کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه   شیدا"

اشعار فرزانه شیدادرکتاب بُعد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ ●
بخش یازدهم(11)
۱●
______ بیـا امـشب ___
بیاامـشب مرا,از غـم رهـا کن
طبیبم باش و دردم را شــفا کن
بیا بابوسـه ای گرم وتوانبخش
تـب سـوزان ِعـشقم را دوا کن
بیـااز هـجر تو بیـمارم امـشب
مرا ازدرد جــانسـوزم رهـا کن
بیـا حتی اگـر، نآئی بـدرمان
بیـا پــس باغــمم ودرد صفا کن
بیـا با نغـمه ی این اشکِ رقصان
بـرقــص وُبـر دل زارم جـفاکن
بیا جانم بگیر و درد بُستان
ولی تـا زنده ام ، بـرمـن وفا کن
بیا یاری کن و دل را مَرنجان
مرا زین درد جانسوزم جدا کن
___۱۳۶۰/۹/۱۷ آذرماه .ف.شیدا ___
۲ ●
__ دل نغمه ها __
در پیش ِچشم ِدلم,
شمع ِ«هستیم »
همواره میچکید
قطره به قطره
به پای درد
خون میشدم
به نگاهی
که غم کشید
در روزگار
صدایِ دلانِ سرد
درنغمه های دلم
آب میشدم
دربی صدائی ِ
قلبِ شکسته ام
با دل
به سخن آمدم
…ولی…
دل خیره بود
براین پای بسته ام

« باران » شدم
به تمامیِ
« بودنم»
رویای آبی و سبزم
فرو به ابر
پنهان گریست
به صحرای غصه ها
در راه های سکوتم
به پای صبر

روزِ« صدا »بدورنم
فغان کشید
روزی که دل
زصبوری گذشته بود
انگار پای دلم
دررسیدنی
آخر دَری
به خانه ی طغیان من
گشود.
___ فرزانه شیدا/ 1388 ____
۳ ●
__ بتو نامه مینویسم ‌.. __
بتو نامه مینویسم
از همه حرف نگفته
ازتموم لحظه هائی
که دل جدائی گفته
بتو نامه مینویسم ،
با یه بغض غم نشسته
با حریر آبی اشک
با دلی که بد شکسته
بتو نامه مینویسم
که بگم یدنیااشکم
پای عاشقی همیشه
دلی گریون سرشکم
بتو نامه مینویسم
که دیگه خم شده پشتم
اما اشکامو واسه تو
پای هر شعری نوشتم
بتو نامه مینویسم
که بدونی بیقرارم
توی زندگی وبودن
چیزی جز تو کم ندارم
بتو نامه مینویسم
که منو دوسم نداشتی
رفتی و رو قلب زارم
داغ عشقتو گذاشتی
بتو نامه مینویسم
که بیاد من نموندی
توی خاکستر غمها
هیزم دلو سوزوندی
بتو نامه مینویسم
که منو تنها گذاشتی
رفتی وُواسه دل من
حتی فردائی نزاشتی
بتو نامه مینویسم
که بدونِ تو هلاکم
اگه اینجوری بمونه
‌بادلم به زیر خاکم
بتو نامه مینویسم
که زدل صبوری رفته
منکه صادقانه گفتم
واسه من جدائی سخته!
بتو نامه مینویسم
تا بگم نرفته برگرد!
که دلم نمونه تنها
غمزده با اینهمه درد
بتو نامه مینویسم
که اگه راهت جدا شد
اما بی تو تا همیشه
روزگار من سیا شد
بتو نامه مینویسم
که دل از توگرچه دوره
اما از درد جدائی
بی تو پاهام لب گوره
بتو نامه مینویسم :
که دوست دارم همیشه
گرچه زندگی واسه من
بی تو زندگی نمیشه
بتو نامه مینویسم
چون میدونم دیگه رفتی!
با نیومدن سراغم !
همه حرفاتو گفتی
گرچه بی توروزگارم مثه شبهام سوت وکوره
اما قلبت اگه شاده !
باشه اینجوری قبوله
بتو نامه مینویسم :
پس بگم خدا به همرات
مرگ من شاید بمونه
توی خاطرات فردات
بتو نامه مینویسم با یه عشقی توُ دعاهام
ای خدا باشی کنارش‌
گرچه من همیشه تنهام.
جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
____ *ف. شیدا____

________هرگز ____
هرگز اما زندگی
بامن وفاداری نکرد
دردورنجم دید ویکدم
با دلم یاری نکرد
در شب تنهائیم
جز شمع غمداری نبود
با سرشک دیده ام
جز او کسی زاری نکرد
یکّه یاری با دلِ افسرده ام
یکُرو نبود
دردرون بامن بجز
یک دشمن بدخو نبود
ساده دل بودم که مردم را
چو خود پنداشتم
در جهانِ پُر ستم
یک آدم نیکو نبود!
بخت هم باقلب غمگینم
سر یاری نداشت
جز هرآن بزر غمی
در قلب غمگینم نکاشت
بهر آزارم بهر کاری
توسل جُست وکرد
عاقبت در سینه ام باغی
ز نومیدی گذاشت.
«دیده ام»
از نامردمی های جهانی
خیره شد
روح پاکم از غم
نامردمی ها , تیره شد
درامیدِدیدنِ
یک قلب پاک وبی ریا
هر چه گشتم… ناامیدی ها
به قلبم چیره شد .
دیده ام از بهر دل
حتی نباشد یک امید
باید از این مردم بدخو
حذر کرد وبرُید!
دل بدین دنیای فانی هم
نمی باید سُپرد
بّه که رفت وگوشه ای
در کنج تنهائی گزُید
بهتر آن دیدم که گیرم
گوشه ای در انزوا
دل ز این بیهوده های بی ثمر
سازم جدا
علتی یابم برای
«بودن » و«زاده» شدن
تا بدانم « آدمی » را
از چه میسازد خدا؟!
دیدم این «بودن»
نبوده آنچنان هم بی ثمر
از برای عاشقی
روح ودلی دارد بشر
گرکه دنیا را
به طعم واقعی انسان چشد
خود همی داند
چه طعمی میدهد « طعم شکر».
«آدمی » , «خود» زندگانی را
به نابودی کشید
از جهان « راستی» تا سوی بدخواهی رسید
حیله وتزویر را
بر پایه ی هستی نهاد
نام ننگی بر سر
«دنیای انسانی» گزید
«آدمی », دنیا تبّه کرد
وغم «فردا» نداشت
دردل او « دیگری» هرگز خدایا جا نداشت!
« نسل انسان» میرود
تا جان دهد در روزگار
«هیچکس بر هیچکس »
لطفی دراین
دنیا نداشت.
«آدمی » از پستی خود
تا به نامردی رسید
دل فنا کرد وبه
کنج حسرت وسردی رسید
در ره رفتن بسی از«آدمی »
دلها که سوخت
چونکه بر زّر
آن «دلِ انسانی »
خود را فروخت
« آدمی» در راه رفتن
روح خود آلوده کرد
« آدمی» صد وصله از
رنگ وریا بر سینه دوخت
« آدمی» روباه جنگل را نموده روسفید
اوز رویاهای « بودن » تا به کابوسی رسید
« آدمی» ایکاش
نام « آدمی» را می کشید
همچو یک « آدم»
دراین دنیای زیبا باامید
6 آبان 1360 چهارشنبه
ایران .تهران- فرزانه شیدا

5 ●
_____«او بود »_____:
او بود در تمامی وجودم
او که ساحل نجاتم بود
وپناه ره گم کرده گی هایم
در کویر تنهائی
او بود که مرا شناخت
به خنده هایم گریه هایم
با اندوه ها
و شب زنده داری هایم
…هم اوبود که دستم گرفت
تا تنهائیم را با او سرکنم
و اشکهایم را با او روان
دردهایم با او بگویم
و در پناه مهرش آرام بگیرم
چون قوئی در آرامش دریا …
درکنارم بود
همیشه در همه وقت درهمه جا
چه آنگاه که صدایش میکردم
چه آن زمان که از فرط غم …
به هیچ نمی اندیشیدم
با تمامی افکارم
حتی به او
اما هرگز تنهایم نمی گذاشت
هرگز بر غمم رضا نبود
زمهر او آموختم
مهربانی را شکیب را
بخشنده گی و داد رسی را
چون همیشگی او
یاوری تنها دلان را
تا شاید راه رستگاریم باشد
ذره ای چو او بودن
بر امیدی که بر او بسته ام
عشقی که براو نهاده ام
و او یــزدانــم بود
خداوندء عشق و محبت .
فرزانه شیدا – ۱۳۸۴
●6
_____« نابودی »:____
فریاد میکشم
بردردورنج عمیقی که
زمین را …
به دود میکشد, به آتش
به نابودی
در دستهای نامروّت انسانی
که اتم را بمب میکند
لیزر را ,فاجع ی قرن
ونابودی, شکل میگیرد
در نقشِ اندیشه های
خصمانه ی انسانی
که انهدام زمین را
انتظار میکشد
« انسانها»…
این بنی آدم
اشرف مخلوقات خدا
دستهای رنگین
به خون خویش را

بالا میبرد
وفریادمیزند:
من انسانم
!!!دریغ…
!!!وانسانیت جان میبازد
در دستهای خشم
در عقلهای خون آشام
در روح های بربادرفته قرن
که « آدمی» را
تا مرز بی نهایت پستی
خوار میکند
وخداوند قطره قطره اشکهایش
در سرمای زمین قندیل می بندد
وروح خورشیدش سوراخ میشود
در« اُوزون »هوائی که آدمی
بر زمین او بخشید
نابود میشویم درسکوت
وقتی که هیچکس را
ندای آزادی نیست
نه بیشتر از سخن
نه بیش ازحرف
وبرباد خواهیم رفت
در انهدام زمین,
بدست انسانیِ خویش
افسوس…
دنیا بی انسان
شاید امن تر بود
که عقل انسانی …
درخمره نادانی مست میشود
وشراب خون در جام دلها
گرمی سوزان درد را
به سینه می بخشد
نابود میشویم …وقتی

05.01.2010/اسلو _نروژ
دوشنبه 14 دی 1388 ف.شیدا ●
7
●____:بداهه ی درد____●
میدویم
وقتی که پاهای ایستادگیمان
بر خط های مرزی
ثابت مانده است
میدویم وقتی
که رویای رسیدن را
بدوش میکشیم
در جاده های
بی انتهای بی سرنوشت
میدویم
وقتی که میدانیم
درپایان نیز
چون آغازنه خط
شروعی بود
ونه خط پایانی
میدویم
در هراسِ
هزارباره زندگی
که در دویدن ها
تنها
«خود» را
رهااحساس کنیم
آنگاه که اندیشه را
در روی تپه ای
به صلیب میشکند و
عشق را به دار می آویزند
و«بودن » را
به انجماد لحظه های
عشق میشکنند
وامید را
درحرارت آتش نادانی
آب میکنند!
…و…
ومیمیریم بی آنکه
زنده بوده باشیم
آری زنده بوده ایم
درجسم مردگانی
که درَمثل, زنده بود و
در زندگی وزندگانی
بی اثر
« بودن»را
چه سود
در بی تفاوتی ها!!!
…آه …«دریغ»!
05.01.2010
سه شنبه 15دیماه 1388
● ف.شیدا●
8
______ طوفان ______
در تلاطم دریای اندیشه ودل
وقتی که بادبان اندوه
پاره ودریده شده
در آه های عمیق دل
ترا در
اوج تلاطم اندیشه های درد
رها میکند
وپاروی
احساسات شکسته شده
در دست دوستی ها
رها شده در دریا…
دور ازتو…گم میشود
وقتی که
صخره ی اعتماد
میشکند
وگردباد نامردمی
طغیان میکند
وساحل امید
در دوردستهای خاطره
به فراموشی سپرده شده است
غریق باید شد …
غریق
درتلاطم سهمگین دریائی
که چون دلت بود
وبه آشوب رسید….
آری …تنها, به طوفان
فرزانه شیدا04.10.201نروژ /اسلو
ــــ دوشنبه 14 دی 1388 ـــــ
9
افسوس که از قصه های دیروز
خاطره و حسرتی بیش
برجا نمانده است
کنون اما » دیروزها « 
برای امروز قصه میگویند
وامروز, فریاد ما
 » فردا  » را به تکانی سخت
خواهد انداخت
آندم من
کجای قصه خواهم بود
تو درکجا؟!
آنروز ایا هستی من
این فانی روزگار بشری را
باز زندگی میکند؟!
یا فرتوتی زمان ودل
باز درکُنجِ
متروک قصه های دیروز
آه می کشد
در تصویر دوباره ی خاطره ها
اما میدانم ..
فردا در تکانی سخت
خواهد لرزید…
آندم که قلبها
لرزش واقعی خویش
آغاز کنند
وزلزله احساسها
جهانی را در آشوب
بودن خویش
لرزان قلبهائی سازد
که ماهیت بودن خویش را
باز پس میخواهند
تا دوباره
اصالت خویش باز یابند
در فریادی
که به قدرت خواهد گفت:
من اشرف مخلوقاتم
مرزهایم ، مرزانسانیتی ست
که رسالت خویش را
آغاز نموده است
قانون من ,
مرزی جز انسانیت نمی شناسد
و بیراهه های مصوّبه
و تبصره ها
بیک کلام بیشتر ختم نمیگردد
:من انسانم .
* ●فرزانه شیدا●

10
____¤« آدمی»¤_____
بر نام هستی خویش
هزاران آرزوئی را
رقم میزدم
آرزوهای دست یافتنی
و نیافتنی
ودر حریم
ساکت نفس اندیشه ام
..
آینه ی محبت را ,
غبارآلوده تراز پیش
یافتم
« نَفس سرد آدمی با
« نفس سرداو
رویاهایم را نیز
مه آلوده می نمود
ومیدانستم تا خط آخر رفتن
از خط شروع هستی ام
هزار بیراهه ای
در امتداد گذر
از « آدمی»
دلشکسته ام خواهد نمود
فریاد در سینه
چون گردبادی
که راه نفس را می بست
بااندیشه هایم
درهم می آمیخت
انسان طعم تلخ یاس را
چگونه مزه مزه میکند
وقتی میداند « آدمی »
در کمین اوست
ونه دنیا ونه زندگی
«آدمی» در کمین اوست!
شنبه 12 دی 1388 –
دوم ژانویه ۲۰۱۰ اسلو -نروژ
____«فرزانه شیدا»____

11
____«آنگاه که بدنیا آمدم»____
گوئی آنگاه که
بدنیا آمدم
با رنگهای محبت
درونم را نقاشی کرده اند
آنگاه که سالهای عمر را
در تقویم های بودن ورق میزدم
انگار دست محبت
چین های عمیق تری
بر پیشانیم نهاد
و آنگاه
که خمیده تر از پیش
محبت را
بر دوش می کشیدم
کوئی خطوط مهر و محبت
تمامی وجودم را
چروکیده کرده بود
چهره ام
اما جوان مینمود
حتی با گذر سالها
افسوس اما هر چه دیدم …
از هر که بود
نامهربانی بود و بس !
با آنکه عاشقانه
دوست داشتم
هر آنچه را که قلبی داشت
یا زندگی میکرد…..افسوس !
اما … اما
ملالی نیست …
«محبت »همیشه
…با من بوده است
همگام با عشقی
که خداوند در سینه ام
به نام« قلب »نهاد
اینگونه میشد
همیشه بخشید
وهمواره دوست داشت.
__ تیرماه 1382 ف . شیدا___

12
___ای کاش بال کبوتری بودم ___
در حاشیه ها ایستاده ام
در نگاه به
به عبور لحظه ها
شتابها
پاها ،نگاه ها
امید ها نومیدی ها
..آه..
در حاشیه ایستاده ام
وتفاوتی نمیکند
پا بر سطح پیاده روئی،
نهادن گام
بر کوچه های، خیابانی
یا رهگذاری …
در حاشیه,
پنهان بر جا مانده ام
وبوته های تردید احساسم
درکناره های دلم می روید
هستم ؟! یا نیستم
وجودم آیا حضوری نیز دارد
یا در شکل سایه ایست
در پشت پاهای مرد؟
کیستم؟!
سایه ای از او
یا حتی خود نیز
بی سایه
روزمن؟!
معنایش چیست؟!
بهانه اش چراست ؟!
آیا در میان
گامهای رفته ی دیروز
با امروز
چیزی از من بجا مانده است
منِ » من » کجای احساس گم شدم؟
در کجای نگاه تو هیچ شدم؟
در کدامین برزخ افکاری
به هیچ سپرده شدم؟!
…من فاطمه (ع*) نیستم
…مشعلی بر دست
چون مجسمه ای
ایستاده در میان آب….
به سمبل آزادی
نیز نیستم!….نه
اما ….من هستم
من « من» هستم با
« تمامیت بودنم» ,
با « تمامیت احساس »
در اوج سلامت عقل
در کمال مطلوب یک » بودن »
اما بی معنا!!!
…روزم از آن تو….
تبریک برتو باد
که توان گفتنت بود
وآزادی رهائیت
روزم از آن تو که ترا
بر وزنه هم بگذارند
وزنی داری
مرا بی وزن وباوزن نیز
اعتباری نیست
روز زن بر آنکه باید مبارک باد
بر فاطمه(ع*) وبر زنانی که
حضور داشتند ووجودی
حرمت داشتند واعتباری…
….
من در حاشیه ایستاده ام
در نگاه به ….عبور لحظه ها
شتابها ، پاها ، نگاه ها
امید ها ،
نومیدی ها ..آه..
ایکاش بال کبوتری بودم
….ایکاش….
دوشنبه بیستم اسفند 1386
___ از: فـرزانه شــیدا ___
13
« آوای هستی »¤
چه ها دیدم من ازاین زندگانی
زمردم روز پیری وجوانی
تمام راه رفتن پر مشقت
وفاوصدجفا
« سوز نهانی»
دمی افتاده گه بشکسته دردهر
گهی غمدیده در دنیای فانی
بسی دیدم بخودازدهر وانسان
دلی غمدیده اندر روح وجانی
گهی «ساز ِدل ما»را شکستند
« قلم »
را توبه دادم گه زمانی
گهی گفتم بدل در شوری اشک :
«بهاری بودی» وُ…اکنون « خزانی»
شکستی قلب شادت رابه عالم
نشستی گه به فریاد وفغانی
ولی باید بدنیایت بسازی
به صبر وحوصله با,مردمانی
گهی نامردمی دیدن ز دنیا
*گهی بر خشم و گه نامهربانی
به بدخوئی ونامردی خلقی
گهی برتلخی ِسخت ِ
« زبانی »
چه میجوئی تودر انسان نادان
توانمندیِ فکرِ ناتوانی ؟!
ولی ای دل ! شکیبا باش وعاقل
بدان راهی ,که در رفتن , روانی
تقلا کن, توبا
« شور ومحبت »
دراین دنیا ی بی سامان بمانی
بسازی, زندگانی را , به شادی
به «عشقی » ماندگاروجاودانی
بخوان صد نغمه از« آوای هستی»
ز« خلقت» از« طبیعت» « آسمانی»
طلوعی وغروبی وبهاری .
زرنگ سبز وزرد وارغوانی
تو« معنا» را،زبنُ و ریشه دریاب
زیکتا
« »خالقِ »
عشق و معانی»
تو ای دل باهمره عشق ومحبت
بخوان دراندرون با شادمانی
مشو دلگیر وغمناک وشکسته
چو دردنیا ندیدی همزبانی
جهان یکسر پراز ظلم وستیز است
«تو »  » تنها
« « یاور ِ »خود » »
در جهانی
جمعه 18 دی 1388 /۸ ژانویه ۲۰۱۰
اسلو / نروژ
¤ فرزانه شیدا ¤
14

جهانم سخت بی تاب است*●
دلم در بیکران
خلسه ی تنهائیم
پر میشود ازغم
ودر سوت مداوم
در سکوت تیره یک شب
صدا درسینه ام
حکم غزل را
میکند خاموش
وروح خسته ام
از بیکران
گسترده ی رویا
چه ُسُّریده ست
به عمقِ دره های
تلخ نومیدی
که درآن
درسکوتِ وَّهم غمناک ِ
سیه فامی
صدای مانده در
فریادِ دل
همواره خاموش است
نگاهم در تداوم
خیره وُچشمِ دلم
گوش است
ونقش ِتلخ ِدلتنگی
به خاموشی…
!!!فرومیمیرد اندر
سایه ی مبهوت دلسردی
نمیبینم کسی را
درجهان ِخالی وُسرد ِکنون
…امشب
بخواند نغمه های دیگری
جزدرتب تردید
که همواره
میان رفتن وبودن
میان بودن وماندن
بگوید قصه های نو
به گوش
این جهان کهُن ِدیرینه
که جز تقاشیِ دوران تاریخی
کسی ازان ندارد
یادگاری …
در خطوط خسته ی
افکارپوسیده
به غار ذهن خاموشی …
که با َنفسِ جدید
تازه ی دنیا
بخواند باز…
نمیبینم سکوتم بشکند
درشوق یک گفتار
بگوید زیرلب حتی
منو دنیای من
دنیای دیرین را
به پاس آنچه در یاد
وُبه هرخاطر
بجا مانده
درون سینه ای جاوید.
!!!
…هنوزم
هنوزم…
در سراندیشه ای دیگر
بیابم باز
فضای دیگری
در خاطر وذهنی
!!!
نمی بینم بگوید
قلب من
دراوج ناکامی
که دنیا مهد زیبای
محبتهای دیرینی ست
که روزی روزگاری چند
به یک بوسه
بروی گونه ی فرزند
رخ خندان وچشم ِمهربانی
شاد میگردید
نمیبینم بجز
در پشت این
خاُمش سکوت تلخ
دمی حتی
به نقش یک هوس…
تک خاطری
از نقش یک لبخند
نمیبینم سکوتی بشکند
در پای حق گوئی
مگر در حق مطلوبی
که مطلوب دل خود باشد
وخودخواهی فردی…
!!!
نمیبینم

میان واژه های لب
الفبائی که گوید
در خطوطی چند
تن آزاده ام دریاب…
در بال وپر پروازآزادی

نمی بینم
دل وارسته ای دیگر
که پای صخره ای
زانو زده
نقش تَوّهم را
بدنبال خدا
درجستجویِ چشم ِنادانی
میان ریزه های خاک
کشد دستی تبرک
بر سر وصورت
درآنوقتی …
درآنوقتی که خالق
در کنارش دیده دوزد
بر حماقتها
ومیپرسد زخود آیا
بشر با عقل ودانائی
مرادرخاک می بیند ؟
که من درخلقتم
ازخاک وسنگ ودانه وریشه
به چشمش بیشتر بخشیده ام
نقش طبیعت را!!

ولی شیدا دلم! …خاموش!
جهان اکنون نمیداند
خداوندی که درخاک است
میان ذره های جان ما
همواره بیداراست
ولی این دل
ولی این سر
ولی این دیده ی خالی
ولی این روح ِپوشالی
همیشه گوئیا
در بستر خواب است
همیشه غرقه درخواب است
نمیداند چرا
اما
دلی همواره بی تاب است!!!
دوشنبه 21 دی ماه سال 1388
_____ فرزانه شیدا_____
15
●باد پا باید رفت ●
طعنه باد نهیبم زد ورفت
و به گوش دل گفت: ماهمه رهگذریم
و دلم باز به آهستگی وآرامی
تا دم کوچه دلتنگی رفت
روزگاری که گذشت
خاطر رفتن و رفتن ها بود
لیک تا مرز رسیدن بر خویش
همچنان راهی بود
همچنان کوچه وپس کوچه ی بسیاری داشت
و رسیدن به سرا منزل عشق
در پس اینهمه رفتن ها نیز
باز ناپیدا بود باز هم راهی بود!
ودلم راهوسی خوش میکرد
که به همپائی باد
ره صدساله به یکشب یکروز
باد پا .. شیدا دل
طی کنم با همه ی قدرت خویش!
عمر بس کوتّه و ما در گذریم
باد پا باید رفت
تا سرامنزل عشق تا رسیدن به بهار
تا شکوفائی دل
باد پا باید رفت! باد پا باید رفت.
شنبه 21 اردیبهشت 1387 ¤¤¤ ف . شــیدا
16
____ « بُرُودّت» ____
باز پنهان به سخن آمده ام
به شب بیداری,با شب وُجلوه ی مهتابی سرد
مَه ِاِکیلی سرمایِ شبِ کوچه
..به بازیدر نور…
درچراغی که
به قندیل زمستانی خود,
خو کرده است
و به سرماو برودت
در دهر
نه فقط
در شب ِیخ کرده ی
سرما زده ای
به زمستانی باز
که به دورانی چند!
آنقدر سرد که حتی
به تن گرم چراغ
تن فولادی او
یخ زده است
وتنِ یخ زده ی « قندیلی»
بازچسبیده به او
تابگوش دل او
قصه ی سردی ِ
دوران گوید
ودراین وادی سرمازده ای
در شب خفته ی انسان به سکوت
تن لرزان
سخنم باشب و با ماه
که ندارد پایان
من به تن لرزه ی اندوه
بسی لرزانم
وبه سرمای جهانی درآن!!!
وای بر مردم دهر!..
وای بر طفلِ , رها مانده
به گهواره ی بی لالائی
که درآن
مادرافسرده ی ِ
بی حوصله ای ..
خیره ومات
نگه دوخته بر
زردی آن دیواری ,
که خطِ نم زده یِ
« ناداری »
ونقوشی از« فقر »
من به تن لرزه ی
اندوه ,بسی لرزانم
وبه سرمای جهانی
درآن!!!

وای بر مردم دهر!
وای بر طفلِ رها مانده
قصه از رنگ ِترحم بار
« بی کسی »
میگوید …
مادر اما به سکوت
کودک اما به نگاه
خانه اما خاموش
چه کسی باز
بخواند به شبِ کودک دهر
باز لالائی زیبای محبت ها را
که در آن موج صدای مادر
طپش عشق ومحبت میداد

زندگی
قصه ی جاماندن ما
نیست بدهر
درشب سردزمستانی فصل

ما بدنیای وجود
همگی یخ زده ایم
دل ما یخ زده است
ونگاه دل ما
درُبرّوت های
مّه پنهان شده
در بی کسی و تنهائی
1388اُسلُو – نروژ
__فرزانه شیدا ____
17
_____ ماه تابان ____
امشب از هر شب دیگر قلبم
نقش دلتنگی وبی تابی را
بیشتردر دل من
می گرید
امشب این ساحل دل
موج اندوه شب طوفان را
پرتلاطم بدل وساحل دل باز دهد
ومن اما غمناک
موج در موج فقط میگریم
و بسی دلتنگم
خبری از شب آرامم نیست
و دلم می پرسد
آسمانی که بدل ساحل آرامش بود
از چه رو ابری و تاریک شده ست
ماه تابان شب عشق کجاست
تا دگر باره به تصویر رخش
سینه را نورانی
وبه موجی آرام
بر رخش بوسه زنم
ماه تابان شب عشق کجاست
وه که بی او چقدر دلتنگم
01.10.1385 جمعه
____ فرزانه شیدا /اُسلُو-نروژ_____
18
¤ پیر شب ¤
بیرون از این خلوت
….شبی خاموش
چون پیری سال دیده
در سکوت رمز آلود خویش
به تفکر نشسته است
دیده ستارگان
از پشت پنجره
در پی دیدگان بیداریست
که همنشین تنهائی او باشد
نفس های ممتد
وآرام خفتگان
گوئی بدو
آرامش می بخشید
ونجوای شب زنده داران
با زمزمه آرام شب
درهم میپیچید
واو مهربانانه مینگریست
پیر شب
در سکوتی رمز آلود
در همدردی
با پریشانی های
دل بیداران!
میداند او که این گذر آرام لحظه ها
پرماجراست حتی درسکوت
ومیداند در پس این سکوت
رودهای بسیاری جاریست
چه از دیده گان
چه از سرچشمه های‌آرام
که گاه تند وپرشیب
وگاه آرام و بیصدا در گذار است
چون زندگی آدمیان !!!
پیر شب
طپشهای آرام زندگی را
دوست میدارد
همچنانکه آدمی را
وبر امید ها وآرزوهای آدمی
مهربان وآرام چشم دوخته است
و میداند پر طپش ترین دل
غمگین ترین دلی است
که زندگی را سر میکند!!!
ایکاش …آرامش عمیق او
طپشهای دل بیقرار را
در ماجرای روزگار
آرامی می بخشید در سکوت آرام شب
که بسیارند بیقراران شب
در طپشهای مداوم زندگی
در هزار گونه گی ایه اندیشه های دل
و پیر شب مینگرد د
ر سکوت وسکوت !!!
سروده ف.شیدا/اُسلُو – نروژ

19

●خانه ی عشاق●
ما راه سپردیم
وگذشتیم ودویدیم
در راه سفر
وه که چه هادیده,شنیدیم
امروز مراصحبت جانان
دل ِخوش بود
فردا که ندانیم
کجارفته رسیدیم
هرچنددراین
راه سفر مست مرادیم
در غافله ی عشق
«دلی» غرق ِامیدیم
بّه, تا که دراین
«وادی دنیا »
دل وُافکار
با خود
به درِمنزلِ ِعشاق
کشیدیم .
فرزانه شیدا/اُسلُو -نروژ/1388
20

ــــــ اندیشه ـــــ
پیوسته نقش غزل, آرمیده ی روح
در بیکران خاطررویائی دل است
پیوسته نقش ِحضورِخیالِ ذهن
درروحِ اندیشه های رها ئی به منزل است

روحم حدیث غزل را ، چوسر دهد
نقاشی رخ عاشقانه, خوشکل است
جان را به گذرگاه روح میبرم, که دل
در آن به شوق رسیدنِ سینه , عاجل است

* آری خیال دلم ,بی نصیب فکر
در کوچه های درد ,اسیرِ شکستگی ست
فکرِ دلم , گرچه ز بار سفر پر است
آه ای دریغ ,جامه دان گذرهای من تهی ست

گفتند: بار سفر را زمین گذار
گفتم:زراه ِنشستن , چه حاصل است؟
گفتند:این «دل ِ شیدا »مزن به کوه …
رفتیم!گرچه که «فرزانه» عاقل است

آندل که گوشه گرفته به کُنج غم
آنکس نشسته به منزل ِاندوه ,جاهل است
پرشد درون دلم , پُر , به شوق ِراه
درپایِ آرزو…,« نرفتن»! , چه مشکل است

*من بیکرانه ی دلم را به فصل شوق
در فصل فصل دلم ساز میزنم
گاهی به سرمستی بودن, در «آن خیال»
در مستی دلم , لبی ,به آواز, میزنم

از نقش اندیشه های ناب فراوان زندگی
روحم به رقص وبه شادی به محفل است
پر کن سر امید به ر ویای وصل وعشق
هر کس نبرده ثمر« زآن», وه چه غافل است

اندیشه ام ! اندیشه ای به سرامستی خیال
ای دل !حدیث قصه ی ما ,رنگ ساحل است
آبی تر از سماییم ونیلی به سبز روح
رنگ محبتم به بوم جهان ,رنگِ ِکامل است

*باشد که عمر نسازد بماکه ما
خودسازگار جهانی به بودنیم
روزی که خط محبت کشیده شد
دل را به موج های دریای دل ,زنیم

وقتی که عمربه جهان کوتّه ست ولیک
این« آدمی »,باز, دلخوشِ دنیای قاتل است
در میزند چه بناگه به خانه ای
« مرگ» است! که درناگشوده,داخل است

هر سالِ بودنِ خود , «آدمی » ولی
در فکر آخر سال ومعدل است
از یاد برده بشر در خیال خویش
روحِ« اجل » به بردن ارواح ,شاغل است

من نیز دفتر شعری گشوده ام
در دفتری که عشق ناله میزد
صدواژه ,اشک ,به گریانی قلم
گیسوی اندیشه های مرا شانه میزند

در دفتر شعر وغزل گر نبوده عشق
بر دفترِ محبت ِدل « خط باطل » است
در زخمه های قلم , خون چکان درد
گوئی دلم , به عالمِ «بودن» معطل است!!!

زین راه ِعمر, نصیبم , اگر کم است
قلبم ولی به گذرها, مُحصل است
دل میبیرم روبسوی اندیشه های ناب
یارب مدد! که رحمت تو , رَحم عادل است

ما پای عشق سربه ره سجده داده ایم
روح غزل ,به قصیده, به شعروشور
ای یاربِ شیدا دلم ,بگو
اخر کجای سفر میرسم به نور
● فرزانه شیدا- 1388/اُسلُو – نروژ ●
پایان بخش بخش یازدهم(11) ازاشعار فرزانه شیدا
در کتاب بُعدسوم آرمان نامه اُرد بزرگ

Publicités