بُعد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ ● اشعار فرزانه شیدا
بخش هشتم●

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه   شیدا"

___ اومدم ___
*اومدم رنجش بدم رنج کشیدم
اومدم غمش بدم غصه رودیدم
اومدم بچینمش خودم رو چیدم
( آخه در وجود اون خودم رودیدم )
ـــــــ ف.شیدا- 1364ـــــ

ــــ لالائی ـــ
لالا گل پونه ،
دل از غمها به زندونه
برای عاشقی کردن،
تواین دنیای ویرونه
دیگه شوقی نمیمونه
دیگه شوقی نمیمونه
لالا گل سرخم ،
نمونده سرخی رخ هم
نه شرم از بی وفائی ها ،
نه حُجّبی بر رخ و گونه
تو دنیای تباهی ها ،
دل هر آدمی خونه
دل هر آدمی خونه!
لالا گل سوسن ،
توُ این دنیا،
تُو این برزن
تمومه قصه ها مردن ،
دلا از بسکه حیرونه…
دیگه آوای هر قلبی ،
چه غمگینه چه محزونه!
لا لا شقایقها ،
امید قلب عاشقها
توُ این دنیای دیوُنه
،دل عاشق چه پنهونه
سکوتش گریه ی قلبه ،
همش در خود پریشونه
همش درخود پریشونه !
لالا گل یاسم ،
نسیم عطر احساسم
توُ دنیای غم و ماتم ،
همه دلها چه داغونه!
به شبها رهگذر درغم ،
دیگه شعری نمیخونه
دیگه شعری نمیخونه!
لالا گل خنده
، گل مادر که فرزنده
برای خواب وآرومت
دل مادر چه مجنونه
همه شادی ورنج تو
تماما بر دل اونه
تماما بر دل اونه!
لالا گل نازم
توئی در شعر و آوازم
به رسم زندگی روزی
توهم میری ازاین خونه
دل تو در کنار من
فقط چندروزی مهمونه
فقط چندروزی مهمونه!
لالا گل عشقم
نبینم درنگاهت غم
به هر قطره به هراشکت
دلم با غم هراسونه
دلم معنای بودن رو
به لبخند تو میدونه
به لبخند تو میدونه!
بخواب آروم لالا.. لالا
تو دلبندم ، گل زیبا
اگرچه زندگی سخته
همه رنجش روی شونه
لبات وقتی که می خنده
برام دنیا چه آسونه
برام دنیا چه آسونه!
یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۷ )
_____ فرزانه شیدا ___

___ مرغ ودرخت __
روزی آن مرغ پای بسته ی دهر
پروبالی برای رفتن یافت
پرکشید و به شادی وامید
 » قفسی » از برای « بودن » ساخت
این سرائی که لانه ی او شد
به خیالش که آشیانه ی اوست
بی خبر زآنکه شد اسیر قفس
در سرائی که همچو خانه ی اوست

نیست فرقی میان مرغ ودرخت
 » سرنوشتی  » اگر « اسارت  » بود
 » نه درختی توان رفتن داشت »
« نه که مرغی در قفس بگشود »!!
بهمن ماه 1365
____فرزانه شیدا____

____ غافل ز خویش ____
کسی که دلی را, شکسته,خوار میدارد
نگاه خسته دلی را,به گریه ,زار میدارد
کسی که راه محبت ,نمی شناسد باز
اسیرِ پستیِ دل مانده,بی خبر زین« راز »

که دل شکستن عالم, نه ذاّت انسانی ست
مُریدِ پَستِ جفا بودنی, زنادانی ست !
کسی که غافل از خود وبی خبر زیاد خداست
چه ساده برده زخاطر که زندگی فانی ست

هرآنکه که به دنیا, ستم, روادارد
به نقش حقارت « خودی » جدادارد
کسی که به پنداراو, همه خوارند
عداّوتی به حقارت ,به آن خدا دارد

سرشت خشم وعداوت ز »ذات حیوان » است
ندیده نقش وجودش که روح حرمان است
ز دونی وپستی ,به خود نمی بیند
که او به نقش حقارت «خود» ازاسیران است
____سروده ی : فرزانه شیدا____

___ زخم ناباور….____
دلم گرفته …آری …
دلم گرفته به هزار، زخم ناباور…
در این جهان،که کسی…
با کسی ،برابر نیست!
هزار وزنه اگر، بر زمان بیآویزم
کسی به چشم محبت ،به دیده برتر نیست!!!
تمامِ بودن ِانسان ،به خواری ونفرت
که آنچه بجا مانده جز ،
 » حقارت نیست »!
سروده ی »منم ها »
تمام وکامل و تام ،
بجز سرایش
« خود بینی « 
از حماقت نیست …
کنون جماعت دنیا
چه دلخوشی دارد
چو درسروده ی منو تو
هیچ !جز
 » ستایش « 
نیست
خدای را، ستایش
نکرده ایم وسپاس…
که از سرای خدائی,
« نیازوخواهش  » نیست

منو تمامی دنیا
اگر بهم ریزیم
کسی به
 » خلقت وبودن »
نظر نخواهد کرد
دریغ ودرد ,
که این روزگارامروزی
حکایت دردی ست
در سرای کهنه وسرد!
اول خرداد 1387
___فرزانه شیدا____

____ بنام « نامی »انسان»___
مکن ظلمی بیک انسان،
نه بر مرغ وُنه برحیوان
مکن از روی بدخواهی
,دلی غمگین وسرگردان
جهان همواره « میگردد »!
تو( نیکو ) « گِـرد » دلها باش
مشو ویرانی دلها !
بکن ویرانه را ، عمـران!
مرنجان هردلی ازخود،
مشو دردِ دلِ ریشی
که آن دل در پریشانی ،
دهد قلب ترا سامان
مبر از خاطرت هرگز
که « عمرت « درجهان فانی ست
سری بالا بباید داشت
 » بنام *نامی انسان »!!! »
به بدخواهی چو سر آری ،
بدی ها را بخود بینی
که دنیا ،روزگارت را ،
دهد بر « بی کسی  » فرمان !
دراین ره ، گرنمیخواهی ،
دل ِ آزرده ای باشی
مشو بر کس دلیل غم !
مشو جزئی ز بدخواهان
« خدا »بر » حق وانصاف  » است
تو » مُنصف  » درجهانت باش
نیارزد زندگی آن حد ،
که خود خود را کنی ویران!!
____ فرزانه شیدا ____

____ دلم گرفت ____
نمیدانم چرا
یکهو دلم گرفت
ازدیدن
باریک شدن اندام « آرزو »
لاغر شدن های
روزمره ی
«امید »
رنگ پریده شدن
« لبهای لبخند»
ضعیف شدن
نور مردمک
چشمان
«هدف »
آشفتگی موهای سردرگم مانده
درباد پریشانی
دستهای افتاده
در آستین بلند:
( نمیدانم ها*) ؟!
در چشمهای سرگردانِ
سوال (چه کنم ها*)؟
نمیدانم چرا
یکهو دلم گرفت
ازاینهمه سرگردانی
در کوچه راههای شهر
رسیدن به
«اوج »
وگم شدن های پا
در کوچه های رسیده
به بن بستِ «شکست»
نمیدانم چرا
یکهو دلم گرفت
از واژه واژه های گم شده
در باد میان فریاد غم
از بیصدا شدن صدا
در هیاهوی زندگی
از نشستن ورکود بر قبر
آنچه ارزوئی بود
دلم گرفت
از روزهای سخت
در پشت پنجره ی
آخرین ترانه ی
لالائی مادر
که آب شد دل برفی
وقتی که
سوزش نامردمی
به آتشش کشید
وقتی که خنده
« تمسخر »
شد ,سخن
«توهین»
قصه
«فاجعه های روزگار امروز»
« مهربانی »
بدنیا نیامده از
رحم مادر
بعد از
نُه ماهه های بسیار
وگهواره خالی
« غصه ها» را
تکان دادنی
با لرزش دستهای
سرگشته ی دل
وخواندن لالائی سکوت
در خیره گی ُنگاه
مانده بر دیوارِ شگفتی
نمیدانم چرا یکهو
دلم گرفته است
وقتی که تن آرزو
امید را
به سرنوشت
نامرادی سپرد
روزهای سخت
کمرِصبر را شکست
وباان سیل آسا ی اندوه
کشت های یک عمر
سوختن وساختن را
به سیلآبِ
« شکست »
غرق کرد
نمیدانم چرا
یکهو دلم گرفت
که نشستیم
سکوت کردیم
خاموش شدیم
ناامید شدیم
بی تفاوت شدیم
وسرانجام در خود مردیم
راستی چرا یکهو دلم گرفت؟!
تومیدانی….؟!
ـــــ فرزانه شیداــــ

___درد عالم_____
درد عالم را چه سـودی ناله ها
گفتن شـعری بیـاد لاله ها
زین میان کی بر قلم پرواز بود
آنهمه حرف وسخن در راز بود
کس توان گفتنی هرگز نیافت
عمر کودک ره به مرگی میشتافت
…ای که باخود ناله ها را میکشی
قلب خود را در غم ِ دل میکشی
در قفس چیدند بال مرغ را
وای بر پرواز او…دراین سرا!!
در جـهانی که بپای درد ودل
چیده شد بال وپری، گشتم خجل !
دیگر آخر درکـدامین دفتر ی
باز گردانم دگـر بال وپری؟ !
با دلم گفــتم دلا خــاموش باش
دیگر آخر درکـدامـــین دفتر ی
باز گردانم دگـر بال وپری؟ !
با دلم گفـتم دلا خـاموش باش
تا توانی در سکوتی گوش باش
پندها دادن ، نشـد درمان درد
این جــهان افتاده در اقلیم سرد
کس به کس کی اعتنائی می کند؟
یا « شکایت از جدائی می کند »!!
*(بشنو از نی) چون حکایت میکند
 » او » فقط اینجا شکایت می کند!!
قلب ِ انسانی ، دگر غمخوار نیست
جز به سودی با دل ما یار نیست
ازچه باخود می کشی این سینه را
تاکجا غم میخوری دل ! تاکجا؟ !
بس کن این افسانه ها را بعد ازاین
زندگی با چشم این مردم ببین!
چون کسی غمخواری قلبی نکرد
ای دریغا دل کشد همواره درد
قلب من آرام باش وبس خموش
تا توانی خود دراین عالم بکوش
تا توانی خود دراین عالم بکوش
شنبه 4 خرداد 1387*
___فرزانه شیدا/ f sheida* ___

____ «امروز» :______
* دیروز گذشت ! فکر آنرا نکنیم !
با غصه ی آن سر به گریبان نکنیم
بر هرچه که طی شد وگذشته است دگر
زهری بدرون سینه و جان نکنیم
فردا که نیامده , «امروز» خوش است
ما توشه چرا پُر از همین «آن » نکنیم؟
از لطف خدارسیده صد نعمت خوب
مااز چه زآن,سود فراوان نکنیم؟!
از « فرصت امروز » ببر بهره ی خویش
ما ازچه بخود« زمانه» آسان نکنیم
در وادی این سرای بی مهری دهر
مااز چه نگه به مهر « باران »نکنیم؟
خود نیز چو باران محبت باشیم …
بخشندگی ولطف به احسان نکنیم؟!
دنیا که نمانده بر کسی , جان دلم
بّه هستی خود به غصه ویران نکنیم !
یارب , که « خوداو» مظهر احسان ووفاست
ما از چه سپاس او به ایمان نکنیم؟
(*آن=لحظه ی حال)*
____فرزانه شیدا____

___ درمروری برخویش ___
درمروری برخویش
دفتری روی دو پا
برگ در برگ همه خاطره ها
اوبه هر شعر وغزل
خاطراتی دیرین !
دیده ام خیره
به اوراق وبه برگ..
وچو ابری به شتاب
 » خاطره « 
از دل واز آبی این روح گذشت
در مروری که دلم
…پر ز یک…
 » حس مداوم » شده بود »
زهمه قصه ی تکرار شدن « !
…..روزگاری همه آه ،
گذر شبنم واشکی غمناک
تا رسیدن به پگاه…
گاه در گرمیِ
یک روز بلند ،
روشن و پر شده از
سایه ی شوق..
گاه در باران ها …
گه گداری
به مه ونمناکی…
گاه چتری دردست
گاه طوفان زده
در غمناکی…
بی پناهی هائی ،
روزوشب ، گه گاهی !
از خط مرز عبور…
گاه وامانده به راهگاه
در کوچه سرگردانی!
گاه گم کرده رهی…
مانده به جا !
خاطری نیست از آن
« حس امیدم  » امروز
،شوقکی نیست
در این ذهن حضورم اکنون !
ورقی تازه دگر نیست
مراتا نویسم بر برگ …
سبزی خاطره ی فردا را…
درامیدی به خیال!!!
درخیالی
که تودرآن هردم
در کنارم باشی!!!
گل سرخی دردس
بانگاهی که درآن،
شعله ی عشق..
سردی
حرفِ جدائی هارا…
درحریم سرد ِ
دل ِسرمازده ام ،
محو ُو، تبخیرکند!
و گل سرخ دلم باز شود
به امید ی که درآن
هردم وُ …هرلحظه
به عشق
روح لبخند توبامن باشد،
سایه ات هـمپایم !!!
آه ای روح طــراوت ،
بـرگـی،
باز بگـشا بدلم !!!
چهارشنبه ۱۵ خرداد 1387
___ فـرزانه شـیدا___


___غربتى بیش نبود___
غربتى بیش نبود
رفتن ودور شدن از وطنم
وکنون می بینم
که بصد خاطره پابندم باز
وبه آن خاک که با نم نم آب …
بوی گلهای بهاری میداد..
وبه آن کوچه وپس کوچه ی شهر
که ز آوای منو ما پر بود…
چشم چون میبندم …
باز میبینم من ,
خنده وهمهمه ی طفلان را
وصدای گرمی
که به آوا میگفت:آی سبزی دارم
سبزی تازه ی باغ!…
وچه دوریم وغریب
زآنهمه همهمه ی شهر امید …
و ز آن (تهرانی) *
که به آغوشی باز
همه را…
همه را جا میداد

لیک در سردی غربت
حرفیست
که مرا میخواند
سوی دلبستن وهمراه شدن
باتوای ایرانی
وبدل میگوید:
هرگز از یاد مبر
که تو از کشور شعر وادبی
زاده ی کشور حافظ .سعدی
زاده عشق ومحبت .گرمی
زاده ی نور ومحبت . ..خورشید
زاده ی شور وحرارت…امید

ومبادا که دلت
زینهمه سردی غربت شکند
در دلت خورشید ی ست
که غروبی نپذیرد هرگز
عشق را یادآور
..که ز آغاز تولد باما
سخنی دیگر داشت
ومداوم میگفت
:دل زهمبستگی خویش
نباید کندن
زدل هموطن وهمسایه
زدل باهنر ایرانی…
واز همه دلهائی
که زآوای محبت پربود
وبخود باید گفت:
افتخاریست بلند…
خوب بودن, چو یک ایرانی
 » سبز « چون سبزی ایران گیلان
پاک چون برف دماوند  » سفید »
« سرخ « چون سرخی آن نوگل سرخ
این سه رنگی که ترا ,
سمبل ایـران بوده ست
پـرچـم مهر و محبـت …
امیـد
مظـهر عشق و صداقت…
خـورشید!
بادل همرنگی
که دراین غربت سرد
همچنان گرمی ایران دارد
همچنان گرمی ایران دارد
۱۶ دیماه ۱۳۷۰
___ فرزانه شیدا/ اُسلو – نروژ___

___ باورم کن ___
باورم کن که مرا نامی هست
گرچه گمنام و غریب
گرچه افتاده رهم در غربت
گرچه بیگانگیم وسعت یافت
وسعتی ژرف تر از دیروزم!
گـرچه روزی
ز سر غصه بخود میگفتم:
کاش غربت بودم …
ناشناسی در خود
که کسی نام مرا نیز
نپرسد از من …و کنون
…و کنون ,
خانه در این
خانه ی غربت دارم
ناشناسی ز همه دهر غریب
آشنا نیست کسی با نامم!
….
و مرا نامی هست
گرچه گمنام و غریب…!
تو مرا باور کن
تو که این شعر مرا میخوانی
تو که از نام من این میدانی
که من آن هموطنم

مانده درخانه غربت دردور
آنور آب ولی
وطنم
سبز و سفید و سرخ است
لاله هایش بسیار

چشم بسیارکسی
منتظرم…
چشم من نیز براه…!
ناشناسم اما ….
نه برای تو که این
شعر مرا میخوانی
تو که معنای همه
بیت مرا میدانی
ومرا می فهمی
بی هرآن ترجمه ای!
تو مرا باور کن

تو مرا باور کن
که اگر
دور ز خاک وطنم
دل من ایرانی ست
و دل ایرانی
هرگز از یاد وطن
غافل نیست

تو مرا باور کن
تومرا باورکن ,که کنون
نام مرا میدانی…
آنور آب ولی….
وطنم
سبزو سفیدو سرخ است
لاله هایش بسیارو
پنـــاهش الله
و پنـــاهش الله
نهم آذر 1384
___ فرزانه شیدا___

____ نارفیق: _____
دوش اشکی به نگه آمده بر چهره چکید
کس دراین خلوت غم اشک من ِ خسته ندید
هرزمان بادل خود گفتم ومیگویم باز
مشو با هرکه ز ره آمده همصحبت راز
تا به کی درکف پای دگران پا بنهی
تا به کی ساده دل و بی خرد وخام وتهی
کی بخود آمده خود را بدهی ارج وبها
همچو آن بنده ی وارسته ی آن یکّه خدا
تا به کی هرکه ز ره آمده ,باشد غم ِ تو
او که گویدشده همراه تو وهمدم تو
ز هر اندوه , بجان دادی وهمراه شدی
ز شکستن به رهش, دیر , توآگاه شدی
بی خرد! اینهمه , سرخوردن از این دهر, بس است!
نا رفیقی که ترا میدهد این زهر , بس است
جز خدا , یار دگر هم نشود هم سخنم
آن خدا یاورِ فرزا نه ی شیدا که منم!
شنبه 2 دیماه 1385
_____ فرزانه شیدا ____

__ گاه باید …____
گاه باید رنگین کمان بود
درنگاه نور
گاه یک قلم
بر چهره ورق
گاه تصویری
با نقش یک لبخند
گاه ایستاده
در متن منظره ای
گاه گامهائی
در راه
گاه نشسته
آرام…
در کنار چشمه ای
اما… در راه زندگی
همواره پس از سکون
در حرکت
همیشه پس از نقطه
باز بر سر خط

زیستن را
باید سرود
به واژه های نو
بودن را بایست
زندگی بخشید
در حرکتی
خطی ..امضائی..عکسی
لبخندی..واژه ای

می بایست
زندگی و طبیعت را
به نقش حضورِخویش
عادت داد
بودن را باید بود
زیستن راباید زیست
چون جوانه های سبز
بر درخت زندگی
…بهار در راه است
بهار درون خویش را
پیدا کن

جمعه 10 خرداد1387
ـــــ فرزانه شیدا ــــ

______ » صبر » _____
آرزو دارم بیابی مرحمی
تا بیاسآئى به شادیها دمّى
روزگاران چهره دارد خوب وبد
(صبر *) می باید بوّد ، بر ( آدمی*)
گه به زین و ُ گه به زیر ِ زین دهر
دل گذر دارد به شادی و غمی!
باید از غمها گذر کرد و گذشت
برغم دل ، چیره باید شد،کمی!
مهر ماه ۱۳۸۸ »
ـــ  » فرزانه شیدا » ــ

____ پرستوی مهاجر ____:
برو بار دگر از یاد و خاطر
پرستوی دلم آه ای مهاجر
خزان عشق ما از نو رسیده
سفر کن قلب من آه ای مسافر
برو بار دگر از آشیانت
اگرچه با مشقت گشته حاضر
همیشه کوچ و از لانه گذشتن
بگو تا کی تو ای دنیای جابر؟!
به سختی آشیان کردم مهیا
کنون هم میروم مانند عابر!!
نمیدانی پرستو را چه دردیست
ترا معنا بوّد تنها به ظاهر!!
یاید بر زبان درد پرستو
نگفته شعر دردش هیچ شاعر
غم هجرت نشد ترسیم نقاش
ادیبی نانوشته در دفاتر!!!
تو درد مرغ سرگردان چه دانی؟!
تو با آواره کی بودی معاشر؟!
تو آن نقطه به پرگار جهانی
پرستو هم بوّد همچون دوائر!!!
شنیدی تو صدای قلب او را؟!
طپشهایش شده در سینه وافر!!
بخود گوئی :پرستو هم سفر کرد
رسیده نو بهار ؛من؛ بآخر!!
تو گویی میرود او سوی ییلاق
ولی طفلی پرستوی مهاجر!!!
به جبری میرود از لانه ی خویش
چو آن آواره در صحرای بایر!!
دوباره در پی یک آشیانه
دوباره جبر این دنیای ساحر!!!
پرستو این دل آواره ی ماست!!!
که تقدیرش شده با تو مغایر!!!
بصدها باره کوچش را رضا شد
« دگر نتوان شدن همواره صابر »؛!!
هزاران باره رفته بی شکایت
ولی گریان شده در این اواخر!!!
ز قلب او که بوده آشیانم
روم با غصه و اندوه وافر!!!
به اشک دیده بر این کوچ غمگین
بدور آشیان گردم چو زائر!!!
خدایا مرغکی بی آشیانم
که هردم میشوم از لانه صادر!!!
بدین آوارگی ها چوّن بسازم؟!
منم تنها بدرد سینه ناظر!!!
ز سرمای محبت رهسپارم
که نتوان شد به سرمائی معاشر!
به دلداری قلب بیگناهم
زبانم گشته از هر گفته قاصر!!!
چرا تقدیر من هجر و جدائیست؟!
؛ خدا ؛را کی توانم بود شاکر؟!
بخود گویم به اشکی:ای مسافر
برو بار دگر از یاد و خاطر
خزان عشق ما از نو رسیده
سفر کن ای ؛پرستوی مها جر؛!!
!شنبه ۱۱بهمن ماه ۱۳۶۲
___ فرزانه شیدا___

___ این روزگار:___
از روزگاردر گذر
دارم شکایت با گله
پرشد دگر پیمانه ام
از صبر وحتى حوصله
بنگر که بگذشته زما
هرروز ما بس بى ثمر
شادى بسى دور از دلم
داردبه دنىا هلهله
بازار عمر زندگى
گه کوته وگاهى دراز
رسمى دگر باید بوّد
بر این سند،این معامله
تا کى بدنبال هدف
درکوچه سرگردان شدن
همواره بین خوب و بد
باشد هزاران فاصله
دلخسته و بس شاکیم
زین روزگار لعنتى
یارب خدائى کن کنون
گیرد بدى ها فیصله
اول آبان ۱۳۸۸
____فرزانه شیدا____

____ فریبی بنام وصل ___
رویا زده در فریبی بنام وصل
در کو چه های عشق در پی امید گشته ام
از رهگذار خسته عابر ز کو چه ها
پرسیده ام نشانه ی مهر و گذشته ام
گوئی نشان مهر سوالی بجا نبود
چون در هر نگاه گوئیا خنده میدوید
گوئی که در پی این راه پای من
در انتهای خویش به ویرانه میرسید
در این گذر همه اندیشه های تلخ یأس
پا بر پله کان فریاد سینه میگذاشت
دستی بدفتر عمر بر سر امیدو آرزو
خطی سیاه ز حرمان و غم نگاشت
آری جهان من از غصه ها پر است
قلبی دگر در پی مهری روان نبود
هرکس که جامه غم را به تن کشید
گوئی دگر که آدمی از این جهان نبود
دنیا به چه خوش بود در روزگارمن
این رسم روزگار چه غمگین و بس تهی ست
در خط زندگی در این راه بی امید
دیگر نشانه ای ز محبت به سینه نیست
●1366 فرزانه شیدا ●
● بُعد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ ● اشعار فرزانه شیدا – پایان بخش هشتم ۸●

Publicités