن »یا Mindبه وجودآمد؟ یعنی چراوبه چه هدف ومقصودی چنین پدیده غیر مادی ظاهر شده. به عبارت دیگر اگرذهن سایه ماده است آیامی شود چیزی با ویژگیهای کاملاً مغایرازاصل زاده,اوباشد؟
4- نظریه دیگر مطرح، نظریه پاراللیسم Parallelism است که خوددوشعبه می شود
الف: همه جانی یاهمه روانی جهانی(Panpsychism)همه جانی یاهمه روانی به این معنا است که تمام ذرات هستی حتی ماده آغازه هایی ذهن منددارندولی اشتداد آن درجلوه های هستی متفاوت است.
ب: همه جانی وهمه روانی محدود یا ( Limited Panpsychism) می باشد و معنای آن این است که ذهن مندی در سطوح بالای سازمان یافتگی اتفاق می افتد. به عبارت ساده ترپیشرفتگی سازمان مغز رابطه ای مستقیم با پیچیدگی ذهن دارد.
پدیده ذهنی روانی درسطوح عالی تر سازمان عصبی رخ می نماید.
5- نظریه های دو جنبه ای، دو زبانی، دو محمولی است.
نظریه دوزبانی یعنی منطق مفاهیم ذهنی وروانی با منطق مفاهیم جسمانی متفاوت است.اولّی زبان عاملی وازدرون ودومی زبان مشاهده گرواز بیرون. پیروان نظریه دوزبانی براین باورندکه این دو جنبه باهم درتضادنیستندوجمع پذیرند.زبان عامل همچون حرف کسی است که ازتپه ای بالا می رودو خودمی داندکه این راه رابه منظوردیدن دریااز بلندی انجام میدهدوزبان مشاهده گرهمچون توجیه عالم مشاهده گری است که به فیزیولوژی این حرکت توجه داردوبیان می کند که دراین سفر گلیکوژن خون و بازی ماهیچه و چفت و بست استخوانهای چه نقشی دارند و بدیهی است که این دو بیان در تضاد با یکدیگر نیستند.
6- نظریه دیگرازهانری برگسن متفکرقرن بیستم است که درتحلیل خوددر کتاب Matter & Memory یا ماده و یاد چنین می گوید که: نوعی از تفاوت بین روح و سازمان مغز وجوددارد.
یکی «پن فیلد و دیگر اِکلسEccles » که هردو« فیزیولوژیست مغز »هستندبراین باورندکه:یک عنصر روحانی که ماهیتی متفاوت داردقادربه کنترل مکانیسم مغزی است واراده انسان می تواند مدارهای عصبی رابه بنددیاباز کندبی آنکه ازقوانین فیزیکی سرپیچی کرده باشند.
البته مبانی افکاری مشابه پن فیلدواِکلسی که,دانشمندان قرن اخیر هستند رادرادبیات عرفانی سرزمین خودمان نیزبسیارسراغ داریم- به عنوان مثال از« مولانا» می توانیم«اشعاری» رادراین زمینه ارائه کنیم:
چون نباشد جز خبر در آزمون هر که را افزون خبر جانش فزون
جان ما از جان حیوان بیشتر از چه؟ زانکه فزون دارد خبر
وز ملک جان خداوندان دل باشد افزون تر تحیر را به هِل
اقتضای جان چو ای دل آگهی است هر که آگه تر بود جانش قوی است.
و در جای دیگر می گوید:
جان چه باشد با خبراز خیرو شر
شاد از احسان و گریان از ضرر
چون سّر و ماهیت جان مخبر است
هر که او آگاه تر با جان تر است
اقتضای جان چون ای دل آگهی است
هر که آگه تر بود جانش قوی است
روح راتأثیر آگاهی بود ه
ر که را این بیش الّهی بود
خود جهان جان سراسر آگهی است
هر که بی جان است از دانش تهی است.
¤ پایان مقاله ¤
می بینیدکه چقدرجسم وروح دروابستگی به یکدیگرهستندوتاچه حدحالات روحی وتاثیرات روانی ناشی از آن درانسان برجسم اوتاثیرگزاربوده,وچه فعل انفعالاتی دربدن,باتحریکات روح وروان وتحریک احساسات,در جسم به صورتی شیمیائی راباعث میگیردکه,انسان درمقابل آن,عکس العمل های عملی واحساسی خودرانشان میدهدکه«اشک ریختن » یکی ازاین نمونه هاست که با حالات روحی وتحریکات روانی وعصبی منجر به نوعی انفعالات شیمیائی گشته وبدن باشک وگریستن,آنرانشان میدهد.ودیگر نمونه های احساسی چون خنده,وشوق یاخشم وعصبانیت…ونظیر آن.
¤ « چهار» شاعر :« ع.م. آزاد »¤
من از شوق لبخند تو، لبخند زنان
چه سرودها که نخواندم
چه فخرها که به نرگس نفروختم!
آه ، افسوس ــ
که آن دل شادان سخت بپژمرد!
….
من متولد پاییزم
فصل ِ دلسردی عشق
فصل ِ افتادن ِ برگ
فصل ِ تولد ِ رنگ!

