کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه   شیدا"

اشعارفرزانه شیدادرکتاب بعُد سوم آرمان نامه اُردبزرگ
بخش چهاردهم(۱۴)
__ ۱●__ « نمیدانی مگر» ___
که من زنجیر
از پای واژه ها
پاره کرده ام
نمیدانی مگر
که گرچه کلام را
در کتابخانه ی دل
به الفبا چیده ام
در باغ اندیشه هایم
رها ساخته ام
ندیده ای مگر
کتابهای قصه ای
را که
به کودک قلبم
داده بودم
از پله های ابری آسمان
در پشت ابر های ضخیم
به فرشتگان بخشیده ام
تا لالای دل بخوانند
در گوش غمناک بی کسی ها
دیگر مرااما
سخنی نمانده است
فقط نگاهم کن
از پنجره ی نگاه
در نمار خانه ی قلب من
هیچکس ناپاکی
ره نیافته است
و واژه هایم
هرگز گناه
نبوده است
مرا بنگر
از پنجره ی نگاه
تا هزاران حرفم
را دریابی
…حرفی را ه
رگز نگفته ام
جز برای خدا …
به راه خدا … خدا
____ فرزانه شیدا ____

____ « هلال ماه» ______
باز شب دیگری ماه ِ دلم جان گرفت
«آن » مَه کامل شد ُو «این دل سوزان» گرفت
لحظه ی سبزِ دعا… قصهء عشق و وفا
او که در این لحظه ها ،وعده و پیمان گرفت
من به چه سان بگذرم زینهمه دلدادگی
او که ز ره آمد ُو سینه چه حرمان گرفت
حسرتِ دیدارِ او, لحظه ی شوق وصال
عقل مرا او زمن ,این دم حیران گرفت
من به چه شوقی روم زین شب غم بی امید
او که ز ره آمد ُو قلب ِ من , آسان گرفت
او شده در چشمِ من,همچو خدا ی زمین
وای خداوند من ,او ز من ایمان گرفت
او زمن ایمان گرفت
جمعه 7 دیماه ۱۳۸۶
_____ فرزانه شیدا _____

_____ بانوی شب _____

بر واژه ها چنگ میزنم
و دلم ، دلم بر آفتاب میسوزد
که مرا بر پرتو خویش باز میخواند
و من … آه … من …
در سایه های ناماندگار
هنوز بخود می پیچم می پیچم
و کلام عشق محو تر از همیشه
آفتاب را فریب میدهد
در درخشش شیشه ی شکسته خویش
این میان تصویر قلب شکسته ام
درخششی دیگر دارد
بر چهره شیشه ای عشق
و سنگی در کنار آن
آری بخند….
آفتاب برای من نبود
نه مگر برای
به رخ کشیدن
تصویر شکسته ی دلم
بر شیشه تکه تکه ی
عشقی نابسامان
اما بانوی شب بودن نیز
عالمی دارد
حتی اگر شکسته دلی
بیش نباشم
و فراموش شده ای
در دیدگان آبی خورشید گون عشقم
و غمزده ای
از نگاه خورشید افتاده
بانوی شب بودن نیز عالمی دارد
حتی اگه همه شب آسمان آبیم
نوری از حضور عشق نداشته باشد
و شهاب گونه
به مرگ نزدیک گردم
حتی اگر هرگز باز نیاید
و هرگز باز نپذیرم
شکسته دل را
دوباره عاشقی کردن
بانوی شب بودن
نیز عالمی دارد
حتی در تنهائی که
آه چرا کتمان کنم
همیشه
بانوی تنهای شب بوده ام
همین
و گم شده در دروغ
دلباخته بر خیال
همیشه بانوی شب بوده ام!!
¤ ف.شیدا/چهارشنبه 21 فروردین1387¤
۴
____ « خلوت عشق» _____

ترک دل را گر کنم در زندگی
دفتر قلبم تهی گردد تهی

شعر معبودم گریزد از دلم
ره نیابم بعد از این در هر رهی

گم شوم در لحظه های روزگار
گیج وسرگردان … نمیگیرم قرار

خلوتم خالی شود از عشق او
از نیایش بر در پروردگار

همچو درویشم به کنج شاعری
بر لبم نام محمد(ص) … یا علی(ع)

خلوتم را میبرم تا اوج …ذن…!
بال بگشایم به پرواز و پری

آسمانم آبی و مهد خداست
سینه ام آبی به رنگ کبریاست

اندرین خلوت منم با شعر خویش
روزگارم از همه مردم جداست

کس به عرفانش نمیفهمد مرا
یا دل «شیدا » به عرفان خدا

گر بگویم در دلم چون وچراست
در نمییابد دل ِ« فرزانه» را

من به «شیدائی »خود دل بسته ام
این چنین شاید دلی وارسته ام

در تواضع سر بدامان خدا
اینچنین با مهر او پیوسته ام
چهارشنبه 13 دی1385
____از : (ف.شیدا) _____
۵
___ « بوسه ی سلام » ____
بی گمان درپس رفتن ها
 » باز گشتی  » نهفته بود ..
تا در حریم میان
کلام ودست وگرمی،
نگاه وآتش وسوزندگی،
سلام را بوسه ای باشد،
میان گنگی احساسی
که دورافتاده از نزدیکی ها..
به دگربار شراری می گرفت ،
تا نقش دلواپس دلتنگی ،
گم شود ،
در لمس دستها،
ودر آغوش نگاه ،
و ختم » بدرود » را ،
به انباری ببخشد
که تا دیروز
پشت پرچین های سبز،
اما بی روح ،پنهان بود!
اگرچه همیشه وهمواره
حس میشد در میانه ی دل!!!
ورنج می بخشید بر  » بدرود » دیروز
و شتابی داشت
بر  » سلامِ » دوباره ی همیشه ماندن،
واز سفر دست کشیدن!!!
و نقش آبی یک عمر ،،دوستت دارم ،،
را بر قاب هستی عشق میکشید …!!!
اما نه بر دیواراتاق پشتی خانه،
که بر خلوت ِهمیشه ساکت شبانه ای،
که قلم،در بی قلمی ها ،
هزار واژه را نقاشی میکرد !
تا او بداند بی واژه نمانده است
در دوری نگاه
در ندیدن چهره ناشناخته ای
که آشنا میزد و غریبه نبود!!
میدانی آخر،
در بین حروف و واژه و قلم
دلبستگی بسیار بود،
با دستهای نوشتن …
مرتبط به رگهای ره کشیده
از دل بر قلمى که
بسیار گفتنى داشت!!
تا  » بدورد » را،
به آبی احساسی بسپارد،
که میدانست ،
در عمق آسمان بی انتها ،
جایگاهی دارد،
از تبلور احساسی که ،
اگرچه بی سخن مانده بود…
اما قلم را از،،
دستهای گرم قلبی،،
بر خطوط کاغذ میکشید !!!
که تنها واژه سلام ،
میدانست وبس !!!…
اینگونه نیز، در رسم
باز هم گذشتن از شبی،
میشد باز هم دوباره نوشت
و تکرار مداوم دوستت دارم
را به واژه سپرد
تا هزار نقش تازه
را رنگ زند بر بوم بودنها…
ویکروز سرانجام
در نگاه تو بگوید: سلام….
در رسم واژه و شعر تو!!…
در رسم هزار بار عاشقى ،
هزار بار
تکرار دلواژ ه هاى ناگفته!
گاه دلتنگی غروب میکند
در کنج آسمان دل
و،« سه باره »
شاعر میشوم !!!
«هزار باره » عاشق!!!
پنجشنبه 22 آذر۱۳۸۶
____ فرزانه شیدا____
۶
___ دریاب … ___
من برای دل خود میگوشم
گرچه در چشم تو
بیهوده به کار
روزگاران خوش خویش
به سختی دادم
گرچه در دیده ی تو
بی ثمراز هستی وبود
دل به ویرانه ی هستی دادم
من ولی آبادم !
تو خودت را دریاب
وبه ویرانی خود دیده بدوز
وبه آبادی خود ایمن باش
که ترا نیست اگر چشم دلی
دل ما لیک تماما نگه است
____فرزانه شیدا /1388_____
۷
____خونین دل ____
اهل حساب وکتابی نبوده ام
وقتی حسابدارِ دلِ ما جهان ماست
وقتی که درگه آخر, « سرای» ما:
درروزِ واپیسنِ ,آستانه ی «دَر» خداست
دو بر توان دو , نکردم , نه هیچ دم
کز خود طلب به رسیدن کنم به خیر
دو بر دوی, ضربم چو شد چهار
چاره نکرده ام ره خودبر خطای غیر
دوبردو مابه توان ِچهار ما
بر ناتوانی پایم, سخن نگفت
دوبردو داشتم ,به منهای « تنبلی »
زآن شب که پای تلاشی ,دلم نخفت
آری به روزوشب ِاین جهان خود
هرگز حساب دلم بی خدا نبود
هربار کز سر غم ناتوان شدیم
همواره دل بر سر جوروجفانبود
در ضرب وجمع وبه تفریق ِخوب وبد
دنیابه چرخه ی خودمیکندحساب
باشد که مابسازیم وجور خلق
هرروزِ روز جهان راکند خراب
هرروزِ ما,نه به لحظه,نه ثانیه
گوئی گذر کرده به ساعات بیشمار
در تیک تاک ِساعت ِعمرِتلا شِ ما
هرثانیه گذری کرده از«هزار»
آری چه فرتوت و پیرانه سربه دهر
عمری زعمرِ کودکی وقلب ِجوان گذشت
دردفترشعروغزل ناله کرده ایم
کس راخبر نشد,چه به مادرجهان گذشت
یارب به قدرت تو,این قلب ناتوان
هردم حساب خویش ,زدنیاجدانمود
امروز درسردنیاچه بوده است ؟
این دم چگونه رهی بهرما گشود؟
ماندم که چه پرسم زاهل دهر
چون «آدمی» نه بینا بُوّدنه کور
گاهی نگاه برتوببندد,گهی به دهر
گاهی اسیر مستی سربودوگه غرور
آری رهی که به ره,دیده ام کنون
ترسم روم ,که مبادا خطا روم
ترسم دراین جهان پرازگرگ وروبه هان
در حکم قضاوت خود نارواروم
یارب! دلی که فقط غرق عاشقی ست
«شیدادلی» به جهان بوده پُرتلاش
اینک چوپرسم ازدلِ«فرزانه» راه وچاه
گوید که:بر«دلِ شیدا» مزن خراش
یارب بگوبه چه سان ره روم که باز
افتاده پای اشک دلم پای مثنوی
باشد که زاشکِ دل ِخون چکان ما
«آه» دل زخمی مارا، «تو» بشنوی
______فرزانه شیدا/1388-اُسلو/نروژ____
۸
____ « اشک »___
در میان قطره ها
در شوری اشک
در خیسی ورق
در ناتوانی قلم
بر نمناکی کاغذ
در بیصدائی محض
قلبی آب میشود
آنگاه که
« عشق »
چون نسیم
از پنجره ره میگشاید
و همنفس باد میگردد
دیگر برای سرودن
بهانه ای نیست
از حرف تهی
ازاشک سرشارم.
____ ف.شیدا ____
۹
¤¤¤ ابری ¤¤¤
دیگر اما صدای نغمه ی اندوهم
را در پرواز های تنهائی
سر نخواهم داد
دیگر بر شاخ درخت سبز امید
جستجوی نخواهم کرد
میوه های شادی را
دیگر بر رخسار ه آبی ِحوض
نمی جویم.
خورشیدِ تابناک ِآتشین را
دیگر بی تو نمیخوانم
نمیخندم …نمیگریم
آسمان پروازم ابریست
روزگارم غمناک
قلب من بارانی
¤¤¤«از فرزانه شیدا»¤¤¤
۱۰
¤ فقط قطره آب… ¤
در کنار آبی
روبدریای غروب
مرغ دریائی نیز….
پرپرواز به بال
از سرم باز گذشت,
وسپس دور زمن..
آسمان را پوئید
دور شد باز به بال پرواز
ودلم تنها شد!!!
قایق چوبی زیبای سفید
لنگر انداخته بر آب
بروی موجی
در تکانهای لطیف
نرم وآهسته برقصی زیبا
سخن از بودن خود
با من گفت
درصدائی چوبی
لیک زیبا و ملیح
ومن اما تنها
خیره بردریائی
که درآن
اردک وحشی درآب
پای پائی میزد !
با دلم
قصه ی تنهائی را
زیرو رو میکردم!
وه چه آرام ولطیف
آب در
پهنه ی زیبای بلند
در تنش میرقصد
درخودش میلغزد
آنور آب ولی..
..یک جزیره تنها
مردمی نیزدرآن!!!
زندگانی زیباست
گر میان دو طرف
تو فقط
موج لطیفٍ دلِ دریاباشی
تو فقط قطره آب..
..تو چودریاباشی!!!
دل دریائی سبز…
از صدای دل مرغان سرشار
وبه آرامی
وزیبا ومتین…!!
و موّقر بر آب …
کشتی درگذری
روی امواج شناور
باشد!
زندگی زیبا بود
گر که حتی
بدمی …در روزی
یا به شبهائی سرد…
در تن بارانی
گاه طوفان بودی!
پر زآوازه موج…
یا همان قطره بدریای بزرگ
باتمامیت کوچک بودن
قطره ای
در دل دریای بزرگ
لیک یک دریائی ..
.. لیک یک دریائی
کاش دریا بودم
یا همان قطره بدریای بزرگ!!!
سبز ودریائی و
آرام وعمیق
کاش دریا بودم !!!
یایکی قطره به آب
دوشنبه ۱۷اردیبهشت
______ فرزانه شیدا______
۱۱
____ « پرپر »____
قلم را
برزمین بگذار
چو اینجا شاعران را
در دم حیرت
به سلاخ جفا
پر پر شدن باید !
یکشنبه 22اردیبهشت 1387
____«ف.شیدا» ____
۱۲
____ بی خبر _____
افسردگی های مرا یارا,بیادمن مَیار
پای پیاده میروم,اما تو بر اسبی سوار
آسوده راهت میروی,اما شکایت میکنی
پس من چه گویم جان من؟از قلب دائم بیقرار؟!
یارادل افسرده ام دارد, شکایت بیشمار
هرگزنشد,دراوج غم, گرددکسی باسینه یار
صحرابه صحرا,دربدر,تنها,بدون همسفر
منهم که تنهامیروم, بی یاوروبی غمگسار
درکام من,ای بی خبر,گر زندگی طعمی نهاد
جز مزه زهری نبود,زهری زتلخی ناگوار
خشم جهان رادیده ام,با ظلم و جوروقهراو
اکنون زعمق سینه ام دارم,زدنیاانزجار!
جز آتش خشمی نبود,یایک جهنم بر دلم
آنراکه تودر قلب خود,نامش نهادی »روزگار »!
دیوانه ای خواهم شدن,گر یاداین دنیا کنم
ای بی خبرازحال ما،مارا به حال خودگذار
____16آبانماه 1362/« فرزانه شیدا» ____
۱۳
____ نقاشی ____
واژه ها
از چه چنین گشته دلم
هر سخن در قفس سینه
گرفتار شده ست
هرچه خواهم
که بگویم از دل
بی سخن میمانم
باز یک حرف
بدنبال حروفی دیگر
در درون می چرخد
خیره بر دفتر خود
میمانم
حرفها بسیار است
لیک خاموشتراز خاموشم
دل سبک نیست
به این جمله وآن جمله که
نقشی دارد
در درون ذهنم
جای آن حس سبک گشتن
و عاری شدن از غم
خالیست
واژه ها
در نگهم همچو
یک نقاشی ست
زندگانی هم نیز
گرچه سرشارز,رنگ
لیک تنهادر قاب
نقش یک تصویریست
در سکوتی مبهم
و درون دل من
همهمه غوغائیست
لیک لبها به سکوت
دیده حیران و
نگه برهر سو
باز هم چشم
نبیند جائی
سر پراندیشه
پرازافکاراست
لیک درجمله
نمی گیرد شکل
و نمیدانم من
به چه سان باید گفت؟!
اینقدر میدانم
که بدل رنگ سکوت
باز پررنگ ترین نقاشی ست
وبسی دلگیرم
و بیادم آمد
غم دلگیر « فروغ »
آندمی راکه نوشت :
من بسی مردن را
زندگانی کردم
و دلم را دیدم
که همانند »فروغ »
مانده در حاشیه ها
و زغم دلگیر است
….
زندگی
دورتراز من جاریست
و دلم میخواهد
رنگ پر رنگ سکوت
جای خود رابدهد
به زلالی همان,اشعاری
که به نقاشی اندیشه من
رنگی داد
و دلم زیست به عشق
____ ف.شیدا/یکشنبه28خرداد1385____
۱۴
_____ ندیده ای مگر !؟ _____
ندیده ای مگر چگونه بوده ام؟!
از اشعارم چه یافته ای
از نگاهم چه خوانده ای
از گامهایم
کدامین جاده را
در رویای خویش رفته ای؟!
نمیدانی مگر من روحم را
اگر به رود بخشیدم
از پیچ های سخت
از دل سنگها به قهر گذشت
جانم را گر به موج دریا
بخشیده ام
طوفانی شد
به ابر اگر نفسم را
سپرده ام
رعد و برق را
مهمان خویش کرد
و بارید
دستانم را
اگر به بوته های جنگل
آویختم برگریزان شد
از پریشانی دلم
آرام نداشت
هر که کمی از مرا گرفت
اما عشق را
هرگز نشد
هرگز نشد
به کس دیگری ببخشایم
مهر تو
در سینه من تنها
از آن من بود و بس
از آن قلب من بودو بس
اگرچه روح سرگردان
جان موج دیده
نفس پر طپش
و دستهای بیقرارم
همچنان
در پریشانی
جستجو گرتو بود
اما عشق تو
همیشه با من بود
همیشه با من
_____ تیرماه 1382 ف.شیدا _____
۱۵
__لحظه در لحظه ی عشـق____
لحظه در لحظه ی عشق
گذر ثانیه ها
تیک تاک ساعت
زدن نـبـض وجـود
طـپش تند
و شـتابان درون
لحظه د لحظه ی عــشق
بدلم می گوید
عاشـق او هستـم
دوسـت دارم او را
و مرا تاب نباشد که زاو
لحظه ای دور شـوم
لحظه درلحظه ی عـشق
او مراهمراه است
باهمه حس مـحبت دردل
و دلم می گوید
که دگر,تاب جدائی ازاو
در دلم نیسـت که نیست
وای بی او چه کنـم ؟!
___ « فرزانه شیدا » ___
۱۶
____ «لحظه ها ی پیوند»____
همچو نقشی بود رویائی
آن لحظه ی پیوند
چون
ابری رنگ گرفته
از خورشید
در گرگ ومیش غروب
نقشی بودرویائی
بمانند شعله ای
برخاسته ازدریا
نقش بسته
در آسمان آبی
در جاودانگی عشقی
که بر آن قسم خوردیم
تا همیشه وفادار
باقی بماند
…نقشی بود رویائی
اما تا جاودانه
نقش بسته بر قلبی
همواره عاشق
در جاودانگی پیوند
…تنهائی را
فراموش باید کرد
زمانی که عشق
جاودانه میگردد.
16/فروردین 1386
_____ ف.شیدا ____
۱۷
___ دریاب : از ف.شیدا ____
من برای دل خود میگوشم
گرچه در چشم تو
بیهوده به کار
روزگاران خوش خویش
به سختی دادم
گرچه در دیده ی تو
بی ثمراز هستی وبود
دل به ویرانه ی هستی دادم
من ولی آبادم !
تو خودت را دریاب
وبه ویرانی خود دیده بدوز
وبه آبادی خود ایمن باش
که ترا نیست اگر چشم دلی
دل ما لیک تماما نگه است
____فرزانه شیدا /1388_____
۱۸
____ بازگرد..______
یکباربرای تو
از خود گذشتم
یکباربخاطر تو
ازدل
یکبار درراه تو
اززندگی
امروز می بینم
که تونیز نیستی
اما هر چه میکنم
می بینم
از توان گذشتنم ,نیست
بازگرد
تا در همیشگی »بودنم »
تنها از آن تو باشم و بس
باز گرد
تا برای تو
« خود »را
 » زندگی  » را
و  » دل  » را
تا آخرین لحظه ی حیات
با تمامیت
 » عشق « 
از آن تو کنم
بازگرد
___ فرزانه شیدا___
۱۹
__ به پای عاشقی ها مینویسم ___
به پای عاشقی ها مینویسم
هر آن اشکی که درپای توریزم
تورفتی قلب من جامانده اینجا
ولی تنها توئی عشق عزیزم
پس ازتو دل نمیگیردقراری
ندارم بعد تو من روزگاری
تو رفتی و زمستان جدائی
تَرک داده دلم دربیصدائی
زاین سرمای تلخ بیقراری
نمی آید دگربرما بهاری
اگر حتی دگر بامن نمانی!
نگیرم دل زتودرزندگانی
وگراز تو نگیرم هم نشانی
درون سینه ی من جاودانی
بپای عاشقی هامینویسم
هر آن اشکی که درپای توریزم
هر آن اشکی که درپای توریزم
اول اردیبهشت 1378/ پانزدهم آپریل 2008
____ سروده ی فرزانه شیدا ___

۲۰ ●
____درست همین « دَر » بود….____
درست آمدی همین در بود
ازهمین دَر میتوانستی
پا بداخل بگذاری
ازهمینجا میتوانستی
نشانه ی عشق وتنفررا
برای همیشه در
قلبم به تثبیت برسانی
درست آمدی

به شیوائی …به زیبائی
اینهمه دنبال دویدنها
از شعرواحساس گفتن ها
خودفداکردنها
جان نثار کردنها
…آه…
درست به درون آمدی
همین « دَر » بود
نمیدانستی اما …هرگز
هیچگاه… مهرت
به باورم نرفت
….قلبم
همواره ازتو دوری میجُست
امروز میدانم چرا…
ومن اما…
دَری برتو گشودم
که راستی وصداقتت را
بین آب وآتش بیآزمایم

تاامروز
کبریتی دردست
پای شعله ی دلم
ایستادی ومیخندی
بخند درباور خود
بر حماقت من
درست وارد شدی
… آری…
برای من یار
« محبت « بود
دوستی , »مهربانی »
وتواما… اگرچه
واژه,واژه
مرا میخواندی
که دریابی ..
.. کدامین دَر
دَرب وُرود توست

درست بدرون آمدی
همین دَر بود !
که دلسوخته ای را
که » دوری » می جُست
تا » یاری »
درآتشفشان
حقارتهای درون خودت
بسوزانی
من سوختم…آری
…ولی …
هنوز هم نمیدانی
دلسوختگی تو
چگونه خواهد بود

هنوز هم نمیدانی
نه…نمیدانی…
دَرب ورودی واقعی
به درونِ دلِ من
این نبود
..
تو دَرب خیانت رازدی
من نیزبازگشودم , دَری را
که میدانستم
تنها تو ..وفقط تو
ازآن به درون
خواهی آمد… وآمدی
چطور باور کردی… که من
درخانه حقارت وخیانت
خانه کرده ام؟

چطور باورکردی که مرا
به اینگونه میتوانی سوخت
وباز هم…
ماندگار خواهم بود
وتونیز؟!
باشد,…بازهم خیال کن
بازهم خیال کن :من احمقم
همانگونه که خودرا
باورکردی که
بسیارهشیاری
وقتی که نمیدانی
…هنوز…نه…
هنوزنمیدانی
کدامین دَر رازدی
ونمیدانی هرگز
درهای واقعی
برتودمی نیز بازنشد
تا داخل شوی
…اما…
درست به درون آمدی
همین دَر بود!!!
امادرخیال تو…
در »تنفر من »…
تاهمیشه ی « بودن « 
از »تو »تا ابد!

دقیقا,درست
به درون آمدی
همین دَربود…
که میشد درآن
تراشناخت
درست همین دَربود!
____فرزانه شیدا ____
پایان بخش چهارم (۴)
از اشعار فرزانه شیدا در کتاب بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ
به قلم فرزانه شیدا

Publicités