کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه   شیدا"

اشعار فرزانه شیدا در کتاب بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ ●
● بخش دوازده (۱۲)●
__۱ __ غروب غم ______
در غروب هزار اندیشه وخیال
اگر درب خانه ی مرا بانک زدی
تنهائیم را نخواهی دید
ونه غروبین غمگینم را
مرا بسیار خندان دیده اند
میهمانان من!
اما غروب را چون غروب , دلگیرم
ونمیخواهم اینگونه ببینی مرا…
نگاه غمگین غروبینم را
تنها« آشنا»
اشکهای من است
که دلتنگی ام را آرام میدهد…
تو اما هرگز
نگاهم را غمگین نخواهی دید
…چون بگشایم
درب خانه را… بروی نگاه تو!
…لبخند من به پیشواز تو
خواهد شتافت…آنگاه که
گشوده گردد
درب خانه ام
درغروب هنگام غم.
مرا همیشه شادان دیده اند, یاران من
مرا همیشه
خندان دیده انددوستان من
21/ مردادماه /1382
2003 جوئن – اسلو /نروژ
_____فرزانه شیدا___
۲●
___ آینـه…___
آینـه…
اینگونه غمگین
دیده بر چشمم مدوز
من کجا گفتم
که یک عاقل
و یا فرزانه ام ؟!
گرچه میسوز د دلم
همواره در « شیدا شدن »
من هنوزم
یک دل دیوانه ی دیوانه ام !!!
با من ازدنیا مگو
قید جهان را ,زد دلم
قلب غمگین مانده جا
و دفتر و پیمانه ام
گوشه ی تنهائیم خوش باد
و یاد و خاطره
بعدازاین
بازندگانی هم دگرِ،
بیگانه ام
روح مادر آسمان گشته رها
.. بی قید و بند
باغ عشقی گر ببینی
من در آن پروانه ام
گربه خلوت سر کشیدی
در پی ِ « شیدا دلی»
شعله ی سوزانِ شمعِ روشنِ
آن خانه ام
من نمیگویم چه بودم
یا چه سان خواهم شدن
خواهد آمد روزگاری
بشنوی افسانه ام
___ فرزانه شیدا___
۳●
___ طفلی تو___
وقتی مجبور بشی
راهتو بگیری
بری وتُو خـلوتت
آروم بمیری
مثه پروانه بشـی
تو پیله ی غم
نتونی پر بکشی
توی اسیری
بدونی که زندگیت
راهی درازه
مثه کهکشون باشی
تُّو راه شـیری
بدونی که زندگـیت
آخـر ِخـطـه
توی غـصه پادشـا
تو غـم وزیری
بـدونی
به عاشـقی راهی نداری
بدونی تـو باخـتـنا
و« تو» بی نظیری
دیگه رفتن وواسـه تو
چه مـعنی داره؟
بسـکه وازرفتنٍ بیهوده
تو ســیری
تابیاد
« زندگی » معنائی بگیره
دیگه سـودی نداره
چون دیگه پیری!
طـفلی تو !
چه ساده این عمرتو
باخـتی
فکر میکردی که یه پا
خـودت مّـدیری!
طـفلی تو !که پای
عاشــقی نشســتی
گرچـه تُوکشــور عاشــقی
سفــیری!
اما دیدی ,که چه آسون،
همه ی قلبتُو باختی
ثروتت محبـتت بود
ولی آخـرش فـقیری
گرچه راحتی ندیدی
طـفلی تو!چه ساده باختی
همه ی راههارو رفتی
روز وشـب ,سختی کشیدی
اما آخرنمـیدونم
واسه چی تو
زنده هــستی
تو که از عالم وآدم
همـه جور ,رنجی رو دیدی!
نمیخوای یه بار بپرسی:
تا کجا,صـبر وتحـمل؟!
بگـو یکبار
صاف وساده :
« تو آخه کجارسیدی »؟
بودنت فقط بهونه س
که بگی زندگی کردی
اماامـروز, تو میدونی ؛
دیگه بدجوری بُریدی
دیگه حوصله نداری
؛ بگی زندگی قشنگه
یابگی:« درشب تارت» ,
باز میاد« روز سـپیدی»!!!!
یکشنبه 14 تیر 1388
_____ فرزانه شیدا _____
۴●
_____ در گذارزندگی _____
یک سبد خیال یک دوجین آرزو
صد گرمی امیـد
قلبی باندازهء مشت دستهای تو
طپش هائی درهر ثانیـه
و سـالهای زندگـی
با چند آلبوم خاطره
چند دوست ماندنی
بسیار دوستان رفتـه
و نام تو فراموش کـرده
چندین کتاب
در کتابخانه ی خاک خورده
دفتر و دفاتری از آنچه گذشت
با نام خاطرات من!
یا شاید چند دفتر شعرونثر
اگر شاعر بوده ای…
یک جاده با راهها
و بیراهه های بسیار
هزار اتنخاب در خیابانها
و کوچه ها ی شهر
برای رسیدن بآنجاکه می باید
… رفت و رسید…!
تصمیمی گاه درست گاه نادرست
گاه در شوق رسیدنی دوان دوان
گاه خسته از
دویدن سلا نه سلانه
دیدن چهره های
آشناوغریب
روی گرداندن دوستی
که روزی درب خانه ترا
ول نمیکرد
و امروز نمی خواست
نگاهش بر نگاهت بیافتد!
رنجشی در دل تو
رنجشی در دل او
آنگاه که روبروی هم در آمدید
بی هیچ نقشه قبلی
…و زندگی ست این!..
و بهتر آنکه زآغاز
بی خبر باشیم پایان را
همان بهّ که خدا بداند انتها را
از اضطراب نگرانی آشفتگی ها
بگذار دل بحال خود باشد
بگذار فردا خود بیاید
هر آنگونه کّه خود میخواهد
بگذار حتی اندیشه ی آنچه آزارت میدهد
«ترسی»که از شکست
طپشهای قلب را
شب و روزدو چندان میکند
و نشستن آسوده را ناممکن
ز بافتهای درونی بدن
سلولها و اتم های وجود
… دور بماند!
عـاقلانه نیست
اینگونه با خویش
به سر بردن,خود خوردن
ودر«اضطراب ثانیه ها»
لحظه لحـه آب شدن
در ذهن خویش سخن گفتن و
امکان و نا ممکن را
زیـرو روکـردن
برای حدس :
« چه خواهد شـد؟»
…یکروز با
یک سبـد خیـال
بایک دوجیـن آرزو
صد گرم امیـد نیز
کفایت نمی کند
ایستادن را
قدرت راه رفتن را
…روز دیگر
هرچه سبد داشته ای
…خالی ست
و یک آرزو با
ذره ای امیـد
با تمامیت
نور خورشید نیز
لحظه ای فردایت را
روشن نمی کند
یکروز قلبی
باندازه مشت دست تو
اعتصاب خواهد کرد
و فریاد خـواهـد کشید:
دیگر بس است مرا
دیگر بس
و دل خواهد گفت:
دیگر نمی خــواهم
در« اضطراب »سینه ی تو
خودرا به سینه کوفته
خون راکه مایه حیات توست
در سینه تو راه برده
سم آشفتـگی های ترا
به گلبولهای سفید
حمایت دهنده ات
باز رسانم
که او نیز
در بیقراری های تو
مغلوب گردیده است
و آخر چه سود
اینهمه آشفته زیستن ؟!
بگذار فردا
برای فرداباشد
بگذار خدا
بخواهد فردا
شادی توباشد
و رضـای او
, رضای تو
و بگذار
به حال خودباشم!
خدانیز ترا
نخواهد بخشید
که باو
اعتـماد نکرده
به او واگذاری
, فردایت را
وآشفته زیسـته ای
در »چه کنم های زندگی « !
عمر خود کوتاه مکن
در«اضطراب ِ» فردا
مبادا
فردائی را نبینی
در دست اوست هر چه هست
بگذار
در دستهای اوبماند…
آن سبد خیال با یکی
دو آرزو,مشتـی امید
ترا بس
که امروز را
سر کنی
در آرامشـی
___ فرزانه شیدا____
_ ۵●_
_ «هراسی نیست » ___
مرا تا دل سپردن های یک عاشق
ببر با خود
و بگذارم …وبگذارم
که سر برسینه ات
یکدم بیآسایم
وبا قلبم بگو
از اوج پروازی بسوی عشق
که هرگز دل نمی ترسد
بگیرداوج پروازی
مراازعاشقی
هرگز هراسی نیست
مرا ترس ازدم
تقدیر غمگینی ست
که قلب آسمانش را
نیابم همچو روح آبی ام
بی تکه های ابرغمناکی
و تنهائی بخواند
قصه ی شب را
بگوش قلب غمگینم
مرا ترس از شب
غمگین تنهائیست
که درآن سوسوی صدها ستاره
میدرخشددرکنارماه
ولی حتی
یکی ازاینهمه کوکب
برای بخت
غمگین دل من نیست
مرا با خودببر
تا آسمان آبی عشقی
که در آن قصه ی
پروازهای عاشقی ها را
هراس یک قفس یا
تیر دشمن نیست
مرا با خود ببر
در فصل کوچ مرغک پرواز
که راهش گرچه طولانی
ولی پرواز بالش را
نهایت نیست
مگر تا مقصد
آن لانه ی عشقی
که هرگز قلب او را
بی سبب نشکست
به کنج بودنی آرام
مرا در بیکران عشق خود
آنگونه راهی کن
که پروازم
فقط تا لانه ی عشق تو
پروازیست
پر از شوق رسیدنهای دل
در مرز شور واشتیاق
با تو بودن ها
دلم لبریز عشقی
غرق غوغاهاست
هراس من
ولی عشق وتمنانیست
هراسم بی تو ماندن
در غروب
کوچ پروازی است
مبادابی تو پر گیرم
به ناچاری
به اوج بیکسی های
دلی غمگین
به تنهائی
مرا از عاشقی
هرگز هراسی نیست
که دل خود
بیکران عشق ورویاهاست
و بگذارم…
…و بگذارم…
که دراوج همان پرواز
به پیوندی دگر
در تودرآمیزم
به وقت دل سپردن ها
وگر مرغ دلم سررا
فرو برده ست
به زیر پال پروازش
به غمگینی
ز آنرو نیست
که میترسد بگیرد
اوج پروازی
مرا از عاشقی
هرگز هراسی نیست
که پروازم
پراز بال سپید مرغهای
راهی کوچ است
برای پر زدن
در آبی
پرواز عشقی جاودان
آندم
,که هم پرواز
بال پر زدنهایم
تو باشی تو.
18/بهمن ماه 1385
____فرزانه شیدا___
۶●
______ غافل ز خویش _____
کسی که دلی را, شکسته,خوار میدارد
نگاه خسته دلی را,به گریه ,زار میدارد
کسی که راه محبت ,نمی شناسد باز
اسیرِ پستیِ دل مانده,بی خبر زین«راز»

که دل شکستن عالم, نه ذاّت انسانی ست
مُریدِ پَستِ جفا بودنی, زنادانی ست !
کسی که غافل از خود وبی خبر زیاد خداست
چه ساده برده زخاطر که زندگی فانی ست

هرآنکه که به دنیا, ستم, روادارد
به نقش حقارت « خودی » جدادارد
کسی که به پنداراو, همه خوارند
عداّوتی به حقارت ,به آن خدا دارد

سرشت خشم وعداوت ز »ذات حیوان » است
ندیده نقش وجودش که روح حرمان است
ز دونی وپستی به خود نمی بیند
که او به نقش حقارت «خود»ازاسیران است
____فرزانه شیدا___
۷●
___ شمع دل ___:
روزو شب طی میشود
این دیدگان مانده به راه
روزگارم دردمِ دلواپسی
, تارو سیاه
آسمانِ سینه بارانی
ولی آتش بدل
میکشم خود را
دراین دنیا
ولی زار و تباه
گرچه میسوزم
, چو شمعی
در میان عشقِ تو
گر که سوزان
،آب داغی گشته دل
، سوزان ِتو
لیکن ازاین سوختن
، این آب کردن های دل
همچنان یک عاشقم
،آن عاشقِ حیرا نِ تو
گرچه,هردم
شعله ای دیگر
زنم بر شمع دل
گر به نزد هرکسی
از اشک دل گشتم خجل
گر ندیدم ,بعد تو
شادی دنیا رادمّی
بازهم وامانده پایم
مانده اندر لای و گِل
بازهم درمانده, ماندم
، بی تو با خود چُون کنم؟!
با چه تدبیری
,ز دل, عشق ترابیرون کنم
لیکن این دل، درمیان ِآتشی
آخرمرا
پرهیز داد
گفته میمرداگر
اندوهِ او,افزون کنم!!!
زین سبب پا میکشم
,افسرده دل,در روزگار
میشوم در عشقِ تو
عاشق دلی , مجنون و خوار
بازهم, دل ازتو میگوید
، به تو, دلبسته است!!!
وای ازاین, « شیدا دلم»
, زین سرنوشت ِ نابکار!!!
یکشنبه 23 دی ماه سال 1386
___ فرزانه شـیدا ___
۸ ●
ــــ بخوان یک فاتحه برما*ــــ
نگاه گرم وزیبایش
دوچـشم مست گیرایش
مراازخودبرون راند
بسوی عـشق اوخواند
گهی غمگین نظر دوزد
به قلبم آتـش افروزد
نگاهـش قصه هادارد
زآن صدها سـخن بارد
«درآن لبخند رویـائی
به شوخی گه به « شیدائی
کلامی میشود تکرار
کلامی مانده دراسـرار
گهی برمن شود خـیره
شود بر قلب من چـیره
ولی قلبم به خودداری
نداردبا دلش کاری
بدل گویم مکن یادش
مزن درسینه فریادش
زهرعـشقی هراسانم
زهریاری گریزانم
کنون هم گرکمی شادم
بوّد زآنروزکه آزادم
ندارم گـریه وزاری
به عـشقی درگرفتاری
به خلوت شاد وخشنودم
که تنهاباخودم بودم
به خلوت گوشه ای دارم
درآن تنهائیم یارم
ولی آن دیده ی گویا
پریشان میکند مارا
رهی جسته به پندارم
درون خواب وبیدارم
تو گوئی گشته خواهانم
که اورا بر دلم خوانم
نمیداند که غمگینم
هرعشقی چه بدبینم
زهرعـشقی هراسانم
زهر یاری گریزانم
نگاهش با همه اینها
شده تصویر قلب ما
رهی داردبه رویایم
به روزوصبح شبهایم
شده درذهن من جاری
دراین دنیای تکراری
عجب ازچشم جادویش
نگاهش خنده اش رویش
دل ما راچه شیدا کرد
خودش رادردلم جاکرد
من این « فـرزانه »ی عاقل
چگونه بوده ام غافل؟؟!!
کنون با خودشوم صادق
شدم« شیدا» شدم عاشـق
چه سان گویم که« فرزانه »
شده یک قلبِ دیوانه
دگردل را نـواهم دید
که اوازشاخه ماراچید؟!
کنون دیگر گرفتارم
اسـارت میشود کارم
منی که دل,زکف دادم
چه سان گویم که,آزادم؟
من آن »فرزانه ی شیدا »
شدم عـاشق خداوندا!!
بخوان یک فاتحه برما
که شداین قب ما«شیدا»
که شداین قلب ما« شیدا»
1362 سوم اردیبهشت
ایران- تهران
___ فرزانه شیدا ___
۹●
___ خاموش خواهم بود___
لب فرو بندم, ازاین پس
در برِ دلدار خویش
بعداز این از دل نگویم
در حضور یار خویش
دل بسوزم در سکوت وُ
سینه سوزم درخـفا
لحظه ای بااو نگویم
از دلِ بیمار خویش
همچو برگی در خـزان
افتادم, ز چـشمان او
او که چیده قلب ما
از شاخه ی ‌گلزار خویش!!
بعد از این دیگر پناهم
سینه ی دلـدار نیست
در پناه آن خدا
خواهم مدّد برکار خویش
سینه میسوزم چو شمعی
‌اشک میریزم خموش
در سکوتی جاودان
گِریم به حال زارخویش
در پریشان سینه دارم
ناله ها با سوز آه
لب فرو بندم ، نگویم
بعدازاین گفتارخویش
در پریشان حالیم
درخلوتی ریزم سرشـک
سـربکوبم در خفا
بر سینه ی ‌دیوار خویش
در شـب افسردگی
آزرده قلب و بیقرار
خلوتی دارم به اشک وُ
دیده ی ‌بیدار خویش
کو کسی تا بر اجل
از من رسانداین پیام
کِای اجل! بر تودهم
این جان بی مقدار خویش
بیش ازاین صبرو قراری را
ندارم کن شتاب!!!
تا ندادم جان بدست
غصه ی خونخوارخویش
ناامیدم، بسکه عمرم
در سیاهی ها گذشت
بسکه کردم زندگی
با غصه ی ‌بسیارخویش
بسکه دیدم جوریار
وقهر وبی مهری او
بسکه پیچیدمبخود
در خلوت پندارخویش
بسکه عمری زندگی
این سینه رادرهم شکست
بسکه افتادم ز پا
در صحنه ی پیکار خویش
بسکه دیدم غصه را
در کنج قلب وخانه ام
بسکه جنگیدم به غم
در بازی تکرارخویش
بسکه صدها چاره کردم
چاره ای هرگز نشد
بر یکی ازآنهمه
صد مشکل دشوارخویش
بسکه رفتم سوی یارم
با هزاران آرزو
تا بسوزاند مرا
در آتشِ آزارِ خویش
بعدازاین از بی کسی
بر دفترم,آرم پناه
تا فروریزم غمم را
درتن اشعار خویش
۱۳۶۵/۱۲/۱۰¤ یکشنبه
___ فرزانه شیدا ___
۱۰●
___ شمع دل ___:
روزو شب طی میشود
این دیدگان
مانده به راه
روزگارم دردمِ
دلواپسی
, تارو سیاه
آسمانِ سینه ,بارانی ,
ولی آتش بدل
میکشم خود را،
دراین دنیا
ولی زار و تباه
گرچه میسوزم
, چو شمعی
در میان عشقِ تو
گر که سوزان
،آب داغی گشته دل
، سوزان ِتو
لیکن از این سوختن
، این آب کردن های دل
همچنان یک عاشقم
،آن عاشقِ حیرا نِ تو
گرچه هردم
شعله ای دیگر
زنم بر شمع دل
گر به نزد هرکسی
از اشک دل گشتم خجل
گر ندیدم ,بعد تو
شادی دنیا رادمّی
بازهم وامانده پایم
مانده اندر لای و گِل
بازهم درمانده, ماندم
، بی تو با خود چُون کنم؟!
با چه تدبیر ی
,ز دل, عشق ترابیرون کنم
لیکن این دل، درمیان ِآتشی،
آخرمرا
پرهیز داد
گفته میمرداگر
اندوهِ او,افزون کنم!!!
زین سبب پا میکشم
,افسرده دل,در روزگار
میشوم در عشقِ تو
عاشق دلی , مجنون و خوار
بازهم, دل ازتو میگوید
، به تو, دلبسته است!!!
وای ازاین, « شیدا دلم»
, زین سرنوشت ِ نابکار!!!
یکشنبه 23 دی ماه سال 1386
___ فرزانه شــیدا___
۱۱●
___درمروری برخویش ___
درمروری برخویش
دفتری روی دو پا
برگ در برگ همه خاطره ها
وبه هر شعر وغزل
خاطراتی دیرین !
دیده ام خیره
به اوراق وبه برگ..
وچو ابری به شتاب
؛ خاطره ؛ از دل و…
از آبی ِاین روح گذشت
در مروری که دلم..
پر ز یک
 » حس مداوم » شده بود
 » زهمه قصه ی تکرار شدن « !…..
روزگاری همه آه
گذر شبنم واشکی غمناک
تا رسیدن به پگاه…
گاه در گرمی یک روز بلند ،
روشن و پر شده از
سایه ی شوق
گاه در باران ها
گه گداری به مه ونمناکی
گاه چتری دردست
گاه طوفان زده در غمناکی

بی پناهی هائی
روزوشب ، گه گاهی !
از خط مرز عبور…
گاه وامانده به راه
گاه در کوچه سرگردانی!
گاه گم کرده رهی
.. مانده به جا !
خاطری نیست از آن
« حس امیدم  » امروز،
شوقکی نیست در این
ذهن حضورم اکنون!

ورقی تازه دگر نیست مرا
تا نویسم بر برگ …
سبزی خاطره ی فردا را…
درامیدی به خیال!!!

درخیالی که تو درآن هردم
در کنارم باشی!!!
گل سرخی دردست
با نگاهی که در آن
شعله ی عشق…
سردی حرف جدائی ها را…
درحریم سرد ِ
دل ِ سرمازده ام ،
محو ُو، تبخیرکند!
و گل سرخ دلم باز شود
به امید ی که درآن ،
هردم وُ …هرلحظه به عشق
روح لبخند توبامن باشد،
سایه ات هـمپایم !!!
آه ای روح طــراوت ،
برگی،…باز بگشا بدلم !!!
●چهارشنبه ۱۵خرداد ۱۳۸۷
____ فـرزانه شـیدا____
۱۲●
_____● تک واژه زندگی●____
باز گه پیدا وگه پنهان ز غم
این منم با یکدل ویران ز غم
باز در مجنونی دل نالــه ها
میرسـد فـریاد دردم تا خــدا
میبرد سوز سرشکم ره به رود
باز دریا میشود دردی که بود!
باز در رویای من گـم میشوی
در دلم ، مو ج وتلاطم میشوی
باز هم در بیصدائی… مست جام
بازهم ناکامی عالم … بکام !!!
در شب مستی تار و تیره ای
بازهم بر » قلب شیدا  » چیره ای
بازهم دل میشود زخمی و ریش
باز پنهان میشود قلبم به خویش
باز میخوانم ز قـلبم این سـرود:
زندگی تک واژه ی نام تو بود!!!
ای تو تنــها واژه های بودنم
بی تو بااین زندگانی چون کنم!؟
دیده را دریا کــنم از سوز اشک ؟؟؟
می برم بر بیخیالی، رشک رشک ! !
باز بر چـهر دلـم … آئیـنه ای!
هم امید و هم دل و هم سینه ای…
گرچه  » دل » پندی دهد دائم بگوش:
بر منو و آرامش منهم بکوش!!!
با دلم گــویم به زاری در خفا
چون بخوابم در غم وجور وجفا !!!
دیدگان چون با سرشک شب تر است
رنج بیداری کشـیدن بهتر است!
زین سبب آرام وخوابم نیست نیست
این جدائی هم جوابم نیست نیست
باز میگویم بخود با اشک و سوز
دیده ی دل را براه او بدوز
باز می آید شـــبی همراه ماه
تا نمـیرد قلب ما در سوز آه
باز بر آ ن آبی رویای عشق
میدرخـشد کوکب زیبای عشق
دل ز رویای حضورش بر مگیر
گر چنین کردی ز هجرانش بمیر
گر چنین کردی ز هجرانش بمیر
اسلو – نروژ/ اول خرداد / ۱۳۸۷
ــــــ فرزانه شـیداـــــ
۱۳ ●
ـــــ خانه ای میخواهم ــــ
خانه ای میخواهم که
شود کشور موعود دلم
ودران شاه ووزیر
ودر آن « مرد امیر»
به تمامیت نیکوئی خویش
ره بسوی دل ودلدار برد
تا بسازد همه ی ملک مرا
تا بسازد به جهان باغ مرا
خانه ای میخواهم
که دران مُوطن من
نامش « عشق»
ولب کودک وفرزند دلم
خوش باشد
به هزاران خنده
روی تابی پره نیلوفر ویاس
…خنده اش گوش نوازش باشد
و به پروانه ی باغ
وبه بلبل و
به هر نغمه ی مهر
روح سرسبزی دوران بخشد
خانه ای میخواهم
که شود کشور شادی وسرور
ملّتم بُته ی صدها گل سرخ
کوچه ها غرق اقاقی هائی
که به یاس دل من
رنگ سفیدی بخشند
از « صداقتهائی»
که درون دل خود می بینم
وبرای دل مردم هم نیز
همچو آن میخواهم.
قصر زیبای طلائی دلم
نیز به شور
کلبه ای بود اگر
پُر ززیبائی صدواژه شود
نغمه در نغمه به
سر«سبز»ی
صد شعرِ امید
جمله در جمله
همه رنگ «سپید »
سرخی ِ« عشق » مداوم بخشد
به طپشهای محبت
در عشق به امیدی رنگین
بدل وجان همه ملت من
به درون دل آن کودک من
سبز با رنگ سپید وسرخی
که « وطن نام شود « میهنِ» » من
که بُّودنام همین کشور من
, « مام من مام وطن»
سرزمینم « ایران»
که در آن زندگی وعشق
همه شور وامید
زندگی کردن در آن
به سهلولت ,آسان
کاش اینگونه شود:
سرزمینم « ایران»
● فرزانه شیدا .1388/اُسلُو – نروژ●
۱۴●
ـــــ بیا تا… ـــــ
بیا تا ستاره باشیم،توی کوچه باغ دنیا
یه سبدترانه باشیم باکلامی خوب و زیبا
بیا با دست صداقت گل شادی رو بکاریم
با یه بارون محبت روی دلهامون بباریم
بدونه ریا و تزویر کلبه دلو بسازیم
توی بازیهای تقدیر خودمونو زود نبازیم
____ فرزانه شیدا ____
۱۵●
¤ ــــــ تباه ــــــــ ¤
دردلم فرو ریزد, تلخیِ نِگاه تو
این جهان که میمیرد, درغرور و جاه تو
پیش پای افکارت مات مانده , حیرانم
این چگونه, دنیائی ست ,دیده ی سیاه تو
پای هرسخن این دل ,موج ِخشم میگیرد
دردرون سینه ی من,ازخطای, راه تو
وای ازاین سر خاموش,این نگاه دل مرده
روشنی قلبت کو؟ دردرون چاه تو!
رسم تازه ای رو کن درجهان بودن ها
تا مرا کند آرام, تا شوّد گواه تو
گر سخن نمیدانی, خامش ِسخن, بنشین
هم طلوع تو تار است هم شب و پگاه تو
میجهد زدل شعله ,درشرارافکارت
صد شراره ای مبینم,در میانِ«آه» تو
با خودم همی گویم او چگونه انسانی ست
دردلم ترا بخشم,یک به یک گناه تو
با دلم به خلوتها , گریه های چو نجوا شد
عمری خود زکف دادم,چون شدم تباه تو
¤ فرزانه شیدا /1388¤
۱۶●
¤ ز حال من چه می پرسی؟!!…¤
ز حال من چه می پرسی
توای غافل ز غمگینان
منم تنها ترین تنها
ز درد سینه ام بی جان
بّود روزم شب واین شب
بّود ظلمت گهی تاریک
حصار بی کسی دورم
ره امید من باریک
سروده خنده ام: هق هق
و سیل اشک من دریا
مرا آواره گی ؛گردش؛
سفر با قلب خوش ؛رویا؛!
سرایم دشت بی پیکر
بخاک تشنه ای مفروش
چراغم در ؛سما ؛ ماهی
که با ابری شده خاموش
نگاهم انتظاری تلخ
پناهم بی پناهی ها
سکوت دل همه فریاد
گناهم بی گناهی ها
دلم یک شیشه ی نازک
طپشهایش بسان سنگ
همه یاران من دشمن
به ظاهر با دلم همرنگ!
سلام دیگران با من
بواقع همچو یک نفرین
سخن با قلب من طعنه
بظاهر با دلم غمگین!
محبت با دلم حیله
نوازش چون خراش چنگ
وفا با قلب من تزویر
صداقت با دلم نیرنگ
مرا نور جهان ظلمت
درخشش تیغه ی خنجر
به محفل گفتگو ها جنگ
مرا تنهائیم سنگر!
حراّرت بر دلم آتش
نسیم صبح من طوفان
مرا همدر یک انسان!
ولی در باطنش شیطان!
مرا عشق جهان ، هجران؛
سرای آرزو حرمان
مرا پیوند دل زنجیر
سزای عاشقی زندان!
زحال من چه می پرسی
ندانستن گهی خوب است
چه سودی پرسش از قلبی
که در فریاد وآشوب است!!
بحال خود رهایم کن
که تا میرم به کنچ غم
چو پاسخ را نمیگیری
بُکن این پرسش خود کم!!!
جوابی را اگر خواهی…
درون دیده ام بنگر
بخوان دل را، ز چشمانم
سپس چون دیگران بگذر!!!
¤ سروده فرزانه شیدا ¤
۱۷●
______ باد بادک _____
در پژواک خاموشی که…
صدایم درپشت پرچین های
نامرادی,
…خموش میگردد
ای جاودانه
آسمان تا ابد آبی…
طوفان زده …فریاد کن …
در حیرانی بادکنک های سرگردانی
که گم کرده راه …حیرانند !!!
چهارشنبه دوم اسفندماه ۱۳۸۶
____ فرزانه شیدا ____
۱۸●
¤¤¤ بامن تو نگو ¤¤¤
بامن تو نگو از نقش هزارباره تقدیری
که برای ما رنگ خیال را به رویا
ورویا را به حقیقت مبدل میکرد،
درتلخ ترین کلام سرنوشت !
بامن تو مگو …این بازی اوست
که دستهای سرگشتگی منو تو
دیگر نمیرسد، تا قطره های اشک را
ازچهره بزداید!.
نه…. این کلام خسته ی جامانده درسکوت
بهتر آنکه درسکوت سینه خاموش بماند
ورویابی فریاد را به دنیائی بسپارم
که به فریادم کشید …بی آنکه توان فریادم باشد
نادانی را پشت کدامین چهره پنهان کنم
که اگر این نبود
امروز شاید اینجا ایستاده
در ماتم هزار باره شگفتی هایم
برحا مانده واز پا افتاده
دلشکسته دورانم نبودم
….بامن تو مگو….هیچ مگو…..

¤ فرزانه شیدا /1388/ اُسلُو- نروژ¤

۱۹●
_____ پشت تصویر سیاه زندگی* ____
پشت تصویر سیاه زندگی
همه چی آروم آروم فنا میشه
بخودم میخندم ازبس که دلم
باز میگه:دنیا پرازوفامیشه
طفلی دل!از بسکه ساده دل بوده
توخیالش رنگ بی وفائی نیست
همه دنیاش پر عاشقی شده
برااون دنیاواسه جدائی نیست
طفلی دل که صدبارم اگه شکست
باورش نبود جفا هم همینه
آسمونش اگه آفتاب ,اگه ابر
بخودش میگفت که » « زندگی اینه »
باورش نبود که آدما همه
با دلای سنگی شون زاده شدن
رسم عاشقی مرام دلهانیست
واسه دل شکستن آماده شدن
باورش نبودکه وقتی واسه عشق
همه هستی شو هم رومیکنه
آب ازآب تکون نمیخوره,آخه
هرکسی با بدیهاش خومیکنه
دیگه فرقی ام نداره دیگری
پیش پاش قلبشو قربونی کنه
شایدم توُی دلش بازم میگه
بهتره این دلو زندونی کنه
اگه,راستشو بخوای بهت بگم
گرچه,هرچیز ی یه اندازه داره
دل ما ولی توی زندون غما
حالا هرروز, تُرکی تازه داره
اما ماقربونی همین دلیم
اینه که, بازی دنیامال ماست
تا میشد هرکسی قلب ما شکست
شاهدحرفای من همون خداست
شاهدحرفای من همون خداست.
چهارشنبه 21 فروردین1387
_______ فرزانه شیدا ______
۲۰ ●
____ « پیمانه » _____:
پیمانه ای ساقی بده ،
تا من شفای دل کنم
این قلب افسون گشته را
از هجراو غافل کنم
جامی بده مّی رابریز
امشب تو سر مستم بکن
غافل مرااز خویشتن
وز آنچه که هستم بکن
جامم شده خالی ز مّی
پیمانه ام گشته تهّی
پرکن قدّح ساقی که من
در آسمان یابم رهی
پیمانه ام را مشکنی !
مّی را مریزی برزمین!
زیرا به قلب عاشقم
مرحم ندارم غیر ازاین!!!
مستم ولی افسرده ام
با غصه مّی راخورده ام
از فرط مستی ساقیا
از یادخودرابرده ام
اما فراموشم نشد
دردجدائی ساقیا !!!
با جام لبریز از شراب
آرام سوی من بیا
پیمانه ام را مشکنی
‌مّی رامَریزی بر زمین
زیرابه قلب عاشقم
مرحم ندارم غیرازاین!!!!

هرچند لبریزم ز مّی
اما تو پرکن جام من
مستی بده بر جان من
بر این دل ناکام من!!!!
خالی شده تنُگ شراب
یک تنُگ دیگر هم بیآر
خواهم ز مستی جان دهم
راهی شوم بر آن دیار!!!
پیمانه ام را مشکنی
مّی را مریزی بر زمین
زیرا به قلب عاشقم
مرحم ندارم غیر ازاین!!!!
3/12/1361
ـــــــــــ فـرزانه شــیدا ـــــــــــ
●پایان بخش دوازده از:اشعار فرزانه شیدادرکتاب بعُد سوم آرمان نامه اُردبزرگ

Publicités