در همان یک قدمی ها
من یخ زده بودم
دلِ من به گرمای دلت خوش بود
و نمی دانست
که دلت سنگ است و
خالی از هر عاطفه ای!
و تـو هم، متولد پاییز
تو هم سـرد!
تو هم باد
¤ شاعر :« ع.م. آزاد »¤
دانایان واندیشمندان جهان روح وروانی آرام ترازدیگر انسانهادارندوباآنکه دیدگاه وسیع وباز ایشان تمامی آنچه راکه,دیگرافرادبدان توجهی ندارندمی بیندوخوانده ایم که بزرگان بسیارگریه میکنندامادرعین حال,دانش فکری واندیشه ی والای ایشان به قدرت نیروی همان دانش وآموزشی که بخودداده اند,قادر به صبوری وشکیبائی بیشتری هستند,چراکه,درگذرعمرخویش باکسب تجربیات گوناگون وباپشتکاری واقعابی نظیر روح وروان خویش رانیز ساخته وجلاداده,وقدرتی برآن بخشیده اند که کمتر کسی رادرلباس ایشان میتوان یافت که براحتی ناامید شده وروح وروان خویش رابدست روزگارداده وازخودبه بیهوده بیرون شودوبااینکه درهردانش وعلوم وحرفه ای که باشند,خصوصیاتی متعلق به,همان رشته رانیزداراهستندوحساسیتهای روحی خاص خودراداراهستندایشان میبیننداحساس میکند,غرقه درآن میشودوباروح وروان خویش باآن,آمیخته میگردندوآنگاه درک زیبای اندیشه ی ایشان رنگ شعر به خویش میگیرد شعری که درقالب هرچه باشداحساسی زیباراتداعی کرده واحساسی زیباتررابماالقا میکند:
¤غزلک شاعر مهرداد شیدا¤
آنجا باغ بود
و سایه گل
و عشق
و بوی واژه سرخ پیراهنت
میخواهم برای تو
از شاخه های گل شعر بسرایم
همین اکنون شروع کردم
همین اکنون ترا
به راز گل سرخ میرسانم
با انگشت اشاره تو
تا خط آبی آسمان میروم
برای یافتن راز پنهان ستاره
برای دیدن مهتابی چشمان تو
برای نوشتن یک نامه عاشقانه
گاهی ضریب هوشی من
به زیر صفر می رسد
اما از تو گفتن دوباره
مرا به رهایی می رساند
از دهان تو شنیدن یک غزل
بند دلم پاره می شود
بخوان غزلک نباید بشکنی
بخوان غزلک …بخوان برای من
فوریه ۲۰۰۶ …///کانادا
¤ /شاعر:« مهرداد شیدا»¤
دروادی احساس ودر نمایش روح وروان این نویسندگان وشاعران,دنیاهستندکه روح وروان,احساسی وحساس آنان شاهکارهای بسیاری آفریده است وآثارایشان دردنیانیز شناخته میشود,احساسات درونی ایشان همواره به گونه ای زیباودرعین حال,اثر گزارودیدنی,همواره بیش ازدیگران تحریک میشوند اماجنبه های مثبت این حالات روحی همواره بوجودآمدن آثاری ست که,درتاریخ به یادگارایشان باقی ماندهاست ومانیزازآن بهره مندمیشویم .
¤ پندارها ,«شاعر: فریدون توللی »¤
پنداشتم که این دل ِ غم فرسود
مردست و دیگرش تب و تابی نیست
پنداشتم که پیک ِ جوانی را
دیگر توان ِ شور و شتابی نیست
پنداشتم گذشته سرابی بود
و آینده نیز شاخه ی بی بارست
وان عشقها که شهپر ِ جان می سوخت
خاکستری ز خرمن ِپندارست
پنداشتم جهان ِ سبک رفتار
بازار گرم هرزگی و خامیست
وین روز و شب که زندگیش خوانند
زنجیر ِنامرادی وناکامیست
پنداشتم که زیروبم ِامّید
دیریست تابه سینه ی من مردست
وان دلفروزگلبن ِشادی بخش
پژمرده شاخسارش و افسردست
پنداشتم دلی که به حسرت سوخت
بر رنج ِعشق،ره نگشاید باز
وان آرزوی تشنه ی رامش سوز
تابم به چیرگی نربایدباز
درداکه هر چه بردل ِ خونین رُست
شاخ ِ فریب وخوشه ِ رؤیابود
وان ساحل ِ مراد،چودیدم باز
گرداب ِعشق وپهنه ی دریا بود
چشم ِ تو ای ستاره ی بخت آویز
زد شعله بر سراسر ِپندارم
وز خواب ِسردمهری و بیزاری
بیدار کردو سوخت دگر بارم
¤ شاعر:«فریدون توللی »¤
بادانش براینکه,روان آدمی همانگونه که *ارد بزرگ میفرمایند سرزمینی گسترده,ودنیائی دیدنی ست اما همگان بر آن تسلزط نداشته وتنها آنانی قدرت بدست گرفتن روح وروان واندیشه ی خویش را دارند که آنرا نیز چون دانش زندگی با دانش وپرورش خود کسب کرده اند وبرای آنکه قادر باشیم مانیزاین قدرت رابرخودوبردورن خویش داشته باشیم تنهانیازمندپرورش ذهن ورشد فکری خودهستم در غیر اینصورت براحتی در مقابل زندگی وفشارهای آن ازپادرخواهیم آمدوازخودبیخود شده وحتی شاهد بوده ایم که بسیاری روان خویش میبازندوازشوکهاوفشارهای روحی درآسایشگاههای روانی بسر میبرند.
*سرزمین روان مابسیاربزرگتروباشکوه ترازجهان پیرامون ماست.کسانی رابدان راه دهیم که سزاوارآن باشند.*ارد بزرگ
لذا »لازمه ی داشتن روح وروانی قدرتمندداشتن فکرواندیشه ای قدرتمنداست » .انسان براحتی ازپا درنخواهدآمدوقتی که « خویشتن خویش »رابشناسدواهداف بزرگی نیزبرای زندگی خوددرنظر گرفته باشد و برای آن برنامه ریزی وتصمیماتی رانیزگرفته,وهربادررسیدن به آن اندیشه ی خویش رابکارگرفته وروح وروان فعال,وآرزومند خویش راآماده ی دیدن,انواع مشکلات نیزکرده باشد.درعین حال,جوهر وجودی وعنصر روحانی درونی انسان,از«آدمی»درنوع وشکل اندیشه های او باپرورشی که,انسان خودبرای,آن تلاش میکندقدرت شگرفی به,انسان,میبخشدکه توسط آن برآدمی مقدرومیشودکه شاهکار های بزرگی رانیزازخویش برجای نهاده,ودنیانیزاز تاثیرآن بی بهره نماندونمونه شاهکارهای انسانی,وهمچنین اختراعات وکشفیاتی که,هریک بنوعی شاهکاردست بشراست تمامابقدرت همین »روح,وروان شکل گرفته ای »است که,درون مایه ی فکری,وذهنی انسانی,رابه,رشدی میرساندکه قادرباشدبه دنیای خوداثروهنروامکاناتی راساخته,وببخشدکه,درزندگی عام وخاص,اثری بزرگ داشته باشد.
¤ به شیدائی کسی فرزانه ات نیست*¤

برودیگر مرا حرفی بلب نیست
دلم میمیرد اما بر تو تب نیست!

برو کین ساحل ما موج غمهاست
مرا طوفان غم در سینه برپاست

برو… حتی نمیگویم که بازآ
نمیجویم ترا …دیگر بفردا…

برو دیگر نمیگیرم نشانت
زخاطر میبرم آن دیدگانت

مرا از اوج عشق وشور وشادی
فرو بردی به قعرنامرادی

مرااز آن بلندای محبت
رساندی تا سیاهی های محنت

کنون همچون غریقی کنج ساحل
فتادم از غمت غمگین وبیدل

مرا این عاشقی تاغم کشانده
ولی حرفی دگربر لب نمانده!

اگر این تک نفس هم بی تو سرشد
بدان عشق توهم ازسر بدر شد

کنون دیگر برو حرفی مرانیست!
خدای ما …زقلب ماجدانیست

خود اودرمان کنداندوه دل را
اگرچه مانده ام غمگین وتنها!

چو نومیدی بدیدم ازتوهم نیز
دگرصبرم شده ازغصه لبریز

برودیگر نمیخواهم بمانی
ولی باید فقط,اینرا بدانی:

کسی هرگزچو من دیوانه ات نیست
به »شیدائی » کسی »فرزانه ات » نیست!

برو باقلب ماهم بی وفاباش
توهم چون دیگران جوروجفاباش

برو این زندگی راجستجو کن
تمام زندگی رازیر ورو کن

برواز کف بده این قلب مارا
نمی یابی چومن دیگربدنیا

کنون با قلب ویران همنشینم
دگر باهجر تو »خلوت نشینم »

ترااز سوز قلبم باخبر نیست
ولی دل راشکستن هم هنر نیست!

بروکس همچومن دیوانه ات نیست؛
به « شیدائی »کسی »فرزانه ات « نیست؛

۱۳ فروردین ۱۳۸۷/۱۹ آپریل۲۰۰۸
¤ « فـرزانه شـیدا» ¤
حتی دررابطه بااحساسات عاشقانه نیزبزرگان واندیشمندان عالم بهترازعوام قادربه بازگوئی احساس بوده اندودرعین حال درنشان دادن عشق نیزدرعمل انسانهای موفقی بوده اند چراکه عشق به هدف سرانجام باعث گردیده است که,ازایشان هم »شاهکاروهم,اختراعات وکشفیاتی »راشاهدباشیم هم این نکته رانیز بیآموزیم که عشق ایشان چقدرممکن است قدرت معنوی وروانی قوی ونیرومندی راداشته باشدکه تااینحدبه پشتکاروهمّت وتلاش ایشان درزندگی,انرژی لازمه,رامیبخشدکه باهرچه درسرراه ایشان قرارمیکرددمبارزه کرده واز پیچ وخمهای بسیار بگذرندتادرنهایت نتیجه ی عمل خویش را ببینند وهدف رادردست داشته وازاحساس روحی روانی وحس ارضا شدن درونی رادرنتیجه تلاش ورسیدن به هدف با تمامی دل,احساس کرده واز خودخویش راضی باشندتاقادربه برداشتن کامهای بعدی درزندگی خودواثرآن,درزندگی ماباشنددرنتیجه جسم وروان,وروح,دررابطه ای مستقیم بایگدیگرنیرومند گشته وانسان رابه پیش میبردالبته درصورتی که خود نیزدررشدوپرورش آن تلاش خویش راکرده باشیم وتنهابه نوع زندگی ساده,باادراک عامیانه دلخوش نکرده,وبیش ازاین,ازخودودنیای خویش توقع داشته باشیم,که این توقع,از »نهادودرون وذاتی »برمیخیزدکه خودراشناخته باشدوبداند که برای او « هدف درزندگی,فقط زندگی کردن نیست,که عاشقانه زیستنی ست دردنیائی که,به عشقِ,آن توانِ,آنرا داشته باشدکه,ازخودکسی بسازدوازخویش اثرویانامی برجای بگذاردکه درپیشگاه خداوند نیز اوراسربلند نگاهدارد.
● فریاد گریان عشق ●
با من حتی به سکوت
عشق و رویا و خیال
همچو یک نغمه
که آید ز بهشت
روز وشب سازمحبت میزد
تا نگاهم
به محبت يکروز
همره عشق…
وسرمست امید
تا به آن وادی
رویائی رفت
در پي عشق درون دلها
تا ببینم که هنوز
عاشقی میخواند
ليک افسرده دلم
باز آمد
همه دلها به سکوت
يا بسي تنها بود
عشق رنجيد و خزيد
کنج قلبم غمگين
و دگر نغمه عشق
رو به خاموشی رفت
و سپس
شورش فریادی شد
و پریشان,دل من
باز آمد
پس از آن عشق فقط
گریان بود
و بسي غمزده وقهر آلود
دگر او ميدانست
که تمناي دل انسان نيست
عشق شاید هر روز
از کنار تو هم آرام گذشت
در تو هم عشق نديد
لیک بامن این عشق
جسم انسانی شد
تا که فریاد شدم
و دلم سخت گریست
وای اگر عشق نیابد قلبی
و به فقری برسد
آنزمان میگرید
تو ولي باز ز خود مي پرسي :
از چه من غمگينم
____پنجم خرداد1385/فرزانه شیدا
بزرگان واندیشمندان عالم حتی درقالب شکست نیزخودخویش رانباخته برایمان,درونی خودبه »عشق » وخواسته هاوآرزوهای خویش پابندباشدوتلاش خویش راهمواره,دردرون نیروی زندگی خودبداندکه بی آن زندگی راکسل کننده وبیهوده دانسته,وهمین احساس باعث است که باعث میگرددبزرگان,درشکست نیز ازپانمانده بازاقدام باین کنندکه دوباره وصدبارهدرجان بخشیدن به,آرزوهاواهداف خویش ادامه دهندوراههای دیگررانیزبه,امتحان وسنجش نهاده,وتارسیدن به قله های پیروزی باقدرتی شگرف راه خویش راطی کرده به نتیجه برسند.درنتیجه روح وروان آدمی زمانی باجسم هماهنگ گشته وبیاری انسان برای رسیدن به,اهداف اوخواهدشتافت که,اندیشه های درون ذهن خویش رابه رشدی مثبت رسانده وتلاش کنیم دیدگاههای فکری خودراپرورش دهیم.
*- روان سواربرروان خویشتن خویش باشید،پادشاهی بر سپاهی بی گزند،اگرنگاهتان بر بوسه گاه زمین آسمان گره خورده باشدهیچ فرازوفرودی دلتان رانمی لرزاند.*ارد بزرگ
*- ناراستی هاپیشاپیش روبه مرگ ونیستی اندمگرآنکه ماآنهارادراندیشه وروان خویش زنده نگاه داریم !.*ارد بزرگ
*- سرزمین روان مابسیاربزرگتروباشکوه ترازجهان پیرامون ماست.کسانی رابدان راه دهیم,که سزاوار آن باشند.*ارد بزرگ
* روان دانایان فربه ترازدیگران است این نیرویست که,دانش به آنهابخشیده است.*ارد بزرگ
*- بدن ایستگاه روان نیست. بدن هدیه وابزار روان است .*ارد بزرگ
*- گاهی تنها راه درمان روانهای پریشان ، فراموشی است.*ارد بزرگ
*- پرتگاه می تواند به وجدآورنده روان و یا کشنده جسم باشد.*ارد بزرگ
*- برای ماندگاری ، رویایی جز پاکی روان نداشته باش . *ارد بزرگ
*- نیکی برآیند خرد است ، در دل و روان آدمی . *ارد بزرگ
*- هر چه بلند پروازتر باشید تپش دلتان کمتر خواهد شد .فشارودردهای روانیتان نیز.*ارد بزرگ
*- در خواب می توانی نیروی روان خویش را بنگری . *ارد بزرگ
*- خودخواهی ، کاشی سادگی روانت را،خواهد شکست . *ارد بزرگ
*- برای آنکه روانت را بپروری ، ابتداباخود یکی شو . *ارد بزرگ
*- روان مردگان و زندگان در یک ظرف درحال چرخش اند . *ارد بزرگ
*- اگر شیفته کارت نباشی روانت بیمارمی شودودرنهایت پیکرت ازپای در خواهدآمد.*ارد بزرگ
پایان فرگردروان●نویسنده:فرزانه شیدا●

Publicités